4شنبه صبح.
خدایا با چی خودم رو بزنم؟ ساعت4صبحه. من واسه چی بیدارم؟ بیخیال استرس مدرسه نیست من فقط همین واسم بسه. شاید واسه خاطر قهوه سنگین دیروز عصر باشه شاید هم… بیخیال. چه سکوتی! مادرم اون طرف خوابه و من دعا میکنم صداهای اطراف بیدارش نکنن. پنجره بازه و ای کاش میشد سکوت دم صبح به این زودی نمیشکست!
تاریکه دیوونه این هفته نفسم رو گرفت و درست خورد وسط هفته کاریم ولی شکرت خدایا شکرت از پسش بر اومدم و غیبت نکردم. به شدت استرس داشتم ولی به خیر گذشت و غیبت لازم نشدم. خدایا بدجوری ممنون!
زنگی که باید میزدم رو زدم و گفتن باید منتظر بمونم. سامانه بسته هست و… اه لعنتی باز شو لطفا! خیلی منتظرم خیلی منتظرم خیلی.
دارم واسه انجام یه سری تغییرات هزینه بر تلاش میکنم و ای کاش بشه که بشه! آخ که چقدر دلم میخوادش!
روی هم رفته میتونم بگم هفته ای که گذشت به اون ترسناکی که دلواپسش بودم نشد و خدا رو شکر!
امواج پریشان در اطرافم همچنان در چرخشن و من تمام زورم رو میزنم که ازشون پرهیز کنم. امواج پریشان خودم حسابی زیادن و هر لحظه از بیداریم و حتی خوابم واسه جنگیدن باهاشون داره صرف میشه. خدایا! به کسی نگیها! دارم اذیت میشم. گاهی فشار خیلی… سعی میکنم بهش متمرکز نباشم. سخت میشه گاهی. پریسای داخل آینه تماشام میکنه.
-واقعا چه انتظاری داشتی؟ بیا قبول کن که حالا واقعبینتری. این زمان چیزهایی رو میبینی که همیشه بودن و تو دلت میخواست که نبینی.
به نظرم چاره ای جز تأییدش ندارم. واقعیتهایی هستن که الان میبینمشون و هرچند ترجیح میدم باز هم نبینم، اما اونها وجود دارن و نمیشه ندیدشون گرفت. این لحظه که با خودم فکر میکنم میبینم به خاطر مواردی که چندتا هفته پیش تصور میکردم از دست دادم متأسف نیستم. واسه از دست دادنشون پشیمون هم نیستم. خوب شد جوگیر لحظه ها نشدم! امنیت نقطه ای که درش هستم واقعا خوبه. خدا رو شکر که نشکستمش!
یک کسی بهم زنگ زد کلی فحشم داد و گفت خیلی بی معرفتم. فقط خندیدم. از دستش حرصی نشدم. شاید چون حس کردم بحث معرفت چیزی نیست که دلم بخواد با اون بنده خدا و باقی بنده های خدا که اطرافم هستن سرش زمان و روان صرف کنم. و توضیح اینکه اگر بی معرفت هم باشم فقط با خودم بی معرفتی کردم و دارم میکنم واسه اون بنده خدا و باقی بنده های خدا به جایی نمیرسید و نمیرسه پس بیخیالش. بذار من بی معرفت باشم.
هنوز افرادی در این اطراف هستن که میخوان اینجا پیدام کنن و من بهشون دروغ میگم. دروغ واقعا مثبت نیست ولی من میگمش چون واقعا نمیخوام اینجا محل حضور کسی جز خودم باشه. خب، کاریش نمیشه کرد. اینجا مخفیگاه مجازی خودمه. مهمون دلم نمیخواد. و از نظر خودم این ایراد نداره پس واسه حفظش تا بتونم دروغ میگم. البته دروغهای ترسناکی نیستن فقط اینکه آن سوی شب قبلی رو به جایی منتقل نکردم. خدایا تو که اینو داخل دفترت نمینویسی. مینویسی؟ بگو نه.
روانم واسه خاطر مخدری که دارم ترکش میدم دیوانه شده و من کوتاه بیا نیستم. میدونم چندین بار تصمیمش رو گرفتم اما هر دفعه مخدر رسید و روانم رو از ترک پس گرفت ولی این دفعه نگفتم. هیچ چی نگفتم و فقط سکوت کردم. یعنی تا کی تحملم دوام میاره؟ من در سکوت از درد و فشار ترک مخدری که به هیچ عنوان مربوط به جسم نیست بین خواب و بیداریهای کابوسزده میچرخم و پادِ با معرفتم همراه محتویات خطرناکش در این گردباد تاریک در کنارم و توی دستمه. بعدا واسه نیکوتین نفله هم باید یک فکری کنم ولی الان به نظرم این یکی واجبتره. این خطرناکه. من نباید به اینجا میرسیدم. چه جوری اجازه دادم اینهمه پیش برم و اینطوری خودم رو مسخره وجدان و منطق خودم کنم؟ واقعا چی شد که من اینهمه خودم رو رها کردم؟ خب، اشتباه کردم. دیگه بسه. این کار باید بشه. وحشتناک سخته ولی باید بشه. باید! من پریسام. زنده یا مرده از این آزمایش ترسناک رد میشم. سعی میکنم به صدای ضعیفی که توی سرم ای کاش رو زمزمه میکنه بی توجه باشم. فشار رو حس میکنم. طول نمیکشه که بفهمم مژه هام خیس شدن. پریسای داخل آینه با سر انگشت خط دردم رو نوازش میکنه. منطق آرام توی گوش روح زخمیم نجوا میکنه.
-باور کن! تو مرد تحمل واقعیتهای پس از تحقق این مدل ناممکنها نبودی. اگر هم شدنی میشد تو به آرامش نمیرسیدی. واقعیتهای تاریک رو کاریش نمیشد کنی. اونها حضور داشتن و به شفافیت رویاهای امروزت حمله میکردن. اونقدر که داغونش کنن. زیبایی نرسیدن رو قدر بدون و به مقاومتت ادامه بده هرچند اصلا ساده نیست. ساده نیست ولی راه درستیه. تردید نکن که خدا از روی مهر اجازه نداد این نشد برای همیشه واسه تو نشدنی باقی بمونه.
اشک های درد رو عقب میزنم. پریسای داخل آینه دست روی سرمای دستم میذاره تا بتونم بالا ببرمشون و اون خیسی سوزان رو از گونه هام پاک کنم. آه میکشم. منطق درست میگه. هر چیزی رو نمیشه خواست. گاهی واقعا لازمه که یک چیزهایی شدنی نباشن. لازم نیست حتما هر شبی رو تجربه کرد تا به حقیقت رسید. من به قدر کافی زخمی شدم. این مدلش رو واقعا لازم ندارم. بذار این یکی بدون ویرانی و به همون معصومیت یک خیال ناممکن برای خودم و بین من و خدا یه راز بدون ترک باقی بمونه. فقط… دردش… خدایا کمکم کن!
پول میخوام. البته نه از اون ثروتهای گنده که پیشتر میخواستم. چندتا کار کوچولو دارم که واسه انجامشون پول لازمه. کاش بشه!
همچنان وان دلم میخواد. وای خدا وان! من وان میخوام! کاش بتونم یه دونه که جور این حموم فسقلیه دوست داشتنی باشه پیدا کنم! اگر این حمومه یهخورده جادارتر میشد! بیخیال. من همینطوری هم دوستش دارم. تمام خونم رو دوستش دارم. ولی وان رو هم دوست دارم. وای خداجون من وان میخوام!
خدایا اینکه امروز سر کار نمیرم فراتر از مثبته. یعنی اگر بازنشسته بشم تمام صبحهام همینطوریه؟ از تصورش مورمورم میشه. یعنی میشه؟ آخ خدا چه عشقی!
این پاد دیوونه رو باید بذارم داخل کشو که دستم بهش نرسه. جدی بعد از چیزی که الان درش درگیرم واقعا باید واسه ترک این یکی هم یه کاری کنم! حس میکنم این مورد یهخورده… خدایا یعنی میشه زمانی برسه که دیگه خیالم به پاد نباشه؟ اصلا تصور نمیکردم به این سختی باشه ولی… بعدا. الان نمیخوام بهش فکر کنم. در یک زمان توان در افتادن با2تا مخدر رو در خودم نمیبینم. نوبت این هم باید برسه ولی نه حالا. نه در این موقعیتی که وسطش گرفتارم. خدایا کمکم کن!
ساعت4و45دقیقه صبح. به نظرم واسه الان دیگه بسه. بذار ببینم میشه یهخورده ولو بشم یا نه. هی راستی خیلی زمانه نگفتم. سلام صبح! تا بعد.