بعد از ظهر جمعه. کتاب میخونم. دقیقا سیستمم رو فقط واسه نوشتن این اراجیف روشن کردم. دلم خواست بنویسم.
کتاب قشنگیه ولی الان خسته شدم. تمام این کتابهایی که میخونم یا تقریبا تمامشون پر از بچه های بدون پدره که حاصل اشتباهات نوجوانی و جوانی هستن و مادرهای متفاوت و روانهای سرشار از خلأهایی از جنس ترد شدگی یا آزار دیدن یا الکل و مواد و هر کوفت دیگه و نوشیدنهای پشت سر هم و یه عالمه نکبت. عرف اعصابخوردکن و قوانین سخت کشورم رو این لحظه چقدر دوست دارم! هرچند اینجا هم از این چیزها کم نیستن ولی الان در این لحظه حس میکنم چقدر ارزشمنده که بنیان خونواده و نگه داشتن4چوبش مهم شمرده بشه! خب شاید اگر کسی طرف این بحث تک نفره باشه بگه هر کسی آزاده با زندگی خودش هر کاری کنه و وکیل وصی لازم نیست. بله این درسته ولی اولا ما حق داریم فقط زندگی خودمون رو به نکبت بکشیم نه بچه هایی که حاصل خطاهامون هستن، دوما اگر فضا واسه کثیفکاری کمتر باشه موارد این مدلی کمتر میشن و در نتیجه شاید زندگیهای کمتری و بچه های کمتری داخل شبهای لعنتی گرفتار باشن. هر کسی هرچی دلش میخواد بهم بگه. مخصوصا در این زمان که مردم به خصوص جوونها روی این موارد حساسن ولی اینجا که کسی نیست باشه هم خیالم نیست من درست همین الان به محدودیتهای این شکلی داخل کشورم رأی مثبت میدم.
این گرمای لعنتی کلافم کرده. عادی نیست. عادی نیست؟ البته که نیست. من این حال عوضی رو میشناسم. حالم خیلی مثبت نیست. سنگینم و گیجم و خستم ولی خوابم نمیاد و هرچی پرخوری کنم باز ضعف دارم و وقتی زیاد میخورم که ضعفم بره حالم نکبت میشه و در هر حال چه ضعف باشه و چه نباشه به نظرم میاد شبیه یه زنم که باید شبیه کانگرو یه کیسه دور شکمش حمل کنه و کیسهه اومده بالا و داره پدرش رو درمیاره و سردردهام خیلی خزنده دارن از زیر اون سنگینی کرخت لعنتی داخل جمجمهم بهم سلام میکنن و آخ لعنتی! خدا لعنتت کنه ولم کن! خدایا واسه چی هر دفعه داره بدتر میشه؟ چی اینطوریش میکنه کاش بدونم بلکه بشه سبکترش… خدا لعنتت کنه! لعنتی! آخ لعنتی! خدا لعنتت کنه! خدا لعنتت کنه ولم کن!
هی! بسه دیگه! خجالتآوره من45سالمه واقعا اینقدر داغون شدم که از یه گذر عادی معمولی اینهمه استرس گرفتم؟ خدایا عادی نیست این واسه من واقعا عادی نیست این خیلی… بسه! از خودم بدتر رو هم دیدم. ولی اونها متفاوتن. اونها میتونن یه جورهایی از… اه گندش بزنن بسه این خیلی مسخره هست شرمآوره. واقعا که!
مادرم امروز برمیگرده. قطعا امشب تنها نیستم. زمانی که بیاد باید برم دوش بگیرم. نمیخوام وقتی میاد اون داخل باشم. پریسای داخل آینه پوزخند میزنه.
-مطمئنی که واسه تنبلی این ساعتت بهانه نمیاری؟
صادقانه و عذرخواهانه بهش لبخند میزنم.
-نه ابدا. ابدا مطمئن نیستم.
از این همدلی جفتمون لبخند میزنیم. لبخند من خسته هست. یادم میاد بچه که بودم یه روز وحشتناک بیمار شدم. تبم شدید بود و سرم اندازه کوه سنگینی میکرد. درد داشتم. هشیار بودم ولی حالم بدجوری بد بود. خاطرم نیست دیروزش یا صبحش نسخهم رو گرفته بودن. داخل یه جعبه شبیه ظرفهای یک بار مصرف که جای آمپول بود2تا آمپول خیلی بزرگ دیدم. اون زمان بیناییم بدک نبود ولی آمپولها اونقدر در نظرم عجیب و گنده اومدن که خواستم لمسشون کنم. پسرخاله کوچیکترم هم بود. یونس. شاید اینجا ازش گفته باشم شاید هم نه. ضمن کریهایی که با هم داشتیم دوست های خوبی هم بودیم اما رجز جزئی جداناشدنی از روابطمون بود. هی پیازداغش رو زیاد میکرد که واااییییی آمپووووللللل چه بزرگن! اوووووه چه گندهههه! اینها داغون میکنننننن! آمپول روغنیییییییی واااایییییی! راست میگفت آمپولها واقعا گنده بودن. هنوز مدلشون خاطرم هست. شیشه های دراز داشتن با وسط پهن و2سر باریک. نمیدونم درست خاطرم مونده یا نه ولی بزرگیشون کاملا واضح در نظرم هست. خلاصه اون عصر حالم بد شد. خیلی بد. داشت توافق میشد که ببرنم و اون آمپولها رو بهم بزنن. اونقدر بی حال و بیمار بودم که نفس جیغ و نق نداشتم ولی زدم زیر گریه. از بس ضعیف بودم زمزمه میکردم نه نمیخوام من خیلی حالم خوبه. حالم بد بود. مادرم دلواپس و عاجز شده بود میگفت تب داری باید بزنی و من بی حال از ضعف گریه میکردم که نه اونها خیلی گنده بودن خیلی درد داره و مادرم میگفت عیبی نداره و من حس میکردم واسه چی میگه عیبی نداره این منم که باید اون درد وحشتناک رو تحمل کنم و ترجیح میدم همینطوری بیمار بمونم. اون زمان درد اون تزریق در نظرم مثل وحشت یک اعدام بود، و دلم گرفت و ترسم خیلی خیلی بیشتر شد که مادرم میگفت عیبی نداره و هیچ پشتیبانی در برابر اون اعدام نداشتم. طفلک مادرم! از دست بچه ها!
اون روز شب شد. اون تزریق انجام نشد. من شب خیلی بدی واسه خودم و خونوادم ساختم و همه رو با وخیمتر شدن حالم حسابی ترسوندم ولی در هر حال بدون اون آمپولهای عجیب هرچند کند ولی خوب شدم. الان یاد اون ترس افتادم و…
هی! مگه قرار نیست من اینجا خوده خودم باشم پس واسه چی… اینجا کسی نیست اینجا امنه آدرس لعنتی اینجا رو ندادم به کسی واسه همین. خب واقعیت اینه که الان دقیقا قد همون روز از هفته مقابلم ترسیدم و الان به اون بچه8ساله که خودم بودم حسودیم میشه چون میتونست گریه کنه و ابراز کنه که میترسه و بگه که از تحمل درد آمپول به اون بزرگی ترسیده و منه45ساله نمیتونم. نمیتونم گریه کنم نمیتونم بگم نمیخوام و نمیتونم به کسی بگم که چقدر دلم نمیخواد هفته تاریک بیمارم کنه. هرچند فایده نداره هرچند خیلی مضحک به نظر میاد ولی واقعیت اینه که من بیمار که میشم نازک نارنجیتر میشم. به طرز وحشتناکی حس دلنازکی و ضعف میکنم و اینو هیچ زمانی به هیچ کسی نگفتم و نمیگم. از زمانی که حس کردم باید مواظب خیلی چیزها باشم حتی زمانهایی که خودم بیمار بودم این خودم بودم که دلواپسیهای اطرافم رو تخفیف میدادم و میگفتم چیزی نیست. بیماری پیش میاد. طوری نیست حل میشه. من طوریم نیست درست میشم. و در تمام اون ثانیه ها خیلی خیلی لوس و مسخره دلم میخواست میشد سرم رو به یه جایی تکیه بدم و نق بزنم که حالم اصلا خوش نیست. که درد دارم. که بیماری اذیتم میکنه. که دلم میخواد ناله کنم. که میخوام نق بزنم پس کی تموم میشه. شبهای زیادی رو به خاطر دارم که درد داشتم. تب داشتم. ترس داشتم. ولی کسی نبود. اگر میگفتم کسی بود. مادرم خودش رو بهم میرسوند و… اوه خدایا نه! نمیخوام اونها کمکی که من لازم داشتم رو بهم نمیدادن و نمیدن. من فقط… اینجا خودمم. کسی نیست. کاش8سالم بود. حتی حاضر بودم ببرنم و به زور هم شده اون آمپولهای گنده عجیب رو بهم بزنن. ولی هی نه وایستا الان که فکرش رو میکنم باز یادم میاد که اون2تا آمپول چقدر بزرگ بودن نه نه نظرم عوض شد نه حاضر نیستم حاضر نیستم اون شیشه های عجیب واقعا ترسناک بودن نه نمیخوام نمیخوام. آمپول معمولیش هم مزخرفه با اون طرز زشت ولو میشی زمین و بهت سوزن فرو میکنن. از تصور منظرهش بیشتر از درد تزریق بدم میاد. تزریقات داخل رگی رو ترجیح میدم دسته کم بدمنظره نیست. عجب مسخره هست نشستم اینجا و… بیخیال. دقیقا سیستم خاموشم رو واسه نوشتن این مزخرفات روشن کردم. ولی این… من در هر حال حالم خوش نیست و هفته لعنتی… خدایا دلم میخواد گریه کنم. پریسای داخل آینه تماشام میکنه. همدردانه سر تکون میده و دستش رو روی لبه آینه میذاره.
-طوری نیست خب گریه کن ولی چیزی عوض نمیشه فقط سردردت اوج میگیره.
خستم و با درموندگی میبینم که درست میگه.
-ولی آخه این…
پریسای داخل آینه به نشان نوازش دستش رو روی لبه شیشه حرکت میده.
-هی! چیزی نیست. هنوز که طوری نشده. همه چیز گذراست. نهایتش اینکه وسط هفته به دردسر بیفتی. پیام میدی میگی بیماری. نمیکشنت که! بدترین حالتش تلف کردن یکی از4شنبه های بیکاریته که شاید بشه شاید هم اصلا نشه.
نگاهش میکنم. درست میگه. پس واسه چی شبیه کوچولوها یواشکی بغض میکنم؟ واقعا هیچ دلیلی نداره جز اینکه دلم میخواد بسیار بچگانه بزنم زیر گریه. چون حالم خوش نیست. واقعا خوش نیست. چون بدم میاد ناخوش باشم و چون هرمونها میگن حالت خوش نیست گریه کن و عصبانی باش و خسته باش و چون دلیلی پیدا نمیکنی به همه اینها بیشتر بچسب و بیشتر و بیشتر بغض کن و درست و حسابی بزن زیر گریه. پریسای داخل آینه موج ادراکش رو بهم میفرسته.
-طوری نیست. این خیلی عادیه. فردا که شد داخل کلاس تمامش به نظرت کوچیکتر از امروز میاد. مثبتش رو ببین. مهر چقدر سریعتر از مهرهای پیش رفت. آبان هم مثل فشنگ میره. فقط7ماه دیگه کل سال تحصیلی میره و خدا رو چه دیدی شاید اصلا این هفته برخلاف انتظارت یه چیز به شدت عالی پیش بیاد. بستنیت رو که درست کردی. غذات رو هم که پختی. نون خامه ای با قهوه هم با قیف بستنی جور کردی خوردی. اون ماشین رختشویی ناجنس رو هم که راه انداختی. فقط مونده کتاب نصفه توی گوشیت رو تموم کنی و بری یه حموم حسابی و باور کن فرداها پر از ستاره های کوچولوی رنگیه شبیه همون که اون هفته داشتی و از غافلگیریش شوکه شدی. باز هم پیش میاد.
قدرشناسانه به پریسای داخل آینه خیره میشم. نگفتنیم رو از آهم میخونه.
-سخت نگیر. ما اینجاییم. ما2تا. خودم و خودت. هر کسی جز خودمون اگر اینجا باشه دردسرهاش هم همراهش هستن. و تو دردسر نمیخوایی.
عاقبت لبخند میزنم. لبخندم بزرگ نیست شاد هم نیست سرزنده هم نیست ولی لبخنده. پریسای داخل آینه هنوز دستم رو از راه دور و از داخل شیشه نوازش میکنه. به هم خیره میشیم. به هم لبخند میزنیم. پریسای داخل آینه چشمهاش رو باریک میکنه.
-یک درصد تصور کن یک نفر از دنیای واقعی بیاد اینها رو بخونه باور کن محض خیرخواهی هم شده یه آمبولانس واست میگیره ببردت تیمارستان.
یک لحظه تردید میکنم. پریسای داخل آینه از خنده میترکه. چند ثانیه اخم میکنم و بعد خودم هم از خنده منفجر میشم. این دفعه خنده هام واقعیترن. سرم رو میچرخونم و واسه دنیای واقعی چندتا شکلک زشت درمیارم. خدا رو شکر که نمیشه شکلکها رو اینجا نشون داد هرچند میشه نوشتشون و البته که من ابدا خیال توصیف اینها رو اینجا ندارم. کارم با شکلکها و دنیای عقل و منطق که تموم شد، دوباره به طرف آینه میچرخم و با آینه و پریسای داخلش و خیال و وهم و جنون و توهم و هرچی که عاقلها اسمش رو میذارن و با دنیای دوست داشتنی خودم به طرف لحظه های آینده و در جهانی خارج از واقعیتهای سیمانی جاری میشم.
ساعت از3گذشت. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.
دستهها