5شنبه عصر.
امروز مادر آقای فروزش فوت کرد. خیلی اذیت شد. خدا رحمتش کنه. اون خدا بیامرز خلاص شد ولی ما هیچ حس آرامش از این خلاصی نگرفتیم. خیلیهامون گریه کردیم. مادرها فقط یکی هستن. تکرار نمیشن. جایگزین هم نمیشن. این درد با هیچ چی آروم نمیشه. این موجودات عزیز تا هستن شاید یادمون بره حضورشون رو. شبیه عضوی از بدن که داشتنش واسمون عادیه. گاهی که کم هم نیست، بعضیهامون که کم هم نیستیم، از سر فراموشکاری ناسپاس میشیم. یادمون میره دلهای این خداهای خاکی چقدر زود ترک برمیداره. اما با وجود ترکها باز دعامون میکنن. باز دردشون میاد از آه کشیدنمون. باز دلواپسن از ترس اینکه مبادا گوشه ای از دلمون دردی باشه که اذیتمون کنه. خدایا لطفا نذار جهانه بعد از مادرم رو تجربه کنم. حتی یک لحظهش هم واسم خالی از تصور و تحمله. میدونم رفتن انتهای جاده همه ماست ولی تو خدایی و ترتیب این صف دست خودته. لطفا اجازه بده نوبت من پیش از مادرم باشه. اصلا نمیتونم تصور کنم که زمانی… آخ خدایا! گریهم میاد. کاش کلامی بود که واسه آقای فروزش بفرستم تا آرومش کنه. نیست. این درد با هیچ چی آروم نمیشه. مادرش رفته! مادرش! خدایا کاش اینطوری نمیشد! این بنده خدا امروز عصر رو، عصر5شنبه رو چطور سپری میکنه؟ گریهم میاد. خدایا! گریهم میاد. آخ خدا! خدایا! گریهم میاد. وای. وای خدا! وای خدا گریهم میاد. گریهم میاد!
این5شنبه هم گذشت و من از این4دیواری بیرون نزدم. هیچ زنگی هم نزدم. نه واسه پیدا کردن اون لوله کشه بد قول و گرفتار، نه واسه آگاه شدن از نتیجه پرس و جوی اون مجرب دیروزی. دیر نمیشه. بذار همه چیز منتظر بمونن. جایی نرفتم، زنگی نزدم، و هیچ پشیمون نیستم. باید یک زنگ به مادرم بزنم. کتابم توی گوشیم در حال تبدیله و حس ندارم از اینجا بلند شم برم با خط ثابت تماس بگیرم. تبدیل کتابم تموم بشه همینجا با گوشی زنگ میزنم.
مادرم همیشه در حال پیدا کردن و حتی حدس زدن مواردیه که من میخوام انجام بدم و انجام دادنشون به جای من و برای منه تا راحتتر باشم. خدایا چه مدلی متوقفش کنم از این کار؟ من میخوام اون راحتتر باشه و کمتر کار کنه ولی هیچ مدلی نمیشه که بیخیال بشه و اجازه بده یه جاهایی خودم جای خودم خسته بشم. نمیدونم شاید واقعا باید دست از سرش بردارم چون اینطوری خوشحالتره. تجربه بهم یاد داده که شاد بودن از راحتتر بودن مهمتره و شاید لازمه که من بیخیال این وضعیت بشم و اجازه بدم مادرم خودش رو جای من خسته کنه و در عوض خوشحالتر باشه. ولی یعنی واقعا این کار درسته؟ یعنی واقعا مادرم این مدلی خوشحالتره؟
میخواستم یهخورده مرغ مزه دار کنم. مادرم تا فهمید فوری جای من انجامش داد. نتیجه خیلی خوب شد ولی نمیدونم به چه چیزی داخل این مواد حساسم. امروز یهخوردهش رو درست کردم و خوردم و از ظهر تا حالا هنوز گوارشم داره بهم نق میزنه. شاید زیاد خوردم ولی نه خدایی این مدلی نبود پس واسه چی این مدلی شدم؟ آیی گوارشم! طوری نیست درست میشم. یهخورده که ازش بگذره حالم بیشتر جا میاد. تقصیر مادرم نیست منم که شرایط جسمیم عوض شده. شاید به خاطر سن باشه شاید هم به خاطر هر چیز دیگه ای. ولی در هر حال آیی گوارشم!
این کتابه واسه چی تبدیلش تموم نمیشه زنگم رو بزنم؟ اینترنته دیوونه واسه چی اینهمه یواشی بجنب لطفا!
دسته بندی های فردا رو هنوز انجام ندادم. خدایا باید حلش کنم فردا مهلت تحویلم تموم میشه! نمیشه اینو یک کسی جای من انجام بده؟ آخه من یهخورده از این… خدایا این… آخه این… بیخیال ظاهرا از دستش خلاص بشو نیستم باید انجامش بدم. خدایا کمکم کن!
دوباره تیمتاک. همون پیانوی همیشگی که تا داخل یه آدیویی تنها میشم میزنم بخونه. چقدر این آهنگ رو دوست دارم. بچه ها موافق این تکرار نیستن ولی من دوستش دارم. بیخیال الان که کسی اینجا نیست خودم تکی داخل آدیو1نشستم هر زمان کسی اومد میتونه عوضش کنه. شاید همین حالا هم بشه که کسی بیاد و عوضش کنه چون باید بلند شم چند لحظه برم و در نتیجه چند لحظه از تیمتاک میزنم بیرون. برمیگردم.
خب دوباره برگشتم. چندتا کار ریز داشتم انجام دادم و زنگم رو هم زدم. مادرم رو اونقدر خندوندم که دادش در اومد. خدایا شکرت! مادرم که میخنده واقعا حس سبکی خاطر میکنم. و زمانی که سبب این خنده خودم باشم یک مدل حس… شبیه چی! شبیه حس سبکی خوندن نماز اول وقت بعد از اذانه. سبک میشم شبیه پر. من واسه مادرم بچه خوبی نبودم. هنوز هم نیستم. میخواد من بیشتر روی زبانم متمرکز باشم و من انجامش نمیدم. خدایا این اراده رو بهم بده که انجامش بدم! باور کن میخوام. حاضرم تا آخر عمرم زبان بخونم فقط اگر یهخورده بیشتر اراده داشتم تا به چیزی که عاشقش نیستم سفت بچسبم. خدایا کمکم کن! خدایا لطفا! لطفا!
این کتاب نفله هم هنوز تبدیل نشده. بیخیال من که دیگه زنگم رو زدم بذار تا فردا صبح طول بکشه. از این کتابه2تا جلد خوندم و هنوز3تا دیگه مونده. الان خستم ازش. کاش میشد وسطش یه چی دیگه بخونم ولی دلم رضایت نمیده کتاب رو نمیشه همینطوری جویده خوند. همین چند وقت پیش بود که2جلد از1سری5جلدی رو به خاطر عوض شدن نسل و دل زدگیم از قهرمان نسل جدیدش در جلد چهارم رها کردم. به نظرم کار درستی نبود باید میخوندم ولی حیف بود اثر اون انتهای عجیبش میرفت. شاید دیرتر ادامهش رو بخونم ولی نه الان. همینه که هست هرچی هم میگی خودتی حال میکنم کتاب خوندنم هم شبیه عاقلها نباشه تو معترضی؟ به جهنم که معترضی اصلا حالا که این مدلیه به تو چه خلبازیهای خودمه.
آخیش شب که میشه هوا میره طرف خنک شدن. اگر این صداهای نفله نباشن چه حالی میده پنجره رو باز بذارم! واقعا حیفه که مجبور میشم ببندمش ولی آخه صدا… بدجوری شلوغ میشه. بیخیال امشب که کسی اینجا نیست خودم تنهام صدای سیستم بالا البته خیلی بالا نمیره ولی تا جایی که میره بالا شاید هم جای سیستم عوض روی میز کوچولوهه و پنجره باز و برو که رفتیم!
بسه دیگه واقعا باید روی جمعآوری اون اطلاعات لعنتی متمرکز بشم فردا اگر تحویلش ندم خیلی خیلی وضعم خطرناک میشه. از کتابه هم به نظرم حدود70صفحه دیگه مونده تا تبدیلش کامل بشه. بذار اینو جمعش کنم و برم سر گرفت و گیرهام. ساعت6و35دقیقه عصر5شنبه. تا بعد.
دستهها