1شنبه صبح. باید بجنبم آماده بشم. سر کار. خوشم نمیاد از دقیقه90و استرسش. باید بجنبم ولی نمیشد یک سر اینجا نیام. مسخره هست ولی این روزها تنها جای یهخورده امنی که یهخورده حس آرامش بهم میده اینجاست. اینجایی که هر لحظه ممکنه یک کسی پیداش کنه و کاش اینطوری نشه ابدا دلم نمیخوادش. اینجا فقط یه سایت کوچولوی اینترنتیه ولی به نظرم میاد تنها جاییه که تمامش دست خودمه. میتونم هیچ چیزی از اون بیرون رو نخوام. هیچ چیزی جز خودم. کاش یه راهی بود که میتونستم شبیه درهای واقعی بهش قفل بزنم تا مطمئن بشم کسی هیچ کسی اینجا نمیاد. خدایا من این زمان دقیقا چه دردمه! غمگین نیستم. خستم. تکراریه ولی بدجوری خستم. و اون بیرون زمانی و مکانی برای تغییر یا توقف نیست. خیلی چیزها که میبینم رو ابدا نمیپسندم. از خیلیهاشون دلواپسم. از خیلیهاشون دلزده. ولی چی از دستم برمیاد؟ اونها تمامشون جریان عادی زندگی هستن حتی اشتباهیهاشون. من نمیتونم عوضش کنم. فقط باید تماشا کنم. آخ که چقدر خستم از این تماشا! به مواردی که سبب دلواپسیهام شدن میشه با یک به من چه خاتمه بدم. خب واسه چی نمیدم؟ نتیجه این روند اگر تاریک باشه دسته کم من بارها و بارها هشدارهام رو دادم. تصور نمیکنم هرگز دلم بخواد یک بار دیگه اوقندر احمق باشم که با هشدارهای بیشتر و وزوزهای اضافی شبیه دفعات پیش واسه خودم دردسر درست کنم. من اون مدلش رو امتحان کردم. نتیجه اصلا مثبت نشد. تمامش آوار شد روی شونه های خودم. پس واسه چی این دفعه هم تکرارش کنم؟ نمیکنم. تعداد اون دفعات لعنتی از یک بیشتر بودن. خاطرم هست یک بار شاهد ازدواجی بودم که هیچ چیزش درست نبود. سعی کردم هشدار بدم. حالم بد بود. میترسیدم. طرف خیلی محترمانه بهم گفت میدونی؟ فلانی بهم میگه این کار درست نیست و خب حسودیش میشه. شاید هشداردهنده ای که صحبتش بود خیلی نیتش خالی از حسرت نبود ولی هشدارش درست بود. قشنگ یادمه این صحبت وسط خیابون مطرح شد. داشتیم از بولوار رد میشدیم. و من همونجا مطلب رو گرفتم. همونجا وسط بولوار. پیام واضح بود.
«حسود نباش. من میخوام ازدواج کنم!»!
به پیام توجه کردم. چیزی نگفتم. اون ازدواج کثافت انجام شد و خیلی سریع با خودش یه دنیا کثافت آورد. و بعدش واسه پاک شدن اون کثافت یک راه کاملا اشتباهی… آخ خدای من! من پیام داخل بولوار رو گرفته بودم ولی دیگه خطرناک بودم. واسه کسی که بعد از اون ازدواج واسه تسکین اون درد با مخدری بسیار مضر اومده بود خطرناک بودم. و کینه اون حسادت ناکرده هنوز برجا بود. این تاریکهای2گانه یک جایی با هم ترکیب شدن و ضربهش به من به طرز خوردکننده ای کاری بود. سقوطم خیلی خیلی شدید بود. اونقدر شدید که ماه ها طول کشید و حالا دیگه فقط یادگاریهاش باقیه اما هنوز اون درد وحشتناک از خاطرم نرفته و هرگز هم نمیره.
دفعه بعدی هم که… خدایا من واقعا فقط سعی کردم از چیزی که تصور میکردم وجود داشت دفاع کنم و نتیجه به تاریکترین شکلش ظاهر شد. این2تا شب تقریبا به هم چسبیده بودن. زمانشون… بینشون تقریبا مهلت درمان واسه من نبود. با وجود این واسه چی باید الان خریت کنم؟ نمیکنم. من چیزی نمیگم. یعنی بیشتر از اینکه گفتم نمیگم. من هرچی از دستم میومد کردم. به نظر خودم بیشترش رو هم کردم. بیشتر از اینو نه که نخوام! از دستم برنمیاد. بیشتر از این نمیتونم پیش برم. خدایا نمیتونم. اونهمه شنا بلد نیستم. باید رها کنم. من هنوز وظیفه های زیادی دارم که جز خودم کسی قادر به انجامشون نیست. باید رها کنم. خدایا! چقدر تلخه ولی…
خیلی دلم میخواد خیلی بیشتر بنویسم ولی داره دیرم میشه. نمیخوام اینو نیمه بذارم. ظهر که برگردم پاکش میکنم میدونم. کاش مهلت داشتم باز مینوشتم. اونقدر مینوشتم تا سبک بشم. نمیتونم. زمان نیست. دیرم میشه. نمیخوام هم ظهر پاکش کنم. بذار همینطوری نیمه بزنمش اینجا. اینجا که بزنمش دیگه پاکش نمیکنم. این نباید پاک بشه. باید بمونه. به عنوان هشداری برای خود من. گاهی باید بدونیم کی لازمه رها کنیم. و من در هیچ کدوم از اون دفعات نمیدونستم. به نظرم الان دیگه بدونم. زمان تقریبی الزام به رها کردن رو به نظرم بدونم. زمانش الانه. باید متوقف بشم از هشدار دادن ها. باید رها کنم. خدایا! تو از ضربه ها نفله نمیشی. پس تو رها نکن باشه؟ لطفا مواظب باش. لطفا!
دیرم شده. درضمن قشنگ نیست صبحم رو بارونی شروع کنم. اینطوری تمام روزم تاریکه. بسه. بیخیال پریسا. زندگی راه خودش رو میره. از دست تو بیشتر برنمیاد. بلند شو بابا زمان منتظرت نمیشه. ساعت6و34دقیقه صبح1شنبه. تا بعد.
دستهها