3شنبه شب.
اگر روز بلندتر بود الان میشد عصر ولی این روزها ساعت7یعنی شب و الان ساعت دقیقا7و2دقیقه هست. واقعا؟ یعنی الان شبِ؟ نمیدونم بیخیال همون3شنبه شب.
امروز بدجوری بی حوصله بودم. خیال میکردم سر کلاس بچه ها رو حسابی پرس میکنم ولی نکردم و برعکس امروز این جوجه ها اونقدر از دستم خندیدن که به نظرم حسابی بهشون خوش گذشت. خدا رو شکر. اگر به قول خودم که سر کلاس بهشون میگم بدجنس میشدم الان دلم حسابی میگرفت. این بچه ها گناهی ندارن که من عاشق کارم نیستم که من عاشق بچه ها نیستم که این وضعیت رو دلم نمیخواست که موفق نشدم از این اتوبان که دلم عوض کردنش رو میخواست بپرم که میبینم از جایی که دلم میخواست در این زمان از زندگیم درش باشم خیلی فاصله دارم و و و… هیچ کدوم از اینها تقصیر این بچه ها نیست. من مجاز نیستم خستگیهام رو با شونه های کوچیک این بچه ها به اشتراک بذارم. خدایا کمکم کن هرگز اینطوری نباشه و نباشم!
دو سوم این ترجمه رو ویرایش کردم کاش این یک سوم آخر هم سریعتر تموم میشد کلی کار روی دستم مونده خدایا! وای خدایا!
امروز اینجا چه بارونی اومد و الان هم به نظرم در حال باریدنه. البته نه به شدت صبحی ولی داره میباره و هوا هم سرده. آخ جون. ترکیدم از بس گرمم شد بذار سرد بشه دلم واسه مچاله شدن از سرما تنگ شده. دلم واسه هوای پاییز توی فصل پاییز تنگ شده. هر چیزی باید سر جای خودش باشه. چه معنی داره هوای پاییزی شبیه بهار و تابستون باشه؟ پاییز و زمستون باید پاییز و زمستون باشن. با هوای سردشون و بارونهای آبدارشون و سرمای شبها و چسبیدن به رادیاتور و لباسهای گرم و بخاری و سوز صبح و انتظار برف. آخ برف! آخرین باری که تونستم لمسش کنم و وسطش قدم بزنم و از سرما لرزم بگیره کی بود! یادش به خیر!
مدیر جدید امسال بهم گفت اگر میتونم به بچه ها متنی چیزی بدم که سر برنامه ها بخونن و نزدیکترین برنامه روز معلولینه. یه شعر نوشتم دادم به اسرا یه دکلمه هم دادم به امیرعلی. دومی هنوز چندان موفق نیست و خدایا مدیر هم زمان نداره ببینمش بهش بگم ولی اولی حسابی موفق از کار در اومد. امروز به اسرا گفتم بخون ببینم حفظش شدی؟ اسرا خوند و تموم که شد دیدم صورتم خیس اشکه. شعره رو خودم نوشته بودم ولی امروز که این بچه خوندش واقعا باریدم. مادرش که اومد بهش گفتم این جوجه امروز گریهم رو درآورد با اجرای کلاسیش. خدایا! این بچه خیلی دلش میخواد چشمش ببینه. آخه واسه چی تاریکش کردی؟ به خدا اگر ازم برمیومد… کاش میشد نگاهی که خودم مدتهاست دیگه ندارم رو واسه این بچه از عرش بیارم پایین و بذارم توی چشمهاش! خدایا کاش میشد این بچه چشمش ببینه! آخ خدا کاش میشد! اونقدر دلش دیدن میخواد که فقط خودت اندازش رو میدونی. آخ کاش میشد! کاش میشد!
باید برم بیرون چندتا چیز بخرم. بد گیری کردم از دست خودم. من واسه چی بیرون نمیرم؟ تعطیلات که میشه هر ساعتش بهانه میارم واسه نرفتن و عاقبت تعطیلات میره و من جایی نمیرم. آخه این هم شد کار؟ بابا خرید دارم باید برم بیروووووووووووووووووووون آخه من واسه چی اینطوری شدم باید برم بیرون خدا باید برم بیرون.
فردا مدرسه بی مدرسه. وای خدا چه عشقی! فردا صبح دلواپس به موقع رسیدن نیستم! اوه خداجونم شکرت بدجوری شکرت به خاطر4شنبه های امسال به خاطر وضعیت کلاس به خاطر پایه های بالا به خاطر بچه های بیشتر از بقیه قابل کنترل به خاطر یه عالمه چیز شکرت شکرت شکرت خدایا تا همیشه شکرت!
مادرم نصیحتم میکنه که به پاد گیر ندم. واقعا دلم میخواد بهش گوش بدم ولی… آخ خدای من!
به اطرافم که متمرکز میشم میبینم عجیب در یک سری موارد حیفم میاد. بعضی آدمها رو میبینم که مهارتهای واقعا ارزشمندی دارن. از اونها که حاضرم هرچیزی در توانم هست بپردازم تا مهارتهای شخصی من باشن. اینها میتونن بهترین بهره ها رو از داشته هاشون ببرن ولی نمیبرن. در عوض خودشون رو از سر تا پا به کثافت میکشن و به مفهوم واقعی زمانشون و شخصیتشون و همه چیزشون رو لجنمال میکنن و همینطور هم ادامه میدن. خدایا آخه واسه چی؟ واقعا اینها حیفشون نمیاد؟ از این شرایط خسته نمیشن؟ این فراتر از بیهودگیه. این کثیفه. این نکبته. اینها از غلت زدن توی نکبت اون هم به مدت نامحدود استفراغشون نمیگیره؟ آخه حیفه لعنتیها شماها حیفید این چه وضعشه درست کردید واسه خودتون بسه نکنید آخه!
باید بلند شم بگردم بلکه یک سری موارد گم شده رو پیدا کنم. چندتا تیله و چندتا ورق ستاره و… دلم میخواد یک ستاره کوچولو با مروارید ببافم. وای خدایا چقدر دلم بافتن میخواد چقدر دلم کلاس تاجم رو میخواد چقدر دلم ساختن جواهرات بدلی میخواد چقدر چقدر چقدر خدا چقدر شدید دلم میخواد!
نمیتونم کیف این حس که فردا آزادم رو ندید بگیرم. میدونم جمعه شب دلم نمیخواد اینها رو بخونم ولی لحظه رو عشقه. شاید هفته ای که میاد همون هفته ای باشه که داخلش همه چیز با یک انفجار نور کلا عوض میشه و آستانه بهشت توی سرم رو میبینم. میدونم بابا میدونم همه رو میدونم ولی امید قشنگه.
به نظرم مثبت نیست از بعضی نویسنده ها چندتا کتاب پشت سر هم بخونم. تاثیرش رو نمیپسندم. کتابی که امروز خوندنش رو شروع کردم از همون نویسنده دیروزیه. خسته شدم ولش کردم. به نظرم باید وسط آثار ایشون فاصله بندازم. خستم کرده.
بد نیست خستگیم که در رفت دوباره برم بالای سر ویرایش ترجمهم. واییییییی خدا! ولی این باید تموم بشه هنوز کلی چیزمیز واسه انجام دادن دارم و هرچی هم سریع باشم باز کلی دیر کردم. باشه بابا باشه میرم الان. ساعت7و28دقیقه3شنبه شب. تا بعد.
دستهها