4شنبه عصر.
خدایا کاش درست باشه! امروز صبح قرار بود برم زیر دوش ولی به جاش نشستم یه ریدینگ زبان خوندم بدون در نظر گرفتن زمانبندی و دلواپسی درستی جوابهای تستهایی که میزنم. البته یه جاهایی دیکشنری کمکم کرد ولی به جان خودم حس کردم سرعت درک مطلبم یه کوچولو خیلی کوچولو بیشتر بود! آخ جون خدایا درست باشه! وایییی از تصور درستیش الان میچسبم به سقف! دلم میخواد یکی دیگه بخونم ولی ولش کن هم خسته شدم هم کار دارم. ولی وای آخ جون. خدایا درست باشه! وای خدا! آخ جون. وای آخ جون!
امروز صبح رفتم تیمتاک. همونجا نشستم به ریدینگ خوندن. تمام مدت خیال میکردم داخل کانال بسته هستم بعدش آقای درفشیان اومد فهمیدم از اولش داخل تیتیباز نشسته بودم و نمیدونستم! ولی به جان خودم تیتی2بودم چه جوری اینجوریه؟ هوممم! نمیدونم! بیخیال!
امروز صبح مادرم با دختر خاله رفتن ارتفاعات. بهم گفت بیا نرفتم. باید میرفتم زیر دوش ولی نشستم ریدینگ خوندم. مادرم امروز صبحی میگفت تو رو به جان من زبان رو ول نکن. خدایا باید ولش نکنم! آخه این… بیخیال ولش نمیکنم ولی این… بیخیال درستش میکنم. وووییی!
این انصاف نیست خیال میکردم یه بسته پاستا پروانه ای دارم الان هرچی میگردم میبینم نیست! یعنی نداشتم؟ آخه داشتم واقعا دیده بودمش پس کو؟ به جان خودم نخوردمش این کجا رفت؟ الان باید با ماکارونی معمولی پاستا درست کنم. آخه این انصافه؟
امروز صبح داخل تیمتاک یک کسی داشت نصیحتم میکرد که بیشتر از توانم واسه هیچ چیزی توان خرج نکنم. آدم عاقل و محترمیه. به عنوان یک فرد منطقی و محترم حسابی دوستش دارم و به شدت واسش احترام قائلم. حرفهاش درست بودن فقط… گاهی واقعا شدنی نیست. وظیفه وظیفه هست. نمیشه ساده بگم من نمیتونم چون خستم چون بیمارم چون نمیتونم. خیلی چیزها رو نمیتونم توضیح بدم و ناصح خیرخواهم واقعا درست میگه ولی این… واقعیت شبیه یه تصویر لعنتی در مقابلم قد الم میکنه. اینکه خیلی خیلی خیلی پیش اومده و پیش میاد که به سرم میزنه همه چیز و همه چیز رو رها کنم دسته کم واسه یه مدتی رها کنم ولی… اگر من رها کنم کسی واسه پیشبردش نیست. من نباید رها کنم. من نمیتونم. اما این… کاش واقعا میشد یه مدتی نباشم. هیچ کجا نباشم! واقعا این… بدجوری خستم از این چرخش که نه عوض میشه نه تموم میشه نه سرعتش کم و زیاد میشه. مدتها سعی کردم یک چیزهایی رو عوض کنم واسه عزیزهایی که واقعا عزیز بودن ولی هیچ چیزی عوض نشد. نه واسه اونها، نه واسه خودم. من واقعا در جریان وقایعی که تماشا کردم به هیچ دردی نخوردم. برای خودم هم به هیچ دردی نخوردم. این سیر ثابت همچنان ثابت باقی موند. نه چیزی واسه بقیه بهتر شد نه حتی واسه خود من. تنها کاری که کردم این بود که سعی کردم با غیبتم تنش رو روی شونه هایی که میشناختم و حاضر بودم نصف بشم تا خم نشن تشدید نکنم. و نکردم. تنش با غیبتم زیاد نشد چون من هر جایی که تونستم و تا جایی که از دستم بر اومد حاضر بودم ولی کم هم نشد. برای هیچ کسی نشد. برای خودم هم نشد. حتی حس خودخواهی طبیعی که هر کسی کم یا زیادش رو داره در وجودم ارضا نشد. حتی نمیشه بگم خب دسته کم واسه من که بد نشد فلان مورد به نفعم چرخید. این چرخ با همون سرعت ثابت به همون شکل ثابت میچرخه و میچرخه و من همچنان تمام زورم رو جمع کردم توی دستهام تا جای تمام اونها که از زور زدن انصراف دادن بچرخونمش. داره میچرخه و خدای من آخ خدایا من چقدر خستم! چند دفعه سعی کردم این حس رو توضیحش بدم. اینکه ناتوانیم در عوض کردنها اذیتم کردن. اینکه به طرز خیلی خیلی بدی خستم. اینکه حس نتونستن هام و حس سنگینی بار اتفاقات و حس تماشای این راه بی تغییر و بی انتها و بی منظره و بی پیچ و خم به شدت نفسم رو گرفته. سعی کردم توضیح بدم ولی… من توضیحم ضعیفه. شاید هم اطرافم در زاویه های متفاوتی ایستادن. شاید هم هر2تاش. در هر حال سعی کردن هام ناموفق بودن. بهم گفته شد که چقدر حضورهام مثبت بودن و چقدر نادرسته که از این چیزها بگم و چقدر باید از این افکار دور باشم و چقدر ناشدنیه که من دست هام رو از این چرخه بردارم و تکیه بدم به دیوار و فقط تماشاگر باشم و خدایا من واقعا دارم از خستگی می افتم و این چیزیه که بلد نیستم واسه کسی توضیحش بدم و کسی ملتفتش نیست. لازم دارم یهخورده متوقف بشم. لازم دارم دست هام رو بندازم کنار جسمم. لازم دارم بشینم و تکیه به دیوار… دیوار! دیواری در کار نیست. خب پس بدون تکیه به دیوار بخزم یه گوشه و قد تمام خستگی هام به مفصلهای روانم استراحت بدم. هیچ کجا نباشم. دلواپس هیچ چیزی نباشم. درگیر هیچ چیزی نباشم. من خودخواه نیستم. فقط خستم. به خدا خیلی دردناک خستم. اینو بلد نیستم توضیحش بدم. نه حرصی ام نه متنفرم نه دلگیرم. فقط خستم. تا مغز استخون روحم خستم. دلم میخواد از این چرخش خارج بشم و از حس تهوع حاصل از اینهمه چرخیدن بزنم بیرون. خدایا! نق نمیزنم. دسته کم تو باور کن. دسته کم تو ملتفت باش. دسته کم تو منو بفهم. من خستم. تا حد زمین خوردن خستم. و بله دلگیرم از اونهایی که خیلی مزخرف پیاده شدن و بعدش میان چونه روی شونم میذارن و توی گوشم میگن که چقدر خواهان روونتر چرخیدن این چرخه هستن. این لحظه کاملا آمادگی دارم که به اولینشون با اولین هجایی که توی گوشم فوت میکنن یه خفه شو ی بلند و واضح بگم. بله دلگیرم از فریب لفظشون دلگیرم خوشم نمیاد خر کننم. متنفرم از این. دسته کم اونقدر شجاع باشید که سکوت کنید. نمیخواد راست بگید فقط سکوت کنید. اه لعنتی! اونها در این لحظه از نگاه من به شدت مجرمن. نه واسه اینکه دلشون نخواست دستشون درد بگیره. این حق طبیعیه هر کسیه که انتخاب کنه. فقط واسه اینکه زور میزنن اون الفاظ لعنتی رو در اون پوششهای لطیف مهوع لعنتی لوله کنن و واسه توجیه ذهن های کوفتی خودشون یا واسه خر کردن من لوله لوله توی گوش و لای اعصابم فرو کنن. لعنتی! اه لعنتی! از تمام نقش مضحکی که بازی کردنش دیگه از نظر من مردوده متنفرم. متنفر!
بیخیال. طوری نیست. من هنوز هستم. هنوز اینجام. هنوز همه جاهایی هستم که باید باشم. به جای خودم و به جای تمام اونهایی که نیستن و دلشون نخواست که باشن. هنوز پخش زمین نشدم. نمیدونم کی به جایی میرسم که دیگه واقعا نتونم ولی این لحظه هنوز سرپام و دارم میچرخونم. ولی این لحظه هیچ مدلی نمیتونم صاحب های دست هایی که اون بالا حرفشون رو زدم رو ببخشم. تا حد یه خشم پر و پیمون از دستشون حرصی ام. شکر خدا که فعلا به پست من نمیخورن و کاش واسه خاطر خودشون هم شده حالاها به پست من نخورن. اون تلاش های مضحک رو نکنن. اون لوله های جفنگ پیچ رو لای تارهای اعصابم نچرخونن. واقعا دلم نمیخواد جوابی که به پرت کردنش مایلم رو بهشون بدم. بیخیال. بسه. بیخیال!
یه کتاب رو شروع کرده بودم که اولش خواستم ببندمش و بندازمش دور. شبیه اون3تای دیگه که انداختمشون دور. اما به جاش زدمش روی دور تند و خوندم و خوندم. الان خوشحالم که تمومش کردم. داخلش جمله های قشنگی بود و یکیشون بدجوری… برش داشتم که نگهش دارم. خاطرم نیست از هیچ کتابی جمله ای رو برداشته باشم ولی این یکی رو برداشتم.
«میتوانم تمام چیزی را که از زندگی آموختم، در سه کلمه جمع ببندم؛ زندگی ادامه دارد.»
(نقل قول از فراست.)
دیکته لاتین اسمش رو بلد نیستم حسش هم نیست داخل گوگل بگردم. به نظرم خیلی عمیقه و خیلی… درست. برای من ارزش نگه داشتن داره. خیلی دوستش داشتم خیلی.
داره دیر میشه. باید پاستام رو درست کنم. تمام وسایلش حاضره ولی یه مشکلی هست. اینکه من به شدت سیرم و اون غذا واسه شب بدجوری سنگینه. کاش گوشت و شیرش رو از فریزر درنیاورده بودم! آخ مادری واسه چی نصف گوشته رو گذاشتی واسه امشب من و همه رو نبردی آخه؟ یعنی اگر تا فردا داخل یخچال بمونن خراب میشن؟ من واقعا الان دلم پاستا نمیخواد درست کردنش رو هم نمیخواد خوردنش رو هم نمیخواد.
طوری نیست. احتمالا یک روز بیشتر بمونن چیزیشون نمیشه. اگر قرار باشه طوریشون بشه دوباره هلشون میدم داخل فریزر. شاید هم2ساعت دیگه نظرم عوض بشه و بپرم سر گاز. این لحظه باید… اوه خدای من باید یه کپشن بنویسم. آخ خدایا کپشن اصلا نمیدونم امروز باید تحویلش بدم یا نه اصلا کسی بهم نگفته باید تحویلش بدم یا نه و اصلا نمیدونم اینو درست از گوگل برداشتم یا چیز دیگه رو باید بردارم و در موردش بنویسم. اه لعنتی!
این هم بیخیال. بذار اینو بنویسم یا درسته یا درست نیست. بعدش یه زنگ به مادرم بزنم. بعدش هم… امروز صبح قرار بود برم زیر دوش ولی ریدینگه گولم زد. میخوام برم زیر دوش. حموم لازمم. دیگه حس نوشتن نیست. حسابی اراجیف گفتم، حسابی زهر پاشیدم، حسابی نق زدم، و الان لازم دارم بپرم برم از خودم چرکزدایی کنم. ساعت5و17دقیقه عصر4شنبه. اوخ خدایا5گذشت! تا بعد.
دستهها