دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نیمه بیداریهای عصر جمعه.

عصر جمعه.
این تعطیلات نفله شبیه یخ آب میشه. واسه چی اینهمه سریع میره؟ بیخیال کاریش نمیشه کرد. کاش3شنبه سریعتر برسه!
خب ظاهرا این دفعه عاقبت گرفتار میشم و بخوام و نخوام که البته نمیخوام این بار وسط هفته درگیر تاریکم. استرس و حرص هم فایده نداره. در هر حال این پیش میاد و تقصیر من هم نیست. خب حالا که اینطوره پس بیخیال. من نمیتونم عوضش کنم پس منتظر میشم تا زمانش برسه. هوممم. به جهنم!
امواج پریشان همچنان اطرافم میچرخن و من در کمال شرمندگی اونقدر بدجنس و بیدردم که بزنم زیر خنده. زندگی شخصیم یادم داده که خشم و عربده های من کمکی نمیکنن. نه به خودم، نه به اطرافم. از این امواج فراگیر حماقتهای تکراری خسته شدم. من حماقتهای تاریک خودم رو دارم که باهاشون درگیر باشم. با خاطراتشون. با نتیجه هاشون.
این بی حسی واسه عصر جمعه هست یا واسه موارد جانبیه؟
ای کاش بچه ها فردا آرومتر باشن! یا من سرحالتر باشم! خدایا جدی هیچ راهی نیست من این راه تا بازنشستگی رو سریعتر طی کنم؟
چقدر صدا این اطرافه! صدای ماشینهای اون بیرون. صدای آتشنشانی رو به رو. صدای اخبار تلویزیون. صدای آدمهای پیاده و پارک. صدای بوق. صدای… اه بدجوری شلوغه خب واسه چی؟
آخ که چه عشقی میشد اگر یه تخت گهواره ای داشتم فرو میرفتم داخلش و آروم تابم میداد که بخوابم و تا هر زمان که دلم میخواد بلند نشم. یه شب. دو. یه هفته. یه ماه. تا قیامت.
جدی پایان این خستگی مداوم من چه مدلی باید برسه؟ با خواب و کتاب و پاد و با هیچ چی این حل نمیشه پس با چی حل میشه؟
خدایا کلی تکلیف گوش کنی آوار شد روی فرقم باید شروعشون کنم. امشب نه. واقعا الان حسش نیست.
فردا13آبانه. احتمالا باز جشنه و امسال سر هر موردی جشن بوده باید درس دادنم رو با این جشنها تنظیم کنم. و شاید لازم باشه یهخورده سر کلاس بیخیال دلم بشم و گاهی بدجنس باشم. اینها دارن اعصابم رو شبیه ماکارونی توی چنگال میپیچن و قورت میدن اگر بخوام صبوریم رو همینطوری ادامه بدم به نظرم تا ماه آینده حس و حالم خیلی مثبت نخواهد بود.
بدجوری دلم خستگی در کردن میخواد و بدجوری میدونم گفتنش هیچ کجا جز اینجا هیچ فایده ای نداره. برای این مورد هیچ جایی نیست. خدایا! وای خدایا! آخ! خدایا!
چند نفر درست زیر پنجره من هی حرف میزنن و میخندن. دلم میخواد میشد اون بیرون باشم و بخندم. نمیتونم. جسمم و نمیدونم چیچی داخل روانم حس حرکت ندارن. همون بحث تکراری لعنتی. بیخیال.
عجب هوای گرمی خدایا پاییز نصف شد پس این هوا کی خنک میشه؟ جدی تابستون خیال نداره بیخیال بشه اینجا واقعا گرمه. دلم از اون برفهای حسابی میخواد. از اون برفهای مدرسه تعطیل کن خخخ.
درصد نچسبیم داره میره بالا. هر کسی1قدم واسه صمیمیتر شدن میاد طرفم چنان بد میکشم عقب که حس میکنم به طرف مقابل ظلم شده ولی واقعا دلم نمیخواد. خوشم نمیاد. میدونم درست نیست ولی واقعا نمیخوام. طرف داره میبینه کلی زمانه جز سلام و علیک یک کلمه ای با هم نداریم ولی باز هر چند وقت یه بار پرسشی جمله ای چیزی شوت میکنه بهم که از نظرم زیادی خودیه و خدا ببخشدم جوابم یا بدجوری سرده یا این اواخر کلا سکوته. خب نکن بنده خدا اینهمه آدم درست درمون اطرافت ریخته که شبیه خودتن برو باهاشون خودی شو واسه چی منو موج میدی؟
بیخیال دیگه حسش نیست نمیخوام بنویسم. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *