بعد از ظهر4شنبه.
نمیتونم وارد بشم. نمیفهمم واسه چی. بیخیال بذار بنویسم تا گیر رفع بشه. چه سکوتی! تنهام ولی موقتا. خدایا واسه چی عزیزهای اطراف من اینهمه درگیرن؟ خیلی خودخواهم ولی عمیقا دلم میخواد دور و جدا از گیرهاشون باشم. من گیرهای خودم رو دارم که از سرم هم زیادن. بذار بد باشم. به جهنم. به جهنم!
همیشه احتیاج به چیزی دارم که منتظرش بشم. الان یکی2تا از اون چیزها رو دارم. شبیه2تا ستاره فسقلی چشمک میزنن. هرچند بلاتکلیفی هیچ مورد پسندم نیست ولی در هر حال تصور مثبت شدن نتیجه واسم شیرینه. یعنی میشه سریعتر پیش بره؟ خدایا خیلی میخوام و خیلی طول کشیده یه کوچولو بیشتر هوام رو داشته باشی چقدر شاد میشم!
زنگی که دیروز زدم ارجاعم داد به آذرماه. لعنتی! سامانه های لعنتی! آخ خدا اینو بازش کنید آخه!
و هفته آینده باید یه زنگ دیگه بزنم. کاش طرف خوش قولتر از این چند ماه اخیرش باشه! اگر جوابش مثبت باشه و چیزی که میخوام رو واسم گیر بیاره برای چند روزی بدجوری همه چی اینجا به هم میریزه. وای خدا تعمیرات و خاک و وووییی چقدر بدم میاد از آشفتگی! بیخیال بذار بشه نتیجه رو دوست دارم. فقط اگر شدنی باشه! خوشم میاد در موردش هی نق بزنم! آخ جون!
امروز سر کار نبودم ولی عجیب خسته شدم. اطرافم تمام صبح… خدایا این آدمها با2تا گیر چنان… یعنی اینها استعداد بسیار خوبی دارن که با2تا گیر که میشه آرامتر به نتیجه مثبت یا منفی برسه یک روز کامل رو واسه خودشون و اطرافشون به جهنمی از خستگی و پریشانی تبدیل کنن. یعنی خودم هم این طوری ام؟ آخ خدایا نه! نه من نه من این مدلی نیستم به جان خودم نیستم من این مدلی نیستم وای خداجون من این مدلی نیستم! وووییی!
چقدر خوبه که فردا هم سر کار نیستم. هرچند احتمالا مدلش شبیه امروزه ولی در هر حال سر کار نیستم و این مثبته.
خیلی دلم… دلم چی میخواد؟ باز شدن سامانه ها! یه وان گنده! یه پول نه چندان کوچولو که کارم رو راه بندازه و یهخورده تهش بمونه که یه نت بوک بخرم. خب دیگه چی؟ خخخ. خدایا شکرت!
عادل از دستم کفریه که هنوز باران رو ندیدم. باید میرفتم میدیدمش. نشد. نمیشه. حوصله ندارم بزنم از خونه بیرون. خدایا من… نمیخوام برم جایی. هیچ جایی. یعنی خب… خب همون هیچ جایی.
پرهیز رو بیخیال شدم و یه قهوه سنگین خوردم شبیه دیروز. گور بابای هفته تاریک و کمخونیه مزاحم و ریسک اون سردردهای عوضی. قرص دم دسته. اگر بخوام به ساز درست بچرخم باید خیلی چیزها رو رها کنم. قهوه، پاد، و… خیلی چیزها. خب پرهیز بی پرهیز. هر غلطی دلم بخواد میکنم چون دلم میخواد. دلم میخواد قهوه بخورم و گیج بزنم، دلم میخواد پادم رو قورت بدم و از شدت نفستنگی بی حس بشم، دلم میخواد خودم رو با خوردنی های نفله و احتمال لعنتیه اضافه وزن خطرناک خفه کنم، دلم میخواد… دلم میخواد خودم رو بغل کنم. دستم رو کنم لای موهام و به خودم بگم ول کن پریسا. درست میشه. عاقل نمیشی ولی بهتر میشی. درست هم نشه تو درستتر میشی. میگذره. این هم گذراست. دلم میخواد خدا شبیه بچه ها بغلم کنه و بگه خاطرت جمع بنده نفهم من. طوری نیست من اینجام. من اینجام! همه چی آرامتر میشه. من اینجام! دلم میخواد… آخ خداجان! آخ! آخ خدا! آخ خداجان! برمیگردم.
خب برگشتم. کاش مادرم بتونه مداد شمعی پیدا کنه. از فروشگاهی که میره خرید خوشم نمیاد. بیخیال خودم حس ندارم برم بیرون. کاش پیدا کنه! باید درس بخونم ولی حسش نیست. خدایا بذار برم یهخورده متن زبان بخونم شاید بد نباشه. دیگه این لحظه نمیخوام بنویسم. نوشتنم نمیاد. ثبتش کنم تا زمانی که بتونم دوباره وارد بشم. کاش زودتر باز بشه! خب فعلا بسه. تا بعد.
دستهها