3شنبه شب.
خدایا باورم نمیشه مادرم رفت بعدش من حس کردم خوابم میاد و زمانی که بلند شدم برم طرف تختم دیدم نمیتونم. قدمهام در فرمانم نبودن هیچ چیزم در فرمانم نبود زمین داشت میومد بالا و خوشبختانه جایی بودم که تکیه گاه زیاد داشتم دراور و میز و صندلی که چرخ داشت و در نتیجه سقوط نکردم. به مفهوم واقعی خودم رو کشیدم تا تخت که البته باز هم خوشبختانه یکی2قدم بیشتر ازم فاصله نداشت و بعد دیگه نفهمیدم چی شد تا حدود10دقیقه پیش که بیدار شدم. یه لیوان چایی داخل لیوان فلاسکی آورده بودم که نخوردم و خوشبختانه بعد از بیداریم به خاطر بسته و کیپ بودن در لیوانه هنوز اونقدر گرم بود که بشه خوردش و تمامش رو خوردم. الان بیدارم و با تمام عقل نداشتهم میدونم که نباید دستم طرف پاد بره وگرنه اوضاع دوباره به شدت خراب میشه. حالا بیدارم. هنوز گیجم اما بیدارم. فکرم کرخت اما بازتره. حواسم منگ اما جمعتره. حالا انگار از دم ظهر سفتترم. حالا انگار درستتر میتونم ببینم در چه وضعیتی گیر کردم. در یک نگاه، اوضاع هیچ خوب نیست. بدجوری گیر کردم ولی… هرچند این با تمام گرفت و گیرهای پیش از اینم متفاوته ولی من چی؟ من خودم هم متفاوتم؟ نیستم. من همون پریسام. همون کسی که از خیلی چیزها گذر کرد. هر دفعه نفله شد زمین هم خورد ریزریز شد ولی باز بلند شد و ویرانه های خودش رو جمع کرد تا درست بشه. میدونم شبیه اولش نشد هیچ زمانی هم نمیشه. هیچ کسی نمیشه. همه آدمهای خاک کم و بیش این ترکها رو روی وجودشون دارن. این ترکها جوهرم رو که عوض نکردن! عوض کردن؟ حالا من کسی جز خودم نیستم! هستم؟ من هنوز پریسام هرچند با ترکهای بیشتر. رد شدن از این گذار فوق تاریک کار خودمه. فقط خودم. کمکی نیست. میانبری نیست. هیچ چی جز خودم نیست. پریسا تنها چیزیه که دارم. از2حال خارج نیست. یا موفق میشم یا می افتم. در هیچ کدوم از این2تا حالت دلم نمیخواد وا رفته و داغون تموم بشه و بشم. بذار حتی اگر آخر ماجرا رو نکشیدم سرم بالا باشه. قطعا باز هم اینجا نق میزنم. باز هم میبارم. باز هم شبیه امروز می افتم توی تخت. ولی دسته کم بدون مقاومت به هیچ نمیبازم. بذار بی افتم ولی هیچ مدلی خودم رو خاک نمیکنم. دیگه حاضر نیستم پایانی جز اینکه میرسه رو از هیچ قدرتی تقاضا کنم. حتی از تقدیر. این ناگذر هر مدلی که تموم بشه عاقبت واسه من گذراست ولی وای بر وجودی که بعدش ظاهر بشه و بخواد مدعی حضور باشه! خدایا تو شاهد باش! امشب تو شبیه همیشه شاهدم باش! دیگه هرگز کسی در هیچ گوشه ای از جوهرم برای تغییر این روند سایه خواهش رو ازم نمیبینه! تموم شد! حالا من اینجام. خوده خودم. حتی اگر همون طور که همیشه گفتم آخر جاده بی صدا دق کنم دیگه بازنده و خاکخورده نخواهم بود! من خودم رو پایینتر نمیبرم! موفقیتی که میدونم ارزش اینهمه تقاضا کردنم رو نداره گدایی نمیکنم! خسته شدم. خسته شدم از زمین خوردن و بیمار شدن و منتظر هیچ چی موندن. بهم بدجوری بر خورده. امروز که بیدار شدم حس کردم عمیقا بهم بر خورده. چنان بد بهم بر خورده که از خودم به خاطر اینهمه ضعف مسخرهم متنفر شدم. من به انتظار چی اینجا ولو شدم؟ جدی چه غلطی دارم میکنم؟ دیگه بسه! دفتر منتظر بودنها و تقاضا کردنهای ضمیرم دیگه بسته شد. تمام!
قطعا اینو اینجا میزنمش تا امضایی باشه از طرف خودم که هرگز فراموشم نشه. تا آخر آخر آخرش فراموشم نشه. اگر بعدش موجودیتی ازم باقی مونده بود فراموشم نشه. هرگز فراموشم نشه! خب، رجزهام رو خوندم. دیگه بسه! حالا باقی ماجرا!
میگم، گشنمه. امروز هیچ چیز درست درمون از گلوم پایین نرفت. فقط زمانی که حس کردم داره واسه فشارم اتفاقهای ناجوری می افته یه کوچولو نون و پنیر خوردم که اون هم کمک چندانی نکرد و عاقبت تخت و دراور و صندلی بودن که به دادم رسیدن. وای خداجون من گشنمه! چی میشه اگر الان سفارش2تا سیخ کباب کوبیده حسابی بدم؟ بیخیال دیره. تا برسه دیر میشه. به جان خودم دیر نمیشه بزنم زنگه رو؟ بیخیال. امشب هم میگذره. فردا میخوام لازانیا درست کنم. البته بدون اون ملزومات عجیب غریبش که داخل اینترنت هست. به سبک ماکارونی درستش میکنم. بدون شیر و آرد و آویشن و اون سس بشامل و از این چیزمیزها. وایییییییی گشنمه. نیمرو درست کنم آیا؟ نمیخوام آخه. دلم… کباب؟ لازانیا؟ چی؟ نمیدونم دلم چی میخواد فقط گشنمه. میگم کبابه رو که سفارش نمیدم ولی بذار بلند شم ببینم چی واسه خوردن گیرم میاد که دلم بخوادش. آهان پیدا کردم. برمیگردم.
خب برگشتم. الان دیگه سیرم. آخیش داشتم میمردم از گشنگی! آخجون فردا نمیرم مدرسه! یوهو! واقعا یوهو! از اون یوهوهای بلند و دلی و… پیام. آخجون احتمالا حقوق اومد! بذار ببینم! نه ول کن بذار اینو جمعش کنم بعد. ساعت8و45دقیقه3شنبه شب. تا بعد.
دستهها