4شنبه شب.
چیه دلم میخواد دم به دقیقه اینجا ولو باشم. سایت خودمه!
شب قشنگیه. تنها نیستم. اتاق بغلی و بحث های جهانه بیرون از خودم و من که همچنان اینجا سنگر گرفتم. شب قشنگیه. دوستش دارم. خیلی زیاد.
پریسای داخل آینه به نشان خاک بر سرت واسم سر و دست تکون میده. بهش لبخند میزنم. پریسای داخل آینه روی علامتهای قبلیش تأکید میکنه. روی لبخندم تأکید میکنم. پریسای داخل آینه حرص میخوره.
-تو درست بشو نیستی.
لبخندم وسیعتر میشه. شب قشنگیه. امشب رو دوستش دارم.
پاده بی معرفت واسه چی نفله شدی؟ بیخیال امروز فردا باید بازنشستش کنم و جایگزینش رو فعال کنم. بیخیال درست میشه. امشب رو دوست دارم. واسه گرفتن تأیید قشنگیه امشب به پریسای داخل آینه نگاه میکنم. کفرش درمیاد.
-گم شو!
بلند میخندم. مادرم از اتاق بغلی تعجب میکنه. دلیل خندم رو نمیگم. چی میشه بگم؟ که شب قشنگیه؟ خب قشنگه دیگه. مادرم میگه بیا یه چی بخور. احتمالا مطمئنتر شده که درست و حسابی خل شدم. بیخیال. کشف جدیدی نیست. خب من عاقل نیستم. مادرم داخل آشپزخونه با فندکی که واسه روشن کردن گاز بازی درآورده کلنجار میره. فندک عمل نمیکنه. الانه که مادرم حرصش دربیاد و بکوبدش روی اوپن. دوباره میخندم. پریسای داخل آینه به نشان تأسف سر تکون میده. این دفعه نوبت منه.
-گم شو!
پریسای داخل آینه از حرص به خودش میپیچه و من میخندم. بلند میخندم و مادرم رو بیشتر متعجب میکنم. شب قشنگیه. امشب رو دوست دارم. بذار برم ببینم واسه مادرم چیکار میشه کنم. تا بعد.
دستهها