5شنبه عصر. مادر رفته خونه خاله ای که کلی از خودش و خونش خاطره دارم. همراه دختر خاله و همسرش. من نرفتم. احتمالش میرفت که برنامه هاشون عوض بشه و بخوان شنبه صبح زود برگردن و اگر میرفتم به خاطر من برنامه همگیشون خراب میشد. کاش میشد که میرفتم! بیخیال من دیگه بزرگ شدم و محدودیتهای زندگی شخصی خودم رو دارم. کارم. زندگیم. کاریش نمیشه کرد. کاش همگیشون بدجوری بهشون خوش بگذره!
هی آخ جون گیر دادم به قلاب بافی و یاد گرفتم زنجیر ببافم. اولین قدمش زنجیر بافتنه. اولین و ساده ترین قدمش. از همه ساده تر. ولی من خوشم میاد بلدش شدم. واسه پایه زدن بدجوری گیر میکنم ولی از رو برو نیستم. خاطرم هست زمانی که گیر داده بودم به مروارید ماه ها طول کشید تا اینی بشم که الان هستم. الان اگر نخ و مروارید دستم بدن و نهایتش فقط یک دور کوتاه جزوه هام رو بخونم کل ماجرا توی مشتم جا میشه. حتی بدون اون جزوه ها هم کل ماجرا توی مشتم جا میشه. میدونم که شاید خیلی طول بکشه ولی اینو هم من بلدش میشم. بذار دیر باشه ولی من بلدش میشم. اینکه دیگه محدودیت زمان نداره. اینکه دیگه تایم نداره. اینکه دیگه امتحان لازمش نیست. اینکه دیگه تایمی آخرش نیست که باطل بشه. اینکه دیگه تحریم داغونش نمیکنه. اینکه دیگه قرار نیست سرنوشتم رو عوض کنه. اینکه دیگه راهش بسته نمیشه. اینکه دیگه بطلان تاریخ نداره. اینکه دیگه حضور در یک مکان خاص در یک تایم خاص لازمش نیست. اینکه دیگه مانع جسمی و سیاسی و چشمی سر راهش نمیاد. اینکه دیگه27اسفند98ساعت9داخلش نیست. آخ خدای من! بسه دیگه! پس کی این از سرم میپره! پس کی میشه از دردش ضربان قلبم رو داخل یه مشت سنگی حس نکنم! پس کی میشه بتونم عادی از کنارش رد بشم. پس کی میشه توی خاطرم باشه و ازش نگم! پس کی میشه بیخیال ازش بگم و اینهمه تلخ نبارم! اینهمه تلخ! اینهمه شدید! اینهمه شدید! اینهمه از ته دل! از ته دل! خدایا! خدای من! ای خدا! خدا! پروردگار! قادر! عالم! عزیز! حکمتت رو شکر! پس کو اون آرامشی که از شکر کردن باید گرفت؟ واسه چی هر دفعه بعد از اینکه میگم حکمتت رو شکر باریدنم شدیدتر میشه؟ ببخش خدای مهربونم! نمیفهمم واسه چی این ناکامی واسم اینهمه تلخه که اثرش هیچ مدلی نمیره. از خاطرم. از خاطره هام. از بارون چشم هام. از دلم. از دلم! قربون حکمتت برم. بذار هر کسی هرچی میخواد بگه من هنوز بهت معتقدم. به خودت. به حکمتت. به حکمتی که دستش قلم تقدیرم رو هرچند اینجا به طرفی چرخوند که دلم نمیخواست، اما خیلی جاها هم عکسش بود. من هنوز بهت معتقدم. هنوز معتقدم به خدایی که دستش خیلی جاها نجاتم داد. خیلی توی خاطره هام دارم لحظه هایی که لب پرتگاه نبودم. داخلش بودم. سقوط کرده بودم. داشتم میرفتم پایین. و جز تو هیچ کسی نبود. تویی که دستت وسط راه سقوط دستم رو گرفت و کشید بالا. خیلیها میگن من دقیقه نودی هستم و خیلی زمانها سر بزنگاه از راه تاریک ترمز میکنم و میکشم عقب تا نیفتم. ولی فقط تویی که میدونی. میدونی که خیلی زمانها من از مرزدقیقه90گذشتم و سقوط کردم و دست تو بود که دوباره کشیدم بالا و لب پرتگاه گذاشتم زمین. جاده رو نشونم داد و گفت حالا دوباره برو. تویی که خیلی جاها روی مرزدقیقه90دستم رو گرفتی کشیدی عقب و اگر دستت روی شونم نبود هیچ ترمزی از طرف من در کار نبود. خدایا! خیلی خدایی! حتی اگر تا آخر عمرم از درد این امتحان لعنتیه نداده ببارم، باز هم تو خیلی خدایی! خدایا! حکمتت رو شکر! فقط کاش این درد هم با بطلان اون تایم لعنتی باطل میشد و میرفت! باور کن خیلی درد داره. تو خدایی دردت نمیاد ولی من فقط یه خاکیه داغونم. من که جز یه مشت خاک و یه روح نفله چیزی نیستم! دردم میاد. از تصورش از تجسمش از مرورش دردم میاد. از تحملش دردم میاد. خدایا باور کن خیلی تلخه که دردت بیاد! میشه اینو از دلم پاکش کنی؟ میشه این اشک ها رو از خاطره هام ببری؟ خدایا! باشه اگر مصلحتت اینه نبر. ولی میشه… میشه فقط نشونم بدی که میدونی چه قدر واسم تلخه؟ خیلیها میگن میدونیم میفهمیم ولی باور کن نمیدونن. نمیفهمن. هیچ کسی نمیدونه. نمیفهمه. میشه محض خاطر آرامش خاطر منم شده یه کوچولو تو بهم بگی که میدونی؟ که میفهمی؟ که حواست به اشک های الانم، اشک های خیلی شبهام، اشک هایی که از98به این طرف خیلی زمانها با شنیدن اون اسم لعنتی یواشکی باریدم هست؟ من نمیخوام بقیه بگن. اونها نمیدونن. دلم میخواد تو بگی. تو اگر بگی میفهمیم پس میفهمیم. خدایا! میشه بهم بگی؟ همدلیهای خاکی رو دیگه نمیخوام. به دردم نمیخورن. اونها واقعی نیستن. دیگه باورشون ندارم. اونها نمیدونن. اونها نمیتونن. تو ولی میدونی. تو میتونی. میشه واسه خاطر دل خاکیه من یه کوچولو همدلی از طرف خودت بدی بهم؟ هی من چیم شده؟ آخ لعنتی! نمیتونم. برمیگردم!
خب حالا اینجام. گندش بزنن! تماشا کن چی شدم! اه! اه گندش بزنن! اه لعنتی! گندش بزنن!
هی! باز من شدم و خودم. سلام تنهایی های آشنای با معرفتم! میدونی چقدر دوستت دارم مگه نه؟
کلی کار دارم. اون3راهی کزایی درست شده و حالا دیگه میتونم لباس بشورم، موادم حاضره میخوام بستنی شیری درست کنم، بساط لوبیاپلوی فردا رو جور کنم، لازم دارم یه دوش طولانی مدت بگیرم، بیخیال اینو میشه شوتش کنم داخل فردا، یه خروار تکلیف گوش کنی مونده که باید انجام بدم، اوه خدا از این آخریش استرس میگیرم خدایا من همیشه عقبم هرچی سریع کار میکنم باز عقبم آخه واسه چی من همیشه عقبم؟ گندش بزنن! بسه دیرم میشه. دیگه باید بپرم. تا بعد.
دستهها