دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سریع مثل برق.

3شنبه صبح.
ساعت از6گذشته و یواش یواش باید بلند شم. سر کار. قبلش مادرم. مادرم اتاق بغلی خوابه. من از اطراف5بیدارم. کتاب میخونم. کتابه بد نیست ولی دختر داخل داستان اصلا جالب نیست. ازش خوشم نمیاد. این لحظه از این کتابه هم خسته شدم.
آخ جون امروز عصر3شنبه هست. دوستت دارم3شنبه! چی میشد اگر20سالم کامل بود و یه روز بیکاری دیگه هم داشتم اون زمان لازم نبود امروز برم سر کار. کلاس. بچه ها. خدایا چقدر از تمام اینها خستم! از بچه هایی که جز درس داخل اون کتابهای مسخره خیلی چیزها لازم دارن و من باید نقش یه مربی مهربون رو تا ظهر حفظ کنم و بدون اینکه روانشناس یا مشاور یا هر زهرمار دیگه ای باشم تمام تمرکزم روی این باشه که روانشون گیر نداشته باشه. لعنتی من از این مسخره بازی خوشم نمیاد به من چه مگه من زاییدمشون؟ کاش میشد بازنشسته میشدم واقعا اینو دلم میخواد واقعا دلم تنگ نمیشه واقعا دلم میخواد دیگه تموم میشد.
مادرم حالا روی تخت خودش میخوابه و من احمقانه به خاطرش احساس سبکباری میکنم. تخت خودم رو بارها بهش پیشنهاد کردم ولی دشک این تخت واسش خوب نیست و اون مبل کوفتی هم اذیتش میکرد و حالا یه تخت اضافی توی خونه فسقلی من هست واسه زمانهایی که مادرم اینجاست و حالا که اون راحته من چقدر سبکم خدایا شکرت!
اوه صدای دستگاه های مزخرف بیرون! بس کنید الان بیدارش میکنید محض خاطر خدا بسه!
این داستان2تا5داره پدرم رو درمیاره. شبیه کسی شدم که خواسته از یه دری پلی چیزی رد بشه که یه دفعه2طرفش از هم جدا شدن حالا اون نفره نصفش این طرفه نصفش اون طرف و نمیتونه خودش رو روی این شناور بودن نگه داره. شاید هم واسم بد نباشه من باید یک طوری از این وابستگی کثافت به پاد خلاص بشم. ولی این… یعنی فایده داره؟ یعنی میشم؟ میشم؟ از دستش خلاص میشم؟ آخ لعنتی! واسه چی اون اسفند تا اردیبهشت لعنتی به کله پوکم نزد که یه گشتی در مورد این کثافت داخل اینترنت بزنم؟ اصلا واسه چی من باید اونهمه حالم عوضی میشد که اونهمه کور کورانه آرامش لازمم بشه و به خاطر خلاصی از هر نکبتی که روانم رو فشار میداد گرفتار بشم به این… این… این چیزه… این این این… آخ خدا! ای خاک بر سرت پریسا گند زدی این از تمام گندهای تمام عمرت مزخرفتره آخه واسه چی؟ اصلا سر چی؟ خدایی الان خجالت نمیکشی؟ چرا میکشم. به خدا خجالت میکشم. دارم از خجالت میمیرم. کاش میشد به یک کسی بگم طرف هم… طرف چی کنه؟ خدایی چی میشه کنه؟ آخ خدای من!
آخ جون امروز شاید یه زنگ آزاد باشم از لوسبازیهای بچه ها. جفتشون باید برن کاردرمانی. خدایا بعضی همکارهای من عاشق کارشون و بچه هاشونن من واقعا یهخورده از این عشقشون رو میخوام. لازم نیست عاشق باشم فقط اینکه اینهمه خسته و منزجر نباشم واسم بسه و واسه چی بعد از حدود20سال هنوز اینطوری نیستم؟ گندش بزنن. بیخیال امروز ظهر تا3روز دیگه از تمام اینها خلاصم و تا شنبه شاید اوضاع بهتر باشه. امید همیشه قشنگه و واسه عوض کردن همه چیز حتی1دقیقه هم کافیه3روز کلی دقیقه داره و خدا رو چه دیدی شاید خیلی چیزها شد. شاید هم نشد ولی امید قشنگه.
اوه خدا6و29؟ کی شد؟ جدی این ساعت واسه چی این مدلیه؟ بیخیال دیرم میشه باید برم آماده بشم. حالا شد6و نیم. دیرم میشه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *