5شنبه صبح.
خیلی زود نیست ولی در هر حال صبحه. خونواده رفتن به ارتفاعات. سلام تنهایی با معرفتم! دلم تنگ شده بود واست. تو چی؟ دلتنگم نشدی؟ کمتر کسی روی خاک خدا شبیه من دوستت داره. حالا تو هی برو اطراف اونهایی که نمیخوانت. من و شبیه هام شاید خیلی زیاد نباشیم ولی خیلی بیشتر از اکثریت میخواییمت. پس جایی نرو و همراه ما اقلیت دوستدارت بمون.
باید مواظب باشم ناهارم رو نسوزونم. امروز بعد از مدتها یه قهوه فوری خوردم. این پرهیز جات واقعا اذیتم میکنن. خوشم نمیاد از هرچی که بهم حس مثبت میده پرهیز کنم. قهوه یکیشه. خب کلی روز ازش گذشت و نخوردم. امروز تا اینجا فقط یک لیوان. واقعی هم نبود از اون فوریهاش. ولی خودمونیم این فوریهاش هم حسابی خوبن. کنارشون نمیذارم خیالی نیست قهوه اصلی چقدر خوب باشه این هم باید باشه. البته فقط مارک مورد نظر خودم.
کلی گرفتاری دارم واسه چی اینجام! درستش میکنم بابا ول کن.
میخوام از دستگاه وکس جای شکلات آب کن استفاده کنم. وکس که میدونی چیه. ندونی هم خیالی نیست من حس توضیح ندارم خودم میدونم بسه. دیروز میخواستم برم بگردم یه دونه پیدا کنم ولی کسی که از خودم مجربتره گفت میره سر میزنه و تماس میگیره و تماس نگرفت. حسش نیست واسه گرفتن شماره تماسش با مادرم پشت خط چونه بزنم و اون بگه حالا صبر کن من بیام و چه و چه. اصلا حوصله چک و چونه ندارم. اگر طرف نگفته بود به اون سالن نفله سر میزنه امروز بدون اینکه حرفش رو بزنم میرفتم بیرون میگشتم تا پیدا کنم. اه لعنتی! بهانه ای برای بیرون رفتن. هوممم. گیریم که بهانه بود واقعا حوصله رفتن داشتم؟ خدایا یواشکی دارم واسه خودم دلواپس میشم. من واقعا از هوای خوب و گردش در اون بیرون لذت میبرم ولی عمیقا دلم نمیخواد خونه رو ترک کنم. هیچ تلاشی واسه تشویقم به حرکت و بیرون رفتن از در خونه جواب نمیده. حتی تلاشهای خودم که البته دیگه انجامشون نمیدم. اگر چیزی بخوام بخرم یا کاری داشته باشم که ازش خوشم بیاد ماجرا متفاوت میشه ولی جز این ابدا حسش نیست. یعنی من تا کی اینطوری باقی می مونم؟ شاید تا همیشه. بیخیال بابا ولش کن همینجا که هستم عالیه.
برادرم اصرار داره به یک سفر در عید. من اصرار دارم به لغوش برای خودم. خدایا میدونی؟ واقعا دلم نمیخواد. حتی یک درصد. به هیچ عنوان حس و حالش و تمایلش رو در خودم نمیبینم. مقصد رو بهم گفتن. زمانی عاشقش بودم. به نظرم هنوز هم در ناخودآگاهم عاشقشم. خیلی دلم… هی بسه. زمانی یکی از رویاهای بزرگم داشتن یک خونه و یک زندگی کوچولوی جمع و جور آروم در اون هوای لعنتیه داغون بود. از اون زمان خیلی نگذشته ولی واسه من قد یک عمر سخت گذشت و چه دور و چه متفاوت به نظرم میاد پریسای اون زمان و این موجود که الان اینجا نشسته و داره چرت و پرت مینویسه. واقعا تحقق اون رویای رنگی رو دلم میخواستش و الان… باورت میشه دیگه نمیخوامش؟ حتی دلم نمیخواد در یک سفر تفریحی گذرم به اون اطراف بی افته. پریسای داخل آینه شکلکی درمیاره که نمیفهممش. پرسشگر نگاهش میکنم. بدون خشم و بدون هیچ حسی، شاید با کمی حس نزدیکی نگاهم میکنه.
-دلت نمیخوادش، شاید چون میترسی. میترسی اگر دوباره اونجا رو ببینی باز یادت بیاد که چقدر در رسیدن به این آرزو که تصور میکنی فراموشش کردی ناکام شدی و دوباره بخواییش در حالی که هنوز شدنی نیست و باید بعد از چند روز دل بکنی و دوباره برگردی همینجا که هستی در حالی که باز اون آتیش کزایی رو توی وجودت حس میکنی.
با حیرت به ماجرا متمرکز میشم. بی طرف و متحیر. شاید این درست باشه. شاید دلم نمیخواد دوباره چیزی رو بخوام که دستم بهش نرسید. بیخودی نرسید. به خاطر مکثهای حاصل از عدم ریسکپذیری نرسید. میشد که بشه اما نشد. بهم گفته شد ما پشت سرتیم اما زمان عمل قابلیت ریسکپذیری اطرافم به اندازه ای که باید باشه نبود و در نتیجه نیروی کافی نبود و باز هم در نتیجه قدرت پرواز من تقویت نشد و همچنان در نتیجه تا نیمه راه رفتم و به دلیل کمبود خیلی چیزها که فراهم کردنش از دست من برنمی اومد با سر خوردم زمین. وحشتناک بود. سقوطش. ضربهش. دردش. در هر حال نشد و من دیگه دلم نمیخواد اون نشدهای دردناک رو به خاطر بیارم. همچین سفری میتونه روی خط زخمهام رو خراش بده و اذیتم کنه. میشه که فقط خوش بگذرونم ولی من واقعا دلم نمیخواد. حتی نمیخوام واسش تلاش کنم. من هیچ چی دلم نمیخواد جز اینکه اطرافم دست از سرم بردارن. فقط دست از سرم بردارن تا در حال و هوای خودم باشم. اونها گفتن در حرکت کمکم میکنن و نتونستن. به هر دلیل موجه یا ناموجهی که داشتن نتونستن. حالا من نمیخوام. نه حرکت، نه وعده، نه سفر. فقط میخوام دست بردارن. میخوام دست از سرم بردارن تا همینجا در سکون عجیب و تاریکم باقی بمونم. باید یک راهی واسه اطمینان به اینکه عید امسال به هیچ سفری نمیرم پیدا کنم. باید یک چیزی واسه ناممکن کردن این برای خودم باشه. اگر سامانه های آذرماه باز بشن. آخ جون. اگر این پروسه به جریان بی افته اوضاع رو چنان خراب میکنه که تا اطلاع ثانوی من مجاز به سفر نیستم. ایول! سامانه مسخره نفله بیا معرفت کن و باز شو بذار من گندکاریم رو به جریان بندازم! هی! لطفا! باز شو! لطفا! خدایا میشه بهشون بگی این سایت کوفتی رو باز کنن؟ من به شدت بهش احتیاج دارم. خداجون خواهش میکنم. تقاضا. تو خدای خوبی هستی واسم. بیا یه کوچولو موتور معرفتت رو گاز بده بذار کار من راه بی افته باشه؟
دلم ولو شدن میخواد ولی میدونم اگر الان برم طرف پتو حالاها بلند بشو نیستم. نمیخوابم ولی حس بلند شدن نیست و من واقعا باید به کارهام برسم. یک سری مطلب رو باید دسته بندی کنم. فردا مهلت تحویلم تموم میشه باید تحویلشون بدم. پست15آذر جهان آزاد باید جمع و جور بشه. مقدمه و برچسب و پاورقیهاش مونده. مهتاب شنبه هنوز کامل نیست. اخبار آخر ماه رو مرتب نکردم. مطالب شنیداری زبانم هم اوه خدا باید برم یه فیلم بردارم. وای خدا اینها واسه چی از حجمشون کم نمیشه الان گریه میکنم.
تیمتاکم. رادیو میوت. واسه چی من این پنجره رو نمیبندم؟ عادت. فعلا حس اصرار به ترکش نیست بذار باز باشه. چه داخل تیمتاک باشم چه بیرونش دیگه باید اراجیف نویسی رو بس کنم و برم سر رفع گیرهام. ولی اول باید حال ناهار در حال پختنم رو بپرسم. نباید حالش بد باشه شعله زیاد نیست. خب دیگه بسه. ساعت9و20دقیقه صبح5شنبه. تا بعد.
دستهها