جمعه صبح. فردا شنبه. گندش بزنن.
اون ماشین مسخره روشن نشد. حالا چه مدلی لباس بشورم؟ ولی بستنی شیری رو درست کردم. البته سر یه آزمایش حسابی خودم رو به دردسر انداختم و کاری که با دست یواش من20دقیقه بیشتر طول نمیکشید بیشتر از1ساعت زمان برد ولی به نظر خودم ارزشش رو داشت. خواستم داخل مایکروفر شکلات آب کنم که شکلاته سوخت و انداختمش دور. بستنیه ولی خوب شد.
یه مشت از خروار تکلیف گوش کنیم رو هم دیشب انجام دادم. حالا باید بجنبم تا به جهان آزاد برسم. اوه خدا!
باید زمان پیدا کنم برم دیدن یک کسی. آدمها در ساختن بت استادن. بعضی ها بیشتر. حس میکنم یکی از این خاکیها از من واسه خودش یه دونه ساخته. هنوز منو ندیده ولی احتمالا مصالح کارش از ندیدن های من و تصورات خودشه. باید برم ببیندم تا بفهمه چقدر با اون بت مسخره فاصله دارم بلکه بیدار بشه و این ماجرا به انتها برسه. حس میکنم بدون اینکه بخوام طرف رو سر کارش گذاشتم و این اصلا درست نیست. به خدا تقصیر من نبود من هیچ زمان حتی یک کلمه خارج از مشکلی که واسه دفعه اول برای حلش باهاش تماس گرفتم بهش نگفتم اون بنده خدا خودش دست به کار ساختن اون بت کزایی شد. خدایا! کم گرفت و گیر دارم الان باید یه راهی واسه حل این یکی پیدا کنم! آخه من کجا زمان دارم بلند شم برم واسه بتشکنی؟ قربونت برم خدا داستانی هستیم ما خاکیهای تو! خوب تفریحی جور کردی واسه خودت با خلقت آدم. دقیقا واسه چی؟ اون بالا روی عرشت تنهایی حوصلهت سر رفته بود گفتی سرگرم بشی؟ الان شدی؟ یکی جنگ میکنه، یکی کتک میخوره، یکی دنیا رو واسه قرنها با توهماتش به نکبت میکشه، یکی بت میسازه، تو هم اون بالا نشستی تمامش رو تماشا میکنی و قاهقاه میخندی. آخه این هم شد کار؟
باید بلند شم یه لگن بزرگ پیدا کنم و به سبک قدیم لباس بشورم. این ماشین دیوونه. بیخیال. درست میشه.
کاش فردا شنبه نبود! این هم بیخیال3شنبه سریع میاد. اوه خدایا3شنبه لطفا بجنب اصلا حس… بسه.
اون جوجه که مادرش اصرار داشت زبان درسش بدم رو ارجاع دادم به مرضیه. قطعا مرضیه در تدریس و کنار اومدن با شرایطی که من نمیتونم و نمیخوام بپذیرمشون ازم بهتره واسه اون بچه هم بهتره.
دیروز صبح زود از خواب پریدم. کاش اینهمه چرت و پرت توی خوابهام نبود! واقعا دلم یه خواب بدون کثیفکاری میخواد. خلاصه بیدار شدم و بعد از عادی شدن نفس هام نشستم روی تخت و از روی گوشی ایمیلم رو باز کردم و از تمام اثرات اون کلاس زبان تیمتاکی که چند هفته پیش ولش کردم ایمیلم رو پاک کردم. اونها فقط ایمیل بودن ولی من بعد از پاک کردنشون نفس بلند کشیدم. واقعا من ضعیفم یا اثرات رفتارهای ما روی همه اینقدر عمیقه؟ یعنی مال خودم هم همینطوریه روی بچه هام؟ دیگه اگر سواد الماس هم باشه به هر قیمتی نمیخوام دستم بهش برسه. خلاص شدم! از اون کلاس و از تمام مواردش. حس مثبتیه.
هفته تاریک داره میاد و من واسه اولین دفعه حس میکنم از رسیدنش عمیقا استرس گرفتم. هیچ زمانی دوستش نداشتم ولی هیچ زمانی ازش اینهمه استرس نمیگرفتم. بدجوری اذیتم میکنه. حسم شبیه بچه ایه که بهش میگن فلان روز باید بریم آمپول بزنی. واقعا دلم نمیخوادش. خدایا واسه چی هرچی مال منه آشغاله؟ این واسه چی داره هی سنگینتر میشه من رسما جهنم رو بغل میکنم کاش دسته کم اون زمان تعطیل باشم مثلا آخر هفته باشه اینو داخل محل کارم چه جوری حلش کنم؟ خدایا دفعه پیش هوام رو داشتی خوردم به تعطیلی آخر هفته لطفا این دفعه هم دسته کم این یه مورد رو از سر راهم بردار بدون استرس محل کار گیرم فقط خودمم که بخوام و نخوام باید حل بشه. محل کار. اوه خدا! اوه خداجون لطفا!
چه تیمتاک ساکتی! این روزها خیلی نرفتم. بیشتر با مادرم بودم که حسابی توی هم بود و من لازم بود درستش کنم. کاش موفق شده باشم! زندگی قواعد عجیبی داره. بچه ها بزرگ میشن و خودشون ستون یک زندگی میشن و مواردی پیش میاد که2راهی های بدی با خودشون میارن. این وسط تقصیر کیه؟ به من چه! من فقط اینجام. فقط مواظبم. فقط سعی میکنم درستش کنم. بیخیال اینکه چقدر از این سیر تکراری منفی بدم میاد.
بچه های اینترنت خیلیهاشون داخل تهرانن. اگر پیش از اینها بود خودمم الان اونجا بودم. ولی پیش از اینها نیست و من دیگه حس سفر ندارم. حس شلوغی هم همینطور. حس دیدار بچه های اینترنت در جهان واقعی هم همینطور. من دیگه حس هیچ چی رو ندارم. سعی کردم درستش کنم ولی ظاهرا به این سادگی نیست. یه چیزی ازم توی شب پشت سرم گم شده و نمیتونم ترمیمش کنم. دلم بیرون رفتن از خونم رو نمیخواد. دلم قاطی شدن با دنیا رو… میخواد. میخواد! پس چی مانعم میشه وقتی دلم میخوادش؟ نمیدونم یه چیزی شبیه یه قفل که خورده روی در اتاقی که روانم چپیده توش. حس تلاش واسه باز کردنش رو ندارم. ول کن بذار همینطوری باشه. این مدلی دردسر هم کمتره و من دردسر نمیخوام. بیخیال. من نرفتم اونجا و نرفتم کتابخونه و نرفتم هیچ کجا و تموم شد. خیال میکردم جمعه که برسه از این نرفتنم یه کوچولو هم شده حس پشیمونی کنم ولی نمیکنم. اتفاقا حسم به خاطرش مثبته. انگار یک کسی توی سرم میگه چه خوب شد همینجا در امنیت این سکوت باقی موندم! به نظرم درست باشه. من دردسر نمیخوام. نه بیشتر از این.
حالاهاست که مادرم زنگ بزنه. با این لگن نفله چیکار کرده؟ الان ازش بپرسم ماجرای ماشین رو میفهمه و نگران میشه ولی من واقعا باید بپرسم. خدایا چه مدلی بپرسم که دلواپس نشه؟ اه مادری لگن به اون بزرگی رو برداشتی کجا قایم کردی؟ نکنه بردی و نیاوردیش هیچ کجا نیست!
این چه اوضاعیه پنجره رو میبندم گرمه بازش میکنم سرده! الان سرده باید بلند شم ببندمش. اه ماشینهای کزایی صبح جمعه هم شلوغ میکنن. بذار این پنجره رو ببندمش.
خب حله. بستمش. صداها و باد سرد همه رفتن. سکوت رو دوست دارم.
ساعت داره مثل فشنگ میره طرف8صبح. اوه این دیگه چی بود! پرنده دیوونه دونه که روی بالکن ریختم واست الان پشت این شیشه چیکار میکنی برو همونجا دونت رو بخور بعدش هم بپر از پروازت لذت ببر واسه چی منو میپرونی؟
19دقیقه به8صبح باقیه. فعلا حس قهوه نیست. واسه آشپزی هم الان زوده. همه چیزش آماده هست خیلی زمان نمیبره و الان اگر بلند شم به درد صبحانه میخوره و من نمیخوام. جهان آزاد. اه لعنتی! ولش کن بذار یهخورده دیگه ولو بشم. این کتابه رو دوست ندارم بذار یکی دیگه باز کنم و یهخورده دیگه بیفتم روی این تخت و خدایا من اون لگن مسخره رو لازمش دارم.
دلم میخواد بلند شم باقی در و پنجره ها رو هم ببندم. صدایی از اونجا نمیاد ولی الان دلم بسته بودنشون رو میخواد. دلم میخواد دوباره برم توی جعبه و بشم زنی در جعبه. بلند که شدم میبندمشون فعلا بذار همینجا بمونم.
برادرم از اعتبار گذرنامه هامون پرسید. مادرم میگه دلش نمیخواد سفر رو. من هم همینطور. البته حس هامون متفاوته. من هیچ حسی ندارم فقط دلم سفر رفتن نمیخواد. برادرم میگه موقعیتش که پیش بیاد دوستش داری و بهت خوش میگذره. من دلم نمیخواد موقعیتش پیش بیاد. قطعا خوش میگذره ولی من دلم نمیخوادش. دلم هیچ سفری نمیخواد. من همینجا بهم بد نمیگذره. خوش هم شاید نگذره ولی بد هم نمیگذره. دلم هیچ چی نمیخواد. نه سفر، نه حرکت، نه تغییر.
دیروز یک کسی دوباره داشت با توصیه هاش وارد بحثم میکرد. وارد نشدم. گفتم دلم چیزی نمیخواد. داشت میگفت اگر به یه روانشناس اینو بگی، گفتم من تشخیث یه روانشناس2زاری رو لازم ندارم خودم میدونم این عادی نیست من روانم بیماره این عادی نیست که کسی هیچ چیزی دلش نخواد منم عادی نیستم خودم میدونم. کاش این آدمها دست بردارن! کی گفته همه باید عادی باشن و کی گفته که ما باید زور بزنیم تا به خیال خودمون به همه اطرافمون به سبک خودمون کمک کنیم تا عادی بشن؟ اونها نمیتونن. من هم نمیخوام. پس بد نیست این نیتهای خیر متوجه اصلاح امور بهتری بشن. بیخیال. لحظه رو عشقه.
اگر داستان شناسنامهم اون مدلی که میخوام پیش بره باید یه چیزهایی دستکاری بشن. اوه خدا! آخ جون اگر این مدلی بشه سفر هم بی سفر. بدجنسم؟ بله؟ نه؟ همینه که هست.
فردا شنبه هست. لعنتی! تلفن. مادرم.
اینم از تلفن. مادرم امروز عصر برمیگرده. کاش به شدت خوش باشن! لگن رو برده. قرار شد بیخیال ماشین بشم و فعلا دست از سرش بردارم. گفتم باشه ولی من نمیتونم بدون آزمایش همه چیز دست از یه موردی بردارم. رفتم گشتم و یه سیم پیدا کردم. به هر دردسری بود3راهی و اون2شاخه رو به همدیگه رسوندم و ماشین روشن شد. ظاهرا مادرم2شاخه اشتباهی رو به جای پریز ماشین لباسشویی وصل کرده بود. این بنده خدا میخواست کارم ساده تر بشه ولی عاقبت هم لازم شد خودم حلش کنم. مادرم. خدایا نگرانشم کاش داخل آپارتمان خودم خونه بخره و بیاد همینجا پیش خودم! حس میکنم زمانهایی که با هم هستیم بیشتر میتونم حسش رو رو به راه کنم. خدایا توکل به خودت هرچی خیره همون بشه!
این ماشین دیوونه داره کار میکنه. کاش مشکلی پیش نیاد وگرنه من فردا واسه سر کار رفتن خخخ هیچ لباسی ندارم بپوشم. یعنی دارم زیاد هم دارم ولی مناسب سر کار نیستن و هی بیخیال چه مشکلی هیچ چی نمیشه داره کار میکنه یهخورده دیگه هم لباسها رو میشوره میده دستم.
ساعت7دقیقه از8صبح جمعه گذشت. جهان آزاد. اه گندش بزنن! یاکریم دیوونه اومد داخل و گیر کرد. باید برم بفرستمش بره.
اینم از این. فرستادمش رفت. دیوونه! پرنده دیوونه!
حالا ساعت9دقیقه از8صبح جمعه گذشت. رفتم در بالکن رو هم بستم. فقط نصف پنجره آشپزخونه که پشت مایکروفره بازه. حوصله بستنش رو نداشتم. بذار باشه. یواش یواش حس قهوه هم داره بیدار میشه. هرچند میدونم واسم خوب نیست مخصوصا این روزها. به جهنم بیخیال مونده هنوز بذار بخورم. تا یه چیز دیگه نشده از اینجا بلندم نکرده این صفحه رو ببندمش. ساعت8و11دقیقه صبح جمعه. تا بعد.
دستهها