3شنبه شب.
ایول هفته تموم شد! آخ جون! پدرم رسما در اومد از دست این فسقلی ها! خدایا بازنشستگی میخوام.
هفته گذشت و شکر خدا اتفاق مزخرفی پیش نیومد. کاش هرچی میشه داخل تعطیلات آخر هفته باشه هرچند تعطیلاتم رو به نکبت میکشه ولی بهتر از زمان کاره.
ناسپاس نباشم. هفته بدی نبود. نه برای من. یک سری تحولات در اطرافم جریان داره که البته مستقیم به خودم مربوط نیست ولی میشه امیدوار باشم واسه خونوادم اوضاع رو بهتر کنه. دسته کم مادرم در شرایط بهتری باشه که واسه من همین بسه. خدایا تا اینجاش آروم پیش رفت کاش باقیش هم آروم و روون پیش بره و از دست من در این جریان کاری برنمیاد چون بلد نیستم ولی لطفا هوای مادرم رو خیلی داشته باش که رضایتش و آرامشش کامل باشه! خدایا همچنان همون جمله تکراری. خیلی خدایی. لطفا همین فرمون ببرشون من نمیخوام مادرم هیچ مدلی اذیت بشه.
باز این هفته ناپرهیز شدم. زیادی پادم دستم بوده الان هم همینجاست. اتفاقات هفته تلخ بودن. بسته شدن یک دفتر17برگ و پرپر شدن یه دسته گل که تا مغز استخونم از دردش سوخت و تا مغز استخون خیلیهای دیگه که دیدم هم سوخت و خدایا صبوریت رو شکر پس کی متوقفش میکنی!
هنوز پایه زدن قلاب بافی رو درست انجامش نمیدم. از رو برو ولی نیستم. یک سال هم بکشه باید بلدش بشم. کلی سرش میخندم و مادرم خیلی بیشتر از گذشته اینجا در کنارمه. زمانی که اینجاست خاطرم جمعتره. دستم که بهش میرسه بیشتر میتونم حواسم بهش باشه. خدایا کمکم کن تا بتونم واسش بچه بهتری باشم! کاری کن که از خودم و از زندگی بهش حس رضایت بدم. من باید رضایت مادرم از خودم رو کامل کنم. من باید اون لکه های تاریک رو پاک کنم. من باید درست و کامل انجامش بدم. خدایا کمکم کن!
آخ جان فردا مدرسه نمیرم. این بچه ها بدجوری روی روانم میرن و تقصیر خودمه چون صدام روشون بالا نمیره. خدایی دلم نمیخواد هرچند میدونم گاهی لازمه. بله لازمه ولی آخه خدایا اینها خودشون نمیدونن چقدر گرفتارن دلم نمیاد خنده هاشون رو قطع کنم حتی اگر به قیمت اذیت شدن خودم باشه. کاش تحملم ته نکشه واقعا اذیت میشم اگر از جا در برم. با تمام اینها خوشحالم که فردا و پسفردا و پسین فردا مدرسه ای در کار نیست. این آخر هفته ها واقعا واسم نعمت هستن. سال آینده نمیدونم اوضاع چه مدلی میشه ولی تا اون زمان هنوز یه عمر راهه و لحظه رو عشقه. خدایا به خاطر حالایی که عشقه شکرت!
گاهی یه چیزهایی واقعا… این گاهیها واسه چی باید پیش بیان؟ واسه چی زمانی که دیگه خیالت به باز شدن درها نیست از هر طرف کلیده که روی سرت جاریه؟ آیلتس آنلاین شد. یا کامپیوتری شد نفهمیدم. فقط شنیدم که میشه رفت به موسسه مربوطه و پشت کامپیوتر نشست و امتحان داد و دیگه نیازی به فرستادن پرسشنامه بینایی یا بریل نباشه. همکارم2روز پیش بهم گفت که میشه رفت تهران و… پسرش امتحان داد و اتفاقا موسسه ایرسافام هم بود. موسسه ای که من اون27اسفند98کزایی باید… بهم که گفت بغضم رو خندیدم و گفتم دیگه به کار من نمیاد. گفت واسه چی؟ گفتم دیگه به دردم نمیخوره. شاید فهمید حالم رو شاید هم نه. کلی حرف زد. از پسرش. از خودش. و من تمام اون روز بغضم رو با بچه ها میخندیدم. ظاهرا حالا دیگه راه کاملا بسته هم نیست. میشه با یه تماس با ایرسافام تست کرد و… خدایا! نه! نمیتونم به خدا دیگه نمیتونم به خدا نمیتونم به خدا من نمیتونم! تحملش… خدایا! من نمیتونم! از تحمل من خارجه. به خدا من دیگه نمیتونم! و الان دقیقا چیمه؟ کسی که مجبورم نکرده به اون تماس پس من چه دردمه؟ آخ خداجان! قربون حکمتت برم! خدایا خیلی خدایی. خدایا شکرت! شکرت!
پریسای داخل آینه به نشان تأسف واسم سر تکون میده. از جنس زهرمار بهش اخم میکنم. پریسای داخل آینه دستش رو به نشان زهرمار به خودت واسم تکون میده و پشت چشم نازک میکنه. خسته عقب میکشم. پریسای داخل آینه دست بردار نیست. سرزنشش رو از اون سر اتاق مستقیم میفرسته بهم.
-اصلا تو حرف حسابت چیه؟ اصلا چی میگی تو؟ اصلا تو مگه قراره آیلتس بدی که لغت تماس از سرت میگذره؟ اصلا این کوفت مگه ممنوع نیست؟ واقعا حافظه نداری یا خودت رو به خری میزنی تا از خودآزاری خودت عشق کنی؟ اون امکان نکبت اگر دم خونت هم بیاد دفترش واسه تو دیگه بسته شده مگه یادت رفته؟
مات نگاهش میکنم و خیلی آروم اون نصفه شبی که چیزی نمونده بود از شدت تنگی نفس خفه شم رو یادم میاد. کابوسش. وضوحش. وحشتش. بیداریش. نفستنگیش. تلخیش. دردش. و بعد… مهر پایانش. بسته شدن دفترش. آرامش غمگین و خیسش. آرامشی تلخ و به شدت بارونی. پایانش. پایانش! این قصه اون شب برای من تموم شد! برای همیشه تموم شد! در هر شرایطی تموم شد! این دفتر واسه همیشه برای من بسته شد. و پایان.
گیجم. پریسای داخل آینه با حرص تماشام میکنه.
-باید واسه فراموشی هم مجازات وجود داشته باشه. اگر اونقدر منگی که همچین چیزی رو یادت میره.
تصویر اون شب آهسته واسم واضحتر میشه. تلخ و خسته لبخند میزنم. هنوز دلم باریدن میخواد. پریسای داخل آینه یک کوفته بی صدا نثارم میکنه. نفس عمیق میکشم. درست میگه. من لازم ندارم به تماس با ایرسافام فکر کنم. دیگه نه. خیالی نیست این امکان چقدر واسم شدنی باشه. چه سبکباریه دردناکی! پریسای داخل آینه دلداریم میده.
-بیخیال. به همه چیز که نمیشه رسید. بنبست جزئی از زندگیه. گاهی نمیشه. گاهی باید که نشه. باور کن که گاهی مصلحت در نشده. دست بردار. رها کن. بپذیر که گاهی کامیابی نه ممکنه و کی میدونه شاید هم نه مثبت.
آه میکشم.
-بله خب این هم حرفیه. شاید این درست باشه. پریسای داخل آینه به تردیدم اخم میکنه.
-اون مارک مسخره خودفریبی رو بنداز داخل توالت. اصلا درست یا نادرست این در حال حاضر ممنوعه. کاش تمرکز بهش هم ممنوع میشد بلکه این مسخره بازی توی سر تو هم دیگه تموم میشد!
بهش اخم میکنم.
-چیته تو؟ اصلا به تو چه؟
پریسای داخل آینه با قهر عقب میکشه.
-از بس خری. مرض داری تو. کاش میشد بگم بیخیال تا جونت بالا بیاد!
حرصی نگاهش میکنم.
-خب بگو. پس واسه چی نمیگی؟
پریسای داخل آینه مکث میکنه.
-چون دلم نمیاد. تو خود منی. اگر دوباره وارد تونل بشی من اینجا حوصلهم سر میره.
پیش از اینکه اخمم شدیدتر بشه لبخندش رو میبینم.
-درضمن دلم هم واست یعنی واسه خودم تنگ میشه. خوشم نمیاد دوباره داخل تونل دنبالت بگردم و ببینم که مادرت اونهمه از تونلی شدنت اذیت بشه.
زده به هدف. مادرم. میخوام بگم اینها تمامش واسه خاطر دل مادرم بود. گرمای آشنای2تا قطره بازیگوش رو روی گونه هام حس میکنم. دوباره آه میکشم. آهم خیس میشه. پریسای داخل آینه نگاهم میکنه. نگاهش آشناست و صمیمی و بدون خشم.
-مادرت پیش از هر چیزی خودت رو لازم داره. چه این بنبست رو با موفقیت گذرونده باشی یا شبیه الان راهت رو بسته باشه. داخل تونل نمیتونی مراقب آرامشش باشی. به ممنوعیتها توجه کن و این دفتر رو ببند.
آهسته به نشان تأیید سر تکون میدم. پریسای داخل آینه لبخندی از جنس کنایه بهم میفرسته.
-حالا تا دفعه بعد که باز تمام اینها رو بگم و کو گوش شنوا!
لبخند میزنم. لبخند پریسای داخل آینه صافتر میشه.
-پاک کن اون قیافهت رو مادرت میبینه زشته.
آروم میخندیم. شفافتر از چند لحظه پیش. شادیهای کوچولوی زیادی میشه در اطرافم پیدا بشن. فردا مدرسه ندارم. مادرم اینجا کنارمه و از روند وقایع رضایت داره. فردا اونها میرن به ارتفاعات. من هر هفته فقط4روز سر کارم. امسال اوضاع کاریم از تمام سالهایی که گذروندم تا اینجا بهتر بوده و اگر خدا بخواد همچنان آرامش نسبی سر کارم برقراره. بستنیم و آزمایشم حسابی موفقیتآمیز بود و نتیجه مثبتی داشت. بستنیه خیلی عالی شد. فردا یا اگر فردا حسش نبود پسفردا قراره ماکارونی بپزم و حالش رو ببرم. و شاید تلقینه اما حس میکنم شنیدار زبانم یه کوچولو بهتر از اون شده که تصور میکردم. تصدیق پریسای داخل آینه این بار کاملا واضح و شفافه. نفس عمیق میکشم. امشب شب آرومیه و فردا دلواپس استرس صبح زود نیستم. چقدر عالی! تمام اینها خیلی خوبن. خیلی خوبن. خیلی! خدایا شکرت!
کتابهایی که میخونم رو دوست ندارم. الان3تا باز کردم و از هیچ کدوم خوشم نمیاد. خب چهارمیش حتما قشنگه. امشب امتحانش میکنم. شاید هم فردا. دیگه نمیخوام بنویسم. شام. بیخیاله پرهیز غذاهه خوشمزه هست. هرچی هم میگی خودتی. تا بعد.
دستهها