دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جهت عرض نقهای معمول و شاید وسطش یهخورده هم شبه تفکر.

4شنبه صبح. آخجون داره7میشه و لازم نیست بلند شم بپرم واسه آماده شدن و یه چایی فوری و رفتن. خدایا شکرت!
عجب شب ناراحتی گذشت! چندین بار پریدم و چقدر لازم داشتم که این لعنتی رو بردارم و خودم رو از نفس بندازم تا خوابم ببره خوابی بدون پریدنهای لعنتی ولی… نمیشد. نکردم. کلافه ام. لعنتی!
بیخیال این باید بشه. من نمیتونم اینطوری ادامه بدم باید یک زمانی از دستش خلاص بشم. ولی با تمام اینها شب ناراحتی بود و من الان کلافه ام. لعنتی!
کتابی که میخونم گاهی حرصم میده. زنه بچه دار نمیشه و سر همین کل زندگیش رو فرستاده به فنا. این آدم اونهمه چیز مثبت در زندگیش داره حالا فقط واسه خاطر اینکه نمیتونه مادر باشه همه رو داغون کرد. واسه چی؟ خب شاید من نمیتونم درکش کنم چون خودم در جسمم نقص دارم. از نظر خودم نقص جسم من خیلی از مال اون بزرگتره و واسم بی معنیه که یک کسی زندگیش رو زندگی مشترک با همسری که بینشون عشق2طرفه جریان داشت رو واسه خاطر اینکه نمیتونه مادر هیچ بچه ای بشه این مدلی نفله کنه. شخصا ندیدن زندگیم رو تاریک نکرد. یعنی نه به این اندازه. عوامل دیگه این معامله رو باهام کردن. دلم میخواست میشد کنار این زن بشینم و بهش بگم به من نگاه کن. به من که معلولم. به من که نمیتونم ببینم برای تمام عمرم نمیتونم ببینم و تماشا کن که این ندیدن چه چیزهایی رو چه لذتهای کوچیکی رو واسم تبدیل به آرزوهای دستنیافتنی کرده و ازم گرفته. مواردی که تو به طور خودکار باهاشون زندگی میکنی و اصلا نمیفهمی که چقدر واسه یک کسی که اونهمه میخوادشون ناممکن هستن و چقدر اون یک کسی میخوادشون و خدایا چقدر میخوادشون خدایا چقدر میخوامشون! مواردی به کوچیکیه قدم زدن توی خیابون وبدون عصای سفید و بدون ترس از اینکه قدم هات رو کجا میذاری. و حالا به خودت نگاه کن. تویی که نابارور هستی. واقعا هیچ راهی جز خراب کردن عشق بین خودت و همسرت با این مدل افسردگی و تاریکبینی لعنتی نبود که رفتی؟ واقعا ارزشش رو داشت؟ نمیدونم شاید یک کسی هم بتونه اینها رو به خود من بگه. بشینه مقابلم و بگه به من نگاه کن. به من که فلان مشکل رو دارم و خدا میدونه چقدر دلم خلاصی از این مشکل رو میخواد و حالا به خودت نگاه کن. تویی که نمیبینی و تویی که یه سری خریت داشتی و تویی که زندگیت به اون مداری که دلت خواست نچرخید و تویی که واسه عمل به توصیه ها و دستیابی افرادی جز خودت به یک سری رویا که رویای خودت نبودن تلاش کردی و خب تلاشت جواب نداد. واقعا ارزشش رو داره که زندگیت رو اینطوری تاریک این نشدنها کردی؟ و اگر همچین کسی در مقابلم باشه واقعا من چی باید جوابش رو بدم؟
تنها نیستم. خونواده دیشب اینجا بودن و الان خوابن. باید یواشتر باشم. خدایا مادرم گناه داره این بنده خدا همیشه بین موندن و رفتن بلاتکلیفه دیروز همه چیزمیزهاش رو جمع کرده بود بره خونش ولی برنامه ها جور درنیومدن و دیشب آخر شب هم خواست برن ولی دیر بود و نرفتن و به نظرم این خیلی واسش سخته کاش میتونستم کمکی کنم! ای کاش میشد سریعتر خونشون رو عوض میکردن میومدن این بالا تا مادرم اینهمه اذیت نمیشد ولی خونه اون بالا کوچیکه و مادرم از همین حالا دلگیره که وسایلشون اون بالا جا نمیشه و حق هم داره. خدایا کاش چیزی بود که از دستم بربیاد این واقعا از دست من خارجه نه اونهمه پول دارم که واسش یه خونه بزرگتر جور کنم نه میتونم اون بالا رو بزرگش کنم. کاش چیزی بود که از دستم بربیاد! کاش میتونستم!
7و12دقیقه و من نشستم اینجا. آخ جون. ولی جدی واسه چی این واسم اینهمه مهم شده؟ خخخ. مرض دارم. توضیح بهتری واسش نیست. بیخیال.
خدا بخواد باید این ویرایش رو امروز تمومش کنم. باید بشه خدایا باید بشه کلی گیر از همین جنس مونده روی دستم خدایا کمکم کن!
الان نمیتونم قهوه درست کنم باید یواش باشم و بیخیال من که در هر حال الان حسش رو ندارم.
کاش امروز تنبلی رو ول کنم برم بیرون. گردش نمیخوام باید چیزمیز بخرم. کاش بشه از پس خودم بربیام من واقعا باید برم بیرون. وووییی! حوصله ندارم.
بسه خسته شدم از نوشتن بذار ببینم این کتابه به کجا میرسه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *