2شنبه عصر.
مادر و خاله ها و دخترخاله رفتن گرگان دیدن یکی دیگه از خاله ها. واقعیتش بدم نمیومد همراهشون بشم ولی نمیشد من باید برم سر کار. مادرم دلش بهم بود که نمیشه همراهیشون کنم. دلداریش دادم و مطمئنش کردم که اون باید بره تا میتونه خوش باشه تا من خاطرجمع باشم. الان هم به من اینجا بدک نمیگذره. تنهایی های عزیز. کتاب. چرت نصفه نیمه عصر و خودم و پریسای داخل آینه و… تیمتاک. تولد یه پریسای دیگه. تبریک.
آخجون فردا3شنبه. کاش امروز فردا بود! بیخیال میادش.
باید درس بخونم و به کارهام برسم. بیخیال ولش کن باشه واسه بعد.
این کتابه که میخونم واقعا ذهنم رو خسته کرده انگار خودم داخل جنگها و خیانتهاشم فقط یک جلدش مونده ولی محض رضای ابلیس بذار باشه واسه بعد دیگه واقعا الان دلم اون فضای کثیف از ماجراهای کثیف رو نمیخواد.
موزیک تیمتاک با صدای بالا. نمیشنوم برمیگردم.
خب تموم شد. بدجوری شلوغ بود. این حال و هوا بردم به گذشته ها. دلم تنگ شده واسه گذشته ها. گذشته هایی که شاید خیلی روی قواعد نبودن. ولی… دلم تنگ شده.
امروز صحبت اطمینان و یقین و ایمان بود. گفتم من ایمانم به خودم از دست رفته. اون لحظه داشتم میخندیدم ولی به خودم که اومدم دیدم خنده هام زهریه و گفتارم واقعی. من ایمانم به خودم از دست رفته. من ایمانم به همه چی از دست رفته. کسی میگفت زمانی که ایمانت به خودت از دست بره دیگه جستجو نکن چون تکیه به هیچ باوری در وجودت امن نیست. اون زمان نمیفهمیدم. اون کسی خیلی چیزها میگفت و من نمیفهمیدم. شبیه این که نفهمیدم. شبیه همه چیزهایی که اون گفت و من نفهمیدم. نفهمیدم!
دلم چیزهای بدی میخواد. دلم انجام مواردی رو میخواد که مدتها پیش رهاشون کردم. دلم میخوادشون. اون شلوغیها و اون دیوانگیها و تمام ملزوماتش. دلم تنگ شده. چی مانعم میشه که پس بگیرمشون؟ دلم میخوادشون. حس میکنم در جلدی فرو رفتم که جلد خودم نیست. در جاده ای هستم که جاده خودم نیست. در قلمرویی هستم که قلمرو خودم نیست. من اینجا چه غلطی میکنم؟ دلم خودم رو میخواد. خودی که تاریک بود ولی خودم بود. دسته کم اون زمان تکلیفم با خودم مشخص بود. نه شبیه الان. پریسای داخل آینه بهم زهرخند میزنه. تماشاش میکنم.
-واقعا تکلیفت مشخص بود؟ واقعا؟
حس زهرخند زدن ندارم. حس آه کشیدن هم ندارم. فقط تماشاش میکنم. پریسای داخل آینه منتظر جوابه.
-دسته کم یه غلطهایی میکردم. نه شبیه الان. منتظر هیچ چی. در خیال هیچ چی.
زهرخند پریسای داخل آینه عمیقتر میشه.
-این غلطها؟
حس بحث ندارم. سکوت میکنم. پریسای داخل آینه تماشام میکنه. من سکوت میکنم. واقعا من اینجا چه غلطی میکنم؟ نه خودمم نه چیزی رو میشه عوض کنم نه چیزی در انتهایی که نیست میبینم. خدایا چقدر دلم تنگ شده واسه تمام مواردی که نباید باشن و نیستن!
بعد از اون سر و صداهای فوق بالا الان بچه های تیمتاک ساکتن. گاهی صحبت میکنن گاهی سکوت میکنن شبیه الان. و من فقط در سکوت فکر میکنم. فکر هم نه. رها کردم تا شناور باشم در هیچ چی. گاهی لازمه. و من و این عبارت تکراری!
-چقدر خستم!
آخ الان میچسبه یک… هی! بسه! نباید! ولی دقیقا واسه چی؟ واسه چی؟ من که آخر ماجرا رو میدونم. خودم رو میشناسم. عاقبت یک زمانی این خواب تموم میشه. بخوام یا نخوام باید بیدار بشم. و خود واقعیم در آستانه اون بیداری تاریک منتظرمه. درمون تاریکم رو میده دستم و… خدایا چقدر خستم. چقدر خستم!
ساعت دم7؟ اوه خدا کی گذشت؟ دلم قهوه میخواد ولی الان واقعا نباید بخوامش. امشب بیخوابی دلم نمیخواد. همینطوریش با نصفه شبهام دردسر دارم. ولی قهوه… بیخیال. باشه واسه فردا صبح. شاید هم صبح و عصر. بیخیال.
شب شده. آرامش بدون دلواپسی درس و کار و همه چیز رو عشقه. بیخیال همه چیز. همه چیز!
بذار اینو تمومش کنم. به نظرم بد نیست پاک بشه ولی نمیشه. عاقل نیستم که! خب نباشم! دلم میخواد بزنمش اینجا. به جهنم! ساعت4دقیقه به7شب. تا بعد.
دستهها