دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جنگ.

2شنبه عصر.
امروز صبح کم مونده بود از شدت سردرد داخل محل کار ولو بشم. واسه چی من این روزها همیشه بیمارم؟ هیچ خوشم نمیاد.
تیمتاک. آدیو1. آهنگ میان ستاره ای. قشنگه و به طرز دردناکی غمگین. حس میکنم با حال و هوای امروز جهان سازگاره. جهانی پر از جنگ و مرگ انسانیت. جهانی که مرده و زنده درش امنیت ندارن. جهانی که برای بچه های نارس داخل دستگاه امن نیست. جنگ. جهانی زخمی و چاک چاک از جنگ. جنگ! خدایا! واسه چی آدم آفریدی؟ این مخلوقاتت قرار بود بهترینهای تو باشن. همین ها که با جنگ دارن جهانت رو نابود میکنن. اینهمه سیاهی رو باور نداشتم. اینهمه فاجعه فراتر از جنایت که واقعا هیچ اسمی واسه توضیحش پیدا نمیکنم. کلمه از جنایت بالاتر چیه که بگم؟ خدایا نیست هیچ چی نیست جهان پر از فراتر از جنایته و جنگ. همه جا پر شده از خون. از جنایت. از جنگ. خدایا حس میکنم صدا از این پایین دیگه به عرشت نمیرسه آدم رو متوقفش کن! خدایا این جنگ ها رو متوقفش کن! خدایا متوقفش کن!
مادرم اون طرف با مغز کردن یه عالمه گردو و اخبار تاریک تلویزیون مشغوله. من این طرف درگیر کنار زدن تصویرهای وحشتناک حاصل از اخبار تاریک از ذهن زخمیم هستم. اخبار تاریک! خدایا! اینها تمامش تقصیر یک یا چند نفره. مگه میشه؟ چه جوری میشه یک نفر آدم اینهمه بد باشه؟ من اینهمه سیاهی رو در وجود یک آدم که شبیه خود من روح و جسم و گوشت و استخون داره باورم نمیشه. اینها چه جوری شب ها میخوابن؟ واقعا خودشون میدونن چقدر بد و منفور جهان شدن؟ اینها نمیترسن از پایان؟ از پایانشون؟ هیچ کسی ابدی نیست. اینها از مردن نمیترسن؟ خدایا نمیتونم. توی تصورم اینهمه شب توی یک وجود جا نمیشه.
با تمام وجود حس خستگی و کرختی میکنم و این دیگه مربوط به شخص من و مشکلات شخصی و خستگیهای شخصی من نیست. چندین نفر رو دیدم که پیش از اعتراف من دقیقا همین رو گفتن. توضیح دادن که بینهایت خستن. عجیب خستن. بد خستن. مادرم میگه به خاطر دلمردگی های اطرافه. به خاطر اخبار تاریک! به خاطر بچه هایی که داخل دستگاه های اون بیمارستان گیر کرده در جنگ از بین رفتن. به خاطر آدمهایی که شاهد لودری دفن شدن جنازه های عزیزانشون بودن چون برق سردخونه بیمارستان قطع شد. به خاطر جنگ قطع شد. جنگ کثیف. جنگ لعنتی. جنگ نفرین شده لعنتی. حتی نتونستن واسه جنازه هاشون تدفین آرامی داشته باشن. حتی از یک وداع آرامشبخش محروم شدن. زنده هایی که دلها و پشت های شکسته از جنگشون رو برداشتن و بدون هیچ امکانی و هیچ امیدی و هیچ فردایی فرار کردن و زدن به بیابون. تمامش به خاطر جنگ. جنگی از سر خودبینی و تاریکدلی چندتا جنایتکار. خدایا! هستی؟ داری میبینی؟ واقعا نمیخوایی هیچ چی بگی؟ واقعا نمیخوایی هیچ چی هیچ چی هیچ چی بگی؟ آخه این آدمها که دارن به مفهوم واقعی از بین میرن مخلوقات خودتن. آخه چه جوری دلت میاد؟ دارم از دستش میدم. دارم اعتقادم رو از دست میدم. نمیشه تو باشی و اونهمه مهربون و عادل باشی و اینهمه جنایت در جهانت باشه و تو سکوت کرده باشی. نمیشه. من باورم نمیشه. خدایا نمیتونم بپذیرم این رو. نمیتونم.
دارم یه کتاب میخونم که فانتزیه و داخلش جهان به مرحله ای رسیده که مدام از آسمون خاکستر میباره. تمام دنیا و زندگیهای در جریان همه زیر خاکسترن. پاکسازیها جواب نمیدن چون خاکستر مداوم میباره. حس میکنم جهان امروز ما همینطوریه. خدایا کاش همگیمون از این کابوس جهنمی بپریم!
بسه دیگه2دقیقه دیگه این چیزها رو بنویسم میرم سرم رو میکنم زیر پتو و تا صبح فردا که اجبارا باید بلند شم برم سر کار بیرون نمیام. خب اینها رو ننویسم چی باید بگم؟ در این موقعیت با اینهمه درد از گوشه های جهان چی میشه بگم؟
سال دیگه شاید یک روز بیشتر تعطیلی بهم بدن. از دیماه سال آینده به بعد. شاید. چه خوب! هوممم. سال دیگه جهان در چه وضعیه؟ اصلا هستیم؟
من همچنان وانم رو میخوام. هنوز با همسایه حرف نزدم. احتمالا حرف هم نزنم. رضایت نمیده. باید از همین بالا اقدام کنم که نتیجهش شکستن کاشیها و سرامیکهای دستشویی و کلی کثافتکاری و کلی هزینه اضافیه. من خیلی وان میخوام خیلی خیلی زیاد ولی میگم یعنی واقعا ارزشش رو داره؟ نباید منصرف بشم از این دیوونگی اون هم در این موقعیت؟ از کی بپرسم؟ مادرم قطعا با انصرافم موافقه. خودم موافق نیستم. و یعنی واقعا می ارزه؟
با عجیبترین تکلیف گوش کنی که تا امروز داشتم درگیرم. واقعا سخته واسم انجامش. بعد از هر دفعه تلاشم حس میکنم روانم یک کوله پشتی گنده پر از آهن رو از یک سربالایی برده بالا. شبیه زمانهایی که با یک جمع به شدت نامتجانس با خودم یه جایی گرفتار میشم و مجبورم چند ساعتی جو اون فضا و اون جمع رو تحمل کنم. بعضی چیزها واقعا روانم رو خسته میکنن. بلد نیستم حسش رو توضیح بدم ولی واقعا این مدلیه. هر دفعه سرِ انجام این یکی این مدلی میشم. هنوز هم هیچ کار درست درمونی نکردم و در انجامش پیش نرفتم. خدایا این بدجوری واسم سخته من تا جمعه باید تحویلش بدم عجب گیری کردم نمیتونم آخه! حتی نمیشه از کسی کمک بخوام. چی میتونم بهشون بگم اینو واقعا نمیشه از کسی بپرسم یا بخوام یا… ای خدا!
هیچ زمان تصور نمیکردم همگی همه ما آدمها داخل شبی گیر کنیم که حتی اون دورها حتی یک ستاره کوچولو برای انتظار و شادی نباشه. جنگی که جنگ من نیست، جنگ بچه های داخل دستگاه نیست، جنگ جنازه های داخل سردخونه ها نیست، همه چیز رو داغون کرد. و حالا من و ما همگی در عزایی ساکت برای پایان انسانیت، حقیقت درد رو به تماشا نشستیم.
پدر احمد فوت کرد. تنها شادی همگیمون در این ماجرا اینه که احمد این بار بود و این پایان رو داخل کشوری دور از خونه نشنید. شاید حضورش در این انتها نتیجه ای بهتر از پایان مادرش واسش داشته باشه. امیدوارم. امیدوارم!
دلم میخواد بدونم بعد از این آیا چیزی اینقدر قدرت داره که بتونه لبخندی واقعی روی چهره ها نقش کنه؟ آیا شادی باز هم مفهوم خواهد داشت؟ آیا یک ستاره میتونه اونقدر بدرخشه که این تاریکی شیطانی رو کنار بزنه؟ آیا من و ما بعد از این واقعا از چیزی شاد میشیم؟ نمیدونم. نمیدونم! خدایا! نمیدونم.
باید درس بخونم. باید مهتاب این ماه رو تکمیل کنم. باید کوکو و بقیه رو سریعتر به مقصد برسونم. باید تکلیف عجیب گوش کنیم رو یه طوری انجامش بدم. خدایا چه جوری آخه! باید… باید از این کرختی که بیمارم میکنه رد بشم. با چی باید ازش رد بشم؟ انگار وسط یه دریا سیمان در حال سفت شدن گیر کردم که باید با پارو زدن به اون طرفش برسم. ولی اون طرفش کجاست؟ چه جوری پیش ببرم؟ با کدوم پارو؟ به کدوم طرف؟ تمام جهان تاریکه. کدوم ستاره اینهمه درخشانه؟ هیچ چی نیست. خدایا پس کجای این شب آدمساز ناپدید شدی؟
فردا این ساعت تعطیلات آخر هفته شروع شده. یعنی پسفردا مدرسه نمیرم. امروز بچه ها بیچارم کردن از شیطونی. و من سردرد داشتم. خدایا سردرد داشتم وحشتناک سردرد داشتم. از فردا ظهر تا سه روز از دستشون خلاصم. این یهخورده بهم خاطر جمعی میده ولی واقعا نه خیلی. چی به سرمون اومده؟ آدمیزاد با خودش چه کرده؟ اخبار تاریک همچنان میرسن و خدایا کاش بودی!
نمیشه. هرچی سعی میکنم از این جو فاصله بگیرم و دسته کم در این سطرها یهخورده مثبتتر باشم نمیشه. هرچی مینویسم عاقبت میرسم به همینجا. بسه دیگه نمیخوام الان سعی کنم. بذار دیگه ننویسم. ببینم میتونم وارد بشم یا باز رفته هوا. نمیخوام بنویسم. این لحظه دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *