دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سیاه، سیاه، سیاه.

عصر جمعه. خدایا چقدر آن سوی شب رو لازم دارم! کاش بسته نبود! کاش باز میشد!
این آخر هفته بیشتر از خیلی زمانهای دیگه بیرون از نت در دنیای واقعی اطراف مادرم چرخیدم و بین دو جهان حقیقی و مجازی عادی رفتم و اومدم ولی واقعیت… آخ از واقعیت! آخ از واقعیتها! واقعیتهای حاضر و سنگی و لعنتی! یکی از دلگیرترین آخر هفته هایی بود که بعد از مدتها داشتم! خدایا! یعنی واقعا لازمه اینهمه… اینهمه… آخ خداجان!
کسی میگفت گاهی لازمه پیروزمندانه بپذیریم که موفق نمیشیم پیش از اینکه این واقعیت بدون پذیرشمون روی سرمون آوار بشه. تصور نمیکردم اینهمه سخت باشه. به نظرم پذیرفتم که از پس یک چیزهایی برنمیام. خدایا من هرچی زور داشتم زدم واسه چی نتونستم؟ حالا فقط این پذیرش و این تماشا رو تحمل میکنم و دعا میکنم. دعا میکنم. همیشه دعا میکنم. خدایا من نتونستم ولی اجازه نده این… خودت درستش کن. به هر وسیله ای که میخوایی. تو خدایی لازم به اصرار و توضیح نیست که باورت بشه من فقط میخوام که این… بذار از من بر نیاد ولی محض خاطر عدالت هم شده بذار از کسی دیگه بر بیاد. خدایا! آخه من یک مشت خاک بیشتر نیستم به خدا! بسه پاشیدم محض رضای هر چیزی هر کسی که واست معتبره بسه آخه!
این گفتن ها فایده ندارن. هیچ زمانی فایده نداشتن. عادی میشه. عادی میشم. درست میشم. آرومتر میشم. بهتر میشم!
فردا باید برم مدرسه. خدایا باز بچه ها! بیخیال شاید بد هم نباشه. اینجا نشستم به خودم میپیچم یا دق میکنم یا از مرز جنون میگذرم بذار داستانهای محل کار و خستگیهاش یهخورده ذهنم رو از این جهنم ببره. اگر ببره. اگر ببره!
تیمتاکم. آلاچیق. ترانه کاروان بنان چه قشنگه! کاش تنها بودم دلم بارون بی دلواپسی میخواد که مطمئن باشم کسی نمیبینه.
خدایا آن سوی شب رو میخوام آخه واسه چی رفته هوا من واقعا باید حرف بزنم دارم میترکم.
بذار منحرف بشم از این جاده عوضیه تاریک. خب ببینم کدوم طرف؟ خدایا کدوم طرف کدوم طرف الان نفسم بند میاد ای خدا!
با لوله کش در مورد وان صحبت کردم. یهخورده سخته اما شدنیه فقط یه مشکل خیلی خیلی بزرگ سر راهه که هیچ طوری نمیفهمم از چه راهی باید رفع بشه. دستشویی فرنگی داخل حموم باید بره سر جاش داخل توالت و این ساختمون رو مدلی ساختن که واسه تغییر یه سری لوله و تشکیلات از ایرانی به فرنگی باید از دستشویی همسایه پایینی اقدام بشه و واقعیتش اگر من خودم جای همسایه پایینی بودم هیچ مدلی اجازه همچین چیزی رو نمیدادم و میدونم که اون خانم اجازه نمیده حق هم داره که نده. کارگر باید بره توی خونش، تمام زندگیش ول معطل میشه، دستشویی خونش نفله میشه و گچ و خاک و سقف کاذبش به هم میریزه و هرچند من متعهد میشم که بعد از ماجرا واسش درستش میکنم ولی این کار توی زندگی اونه و کثیفکاری درست میکنه و اوه خدا من اگر بودم عمراً اجازه میدادم! واقعا تحمل نداشتم وارد خونم بشن و زندگیم رو با اونهمه خرابکاری گچی خاکی کنن. خلاصه که اصلا به خانمه نگفتم چون به نظرم توقع بالاییه اگر حتی تصور کنم که میشه در موردش حرف بزنم و اون هم بپذیره. حالا موندم چه مدلی حلش کنم. خدایا من وان میخوام اینو چه مدلی میشه حل کنم! بدجوری وان میخوام واقعا میخوام راه حل بده! بدهههههه بدههههههههههه بدهههههههه!
ترانه بنان تموم شد. بزنم یک دفعه دیگه بخونه؟ قشنگه درضمن چند بار که بخونه واسم عادیتر میشه و شاید بشه که یهخورده کمتر از این… شاید. ای خدا! ای خدای من! خدایا! آخ خدایا! خدایا!
آن سوی شب دیوونه! از هوا بیا پایین من واقعا لازمت دارم لعنتی باز شو! بیخیال. چیزی که نمیشه نمیشه. باید منتظر بشم بلکه راهی واسه باز کردنش باشه اما در هر حال امشب شدنی نیست. بذار اینو همینجا جمعش کنم ثبتش هم بمونه واسه زمانی که اون در کزایی باز شد و تونستم واردش بشم. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *