جمعه شب.
دیر وقته. باید بخوابم. فردا باید برم سر کار. حرصیام. از دست خودم. در حال ترجمه یک متن از انگلیسی به فارسی هستم. خب من کامل نیستم خیلی جاها لازم دارم واسه ترجمه لغتها از مترجم گوگل کمک بگیرم ولی… وای حرصم درمیاد. خیلی جملههارو هم واقعا بدون کمک گوگل درست ترجمه میکنم ولی… عصبانیام وایییییییی! با اینکه مطمئنم ترجمههام در اون موقعیتها درست هستن پس واسه چی واسه چی دوباره ترجمه اون جملههای کزاییرو از گوگل میپرسم؟ لعنتی من درست انجامش میدم پس واسه چی با اینکه مطمئنم کارم درسته باز میپرسم و باز میبینم بعضی جاها ترجمه خودم درستتره و باز میپرسم؟ دلم میخواد این کار کوفتیرو نکنم ولی میکنم و حرصم از خودم درمیاد. اه لعنتی!
گوشکن داره عوض میشه. خیلی چیزهاش در طراحی جدید تغییر کرده و یک چیزهایی داره بهش اضافه میشه. در بعضی موارد این ترسناکه ولی خودمونیم امشب یهخورده واسش هیجان دارم. من از اول این ماجرا درست در نقطه شروع داخل جریانم و دیگه وسطش گم نمیشم و از قدم اولش تا باقی مراحل ادامهش که اوضاع بهتر و حلقهها سفتتر میشن روی این خط هستم و اون حس ناآگاهی مسخره که به خاطر ورودم از نیمه ماجرا در موقعیتهای مشابه داشتم این بار دیگه نیست. تازه احتمالا نه یقینا به خودم هم کمک میشه حسابی هم کمک میشه. باید بجنبم یه چیزیرو باید هرچه سریعتر آماده کنم البته هنوز خیلی تا سررسید مهلتم باقیه ولی دلم میخواد سریعتر تمومش کنم.
امروز یهخورده… زد به سرم. شکر خدا طوری نشد چون طرف مقابل بیخیال شد و من همچنان در بوقیتم سفت باقی موندم. دیگه کسی نیست که ندونه من درست بشو نیستم و واسه رفع بوقیتم کاری نمیشه کرد پس در مواردی که اون طوری میشم فقط میشه بیخیال شد و گذشت و اون بنده خدای امروزی هم هرچند دیرتر از بقیه ولی ظاهرا عاقبت به این واقعیت رسید و امروز اصراری در رفعش نکرد و ماجرا تموم شد. خب حالا خودمونیم. این که گذشت ولی من واسه چی اینهمه باگ مسخره دارم؟ این چه مدل حس مزخرفیه؟ واسه چی مدلم این شکلیه؟ واسه چی درست نمیشم؟ نمیدونم. زورم به خودم نمیرسه و زور کسی هم بهم نرسید و در نتیجه این… میدونم خیلی مسخره ام ولی واقعا… چی بگم! گیر در موجودیت خودمه چیکارش میشه کنم! چی میشه بگم! کاش اینطوری نبود! بیخیال.
ای کاش20سال کاریم تکمیل بود تا یک روز دیگه هم در هفته میگرفتم! طوری نیست نشد دیگه! شاید سال دیگه بشه. البته از وسط سال. فعلا باید با همین فرمون برم و خب اگر وضعیت همینطوری باقی بمونه و اگر3شنبه عزیز بجنبه و سریعتر برسه اوضاع خیلی هم بد نیست. خدایا شکرت! نذار برنامه عوض بشه و4شنبههام بپره باشه؟ لطفا!
دیگه چی خواستم اینجا بنویسم؟ خاطرم نیست من واقعا فقط واسه نق زدن اینجا نیومده بودم. از دست خودم حرصم گرفت و امروزم وجدانمرو یهخورده فشار داد و… دیگه چی؟ خدایا خاطرم نیست. بیخیال ساعت2دقیقه به11شب شد و من واقعا باید از پشت سیستم بلند شم. بذار چندتا کلمه دیگه ترجمه کنم. بیخیال فردا هم روز خداست. درضمن تا زمانی که اینجا دارم چرت میگم که نمیشه ترجمه کنم. هرچی طولش میدم یادم نمیاد جز اینها که نوشتم دیگه چی بود که میخواستم بگم. بیخیال ولش کن بمونه واسه فردا. الان باید بیخیالش بشم. باشه میشم. ساعت درست11شب جمعه. تا بعد.
دستهها