اطراف ظهر4شنبه.
آخجون امروز مدرسه نرفتم. ایول!
تیمتاکم. هرچی پیشتر میرم بیشتر از این فضا دور میشم. به شدت حس غربت و ناآشنایی با افراد میکنم. چی داره سرم میاد؟ از بیرون اینترنت که بریدم. اینجا بد نمیگذشت ولی الان دیگه عجیب حس جدا موندن از تمامشون رو روی تمام نقطه های ادراکم احساس میکنم. به خاطرش غمگین نیستم فقط دارم فکر میکنم بعد از این زمانی که از بیرون از نت خسته میشم کجا میشه بخزم. جایی برای دستیابی به حس بهتر. جایی برای آرامشی از جنس سبک و روون آرامش هرچند نه چندان خالص و کامل ولی در هر حال آرامش. اینجا دیگه برای من این حس نیست. چی عوض شده مگه؟ حسش نمیکنم. واسه چی؟ هوم. نمیدونم. در هر حال این مدلیه. گیرهای گوش کنی رو سفت چسبیدم و وظیفه هام و انجامشون سر جاشون هستن فقط حس میکنم در آینده ای نزدیک دیگه واسه خاطر دلم گوشه تیمتاک ولو نباشم. باید یه لونه دیگه واسه خودم پیدا کنم. جایی که اینهمه حسم داخلش سرد نباشه. هوممم. فعلا حسش نیست بذار کتابم تبدیل بشه تا بخونمش این هم درست میشه. پیداش میکنم ولی نه الان.
کتابم تبدیل شد. یه جاهاییش خسته میشم. کامل جذبم نکرده ولی بذار بخونمش ببینم به کجا میرسه. من یه کتاب جذابتر میخوام. بیخیال بذار اینو تمومش کنم خیلی هم بد نیست فقط از این دختره که قهرمانشه هیچ خوشم نمیاد. من واسه چی اینهمه سخت از کسی خوشم میاد؟ از اولش این مدلی بودم؟ به نظرم نه. دارم در مورد آدمها سختپسندتر میشم. یعنی تا کجا پیش میره؟ بیخیال بابا.
هنوز واسه اون وان نفله کاری نکردم. یعنی دست من نیست منتظر خبر لوله کش موندم. امروز صبح زنگ زدم بر نداشت. خدایا از کنده شدن کاشیها و اونهمه دردسر و اونهمه کثافتکاری بدم میاد. ولی وانه رو میخوام. این بنده خدا درست درمون نگفته بهم چقدر خرج برمیداره. واقعا ارزشش رو داره که واسه خاطر یه وان اینهمه بلا سر خودم و خونم و جیبم بیاد؟ قطعا از مادرم اگر بپرسم نظرش به انصرافه. خونواده من کلا نظرشون به انصراف از مواردیه که دردسر بیخودی میارن. از نظر من اونها زیادی مکث میکنن و به خاطر همین کلی مهلت در زندگی از دستم و از دستمون رفته. من مکث دلم نمیخواد. من نظرم به اقدامه ولی واقعا نمیدونم منطق درست چیه. اینکه ولش کنم؟ اینکه اقدام کنم؟ خدایا چی درسته؟ باید دوباره به لوله کش زنگ بزنم. امروز عصر یا امشب. این کار یا باید بشه یا باید نشدنش قطعی بشه. من بلاتکلیفی دلم نمیخواد. دیگه نه. دیگه بسه.
آذر هم داره میرسه. دوباره باید واسه آگاهی از باز شدن اون سامانه کوفتی تماس بگیرم. گفتن آذر زنگ بزن. میزنم. قطعا میزنم.
فردا مادر و خونواده میرن ارتفاعات. من نمیرم. اوه خدا اصلا دلم نمیخواد. من میخوام همینجا بمونم و… به نظرم عاقبت هم جذب درس میشم. تیمتاک و درون و بیرون اینترنت که نباشه خواه ناخواه جذب یه چیزی میشم. کاش درسم باشه!
باید چندتا مورد گوش کنی رو حلش کنم. باید بجنبم. خدا من همیشه باید بجنبم! نمیشه یهخورده جنبیدن لازمم نباشه؟ بیخیال درستش میکنم.
پول این پوله نفله پول میخوام. نه به جان خودم هنوز پول معمولی میخوام. اونقدری که گیرهام رو رفع کنم. هنوز یادمه که پول گنده نخوام. هنوز از خاطرم نرفته که ثروت اضافی چیکار میشه کنه. نمیخوامش خدایا باور کن نمیخوامش فقط پول معمولی میخوام که باهاش یه سری کار انجام بدم و بدون پول نمیشه. خدایا پول میخوام پول میخوام پول میخوام. و همچنان پول میخوام.
بهم گفته شده اگر20سال کاریم کامل بشه میتونم جای یک روز مرخصیم از اداره پول بگیرم. شبیه اضافه کاری. نمیخوام. این مدلی پول نمیخوام. مرخصیم رو اگر بهم داده بشه با هیچ پولی تاخت نمیزنم. من آرامشم رو لازم دارم. آرامشی که همیشه یه چیزی خرابش میکنه و من همیشه میخوامش.
داخل اتاق بغلی بحثهای معمول در جریانه. و من دوباره داخل سنگرم سرم به کار خودمه. به رویاها و کابوسها و سوالهای بی جواب و جوابهای گرفته و نگرفته خودم. حوصله درگیر شدن با واقعیتهای بیرون از خودم و جهان خودم رو ندارم. توی هوای خودم هرچند خیلی صاف نیست اما بیشتر خوش میگذره. دلم دنیای اون بیرون رو نمیخواد. نه بیرون از این خونه، نه بیرون از خودم.
خب بسه باقیش باشه واسه بعد. هر لحظه ممکنه از اتاق بغلی احضار بشم و کارهای انجام نداده هم دارم که باید بهشون برسم. بذار اینو جمعش کنم تا دفعه بعد که باز بیام واسه نق زدنهای همیشگیم. خدا کنه آن سوی شب دوباره هوا نره! بذار ببینم باز میشه یا نه. بیخیال یا میشه یا نمیشه. این موردی نیست که درگیرش باشم. درست میشه.
داریم میریم طرف ظهر. باید تمومش کنم. حس اعلام دقیق ساعت نیست. یهخورده مونده به12ظهر. تا بعد.