دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نیمه خواب، نیمه بیدار.

شنبه شب.
آن سوی شب باز شد و ای کاش دوباره بسته نشه! دیشب… امروز آرومتر شروع شد. و عصر به شدت سعی کردم که زنده تر دیده بشم. ولی یه چیزی. واسه چی تب دارم؟ از کف دستهام آتیش درمیاد. تمام جونم داغه. پلکهام که به هم میخورن میسوزه. غیر قابل تحمل نیست ولی کاملا مشخصه. آثار تردیدناپذیر تب رو میشناسم. لازم نیست برم به مادرم بگم ببین تب دارم یا نه و اون بنده خدا رو بترسونم. من سرما نخوردم. پس واسه چی الان تب کردم؟ امروز تا5عصر خواب بودم. کتابه رو گذاشتم بخونه و شبیه جنازه رفتم. الان که بیدارم هم به شدت حس خستگی میکنم. دستم درد میکنه. سرم سنگینه. چشمهام داغن. خودم گیجم. تب دارم. واسه چی؟ مادرم. شلغم. برمیگردم.
خب این از این. مادرم با شلغم و آب شلغم و دوغ بمب بارانم کرد. کاش اینجا باز بمونه! چقدر خوابم میاد. آخر هفته ای که گذروندم قد یک جهنم نفسم رو گرفت. خدایا چقدر خستم! خدایا میدونم یه چیزهایی اصلا با هیچ چسبی نمیچسبن ولی این… وای خدا لطفا منو ضایعم نکن اگر روی خاکت کسی این… لطفا به کسی نگو لطفا!
بسه. دلم ولو شدن میخواد. خدایا از این آخر هفته ها که سپری کردم دیگه به من نده به هیچ کسی هم نده خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد اذیت شدم. کسی نمیفهمه چقدر اذیت شدم جز خودت. تمام اعصابم از فشاری که سنگینش کرده بود انگار کوفتگی گرفته و نمیتونم توضیحش بدم هرچند تو توضیح لازم نداری ناسلامتی خدایی و همه چیز کف دستته. بسه دیگه حس نوشتن نیست. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *