5شنبه شب.
خدایا نزدیک بود امشب داخل بخش سوختگی بیمارستان بستری باشم. داشتم ماکارونی درست میکردم قابلمه آب جوش بزرگ بود خاطرم جمع بود که طوری نمیشه و موقع برداشتنش پارچه داخل یکی از دستهام جابجا شد و دستم سوخت و وقتی خواستم دوباره بذارمش روی گاز تا پارچه رو درست روی دسته هاش میزون کنم قابلمه درست روی گاز جاساز نشد و خدایا اگر ولش میکردم تمامش برمی گشت روی سرم و یه ظرف خیلی بزرگ آب جوش و ماکارونیهایی که داغ داغ میچسبیدن بهم در حالی که فقط یک پیراهن نازک داشتم و خدایا به شدت شکرت که هوام رو داشتی از تصورش به خودم میلرزم. بعدش هم تا بیام به خودم بجنبم و پارچه رو جابجا کنم و اون2تا دسته رو درست با پارچه بگیرم دیر شد و نتیجه اینکه من طوریم نشد ولی واسه خاطر تأخیری که بعدش در برداشتن و خالی کردن اون قابلمه نفله داشتم ماکارونیهای داخل آب جوش زیادی خودشون رو ول کردن و الان دم کشیده اما خمیر شده. من از خوردنش بدم نمیاد ولی خدایا چیزی نمونده بود خدایا الان سلامتم خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت شکرت شکرت!
تعطیلات بی معرفت! بیخیال. درست میشه.
امروز بهم زنگ زدن و گفتن واسه چی پیگیر اون سامانه کوفتی نشدم مجوزم واسه دفعه دوم اومده و اولی به خاطر عدم پیگیریم باطل شده و دومی هم داره باطل میشه و خدایا اگر فقط یک ساعت زودتر زنگ میزدن همین امروز مثل فشنگ به پروندم میرسیدم ولی الان باید تا شنبه منتظر بشم و خدایا شنبه من سر کارم مادرم گفته جام میره ولی من باید خودم باشم خدایا چی کنم آخه! واسشون توضیح دادم که به خدا من پیگیر شدم همکارهای شما در شعبه مربوطه پاسم دادن به سامانه گفتن شهریور زنگ بزن شهریور زنگ زدم گفتن آبان زنگ بزن آبان گفتن آذر زنگ بزن و کاش میشد خودم میرفتم همه اینها رو درست واسه اون آقاهه توضیح میدادم الان از هیجان و استرس دارم میترکم. خدایا اجازه نده باطل بشه. خدایا لطفا لطفا خدایا لطفا!
ولی یک چیزی! هر اتفاقی هرچند نامربوط ولی جنبه های متفاوت زیاد داره. امروز حواسم انگار یک دفعه به خودم جمع شد. گاهی حسهای شخصیم رو زیادی به افرادی که حس میکنم بهم نزدیکترن تحمیل میکنم بدون اینکه بخوام اذیتشون کنم. این کارم درست نیست. نمیشه از کسی از هیچ کسی متوقع باشم که حسهای منو نسبت به یک اتفاق داشته باشه. باید شخصیجاتم رو واسه خودم نگه دارم. هر کسی طالب گفتگوهای خاصیه. یکی علم، یکی جوک، یکی خودش، یکی هر چیزی. و من یادم میره مواردی که واسه من به شدت برجسته هستن حالا منفی یا مثبت، میتونن حوصله دیگرانی که هر کدوم گیرهای خودشون رو دارن رو سر ببره. حواسم که جمع شد حسابی از دست خودم دلگیر شدم که نکته به این واضحی رو ندیدم و به خودم تعهد شفاهی دادم که دیگه این رو یادم نره. آدمها هر کدوم دنیای خودشون رو دارن. شبیه خود من. به نظرم از نزدیکترهاشون زیادی انتظار داشتم. خدا منو ببخشه. بیشتر مواظب میشم.
ولی اینجا که میشه نق بزنم. اینجا من هستم و خودم. در نتیجه نق هیجان نق استرس نق دلواپسی نق حرص خدایا من اونهمه پیگیر بودم پس واسه چی اینها… فقط یک ساعت زودتر این زنگه رو میزدن بهم خدایا امروز فقط یک ساعت لازم داشتم ای خدای من فقط یک ساعت! کاش شنبه اوضاع درست پیش بره! در غیبت من. آخ خدایا من باید اونجا باشم این درست نیست در غیبت من! خدایا کمکم کن! خدایا ببین منو! لطفا! من خیلی منتظر این مجوز شدم خیلی زیاد و تو میدونی چقدر واسم اهمیت داره. خدایا کمک کن! خدایا! کمکم کن! لطفا!
تکالیفم بدک پیش نرفت هرچند تا تموم شدنش خیلی خیلی زیاد مونده. اینها هیچ زمانی تموم نمیشن و گاهی از ارتفاعشون هم کسر نمیشه. زمان لازم دارم. واسه پیش رفتن و گاهی عمیقا زمان لازم دارم واسه توقف. این یکنفس رفتن گاهی واقعا سخت میشه. کاش یک راهی واسه نفس تازه کردن بدون توقف بود!
توی روحش امشب باید لباس میشستم ول کن حسش نیست. نمیفهمم واسه چی پیشدرآمد ورود به هفته تاریک اینهمه زود و اینهمه عجیب و اینهمه آزاردهنده رسید و… یعنی به خاطر فشار ناگهانی امروزه؟ حال جسمیم یهخورده فراتر از حد انتظار و نامطابقتر از زمان عوضیه. خاطرم باشه بیرون از اینجا واسش نق نزنم. این هم جزو شخصیجاته. ای بابا لعنتی نق چی خب حالم خوب نیست عجب گیری کردم!
عاقبت جلد5اون5جلدیه کوفتی رو شروعش کردم. بی مروت800صفحه هست. آخه800صفحه؟ وووییی! احتمالا پایانش یک چیزه منفیه که حالم رو میگیره. بیخیال دارم میخونمش دیگه.
آخ دلم انگار داخلش یک چیزی… گندش بزنن! خدایا اون یک ساعت که بهم نرسید تا شنبه هم هیچ غلطی نمیشه کنم الان واسه خاطر هیچ چی تا کی باید بگم آخ دلم؟ خدایا میگم من که جا موندم الان هم اوضاعم آخ دلمیه میشه وسط هفته کاری مواظبم باشی کله پا نشم؟ من واقعا نمیتونم تقاضای مرخصی کنم خداجونم قربونت برم خیلی خدایی هوام رو داشته باش دیگه باور کن خیلی گناه دارم.
تمام اینها رو میگم ها ولی شنبه… خدایا شنبه آخه من… خدایا یعنی میشه که بشه؟ وای اون شبی که این نفله درست بشه من چه حال سوپر مثبتی دارم! خدایا بذار درست بشه زودتر من ذوق کنم دیگه! آخ آخ دلم خدا!
دیروز با مادر رفتم خخخخخ جا شکلات آب کن یه دستگاه وکس خریدم. واسه آب کردن شکلات. به من چه شکلات آب کن هر جا گشتم پیدا نکردم همه میگن فلان جاها دارن ولی نداشتن اصلا خوب کردم این چیزه خیلی هم خوشگله. لوازم التحریری باز نبود واسه جوجه ها یهخورده چیزمیز بخرم امروز باید میرفتم ولی نرفتم و کاش این چندتا تیله که پیدا کردم واسه شنبه کارم رو پیش ببره!
کسر جا توی خونم رو قشنگ حس میکنم. کاش جای بیشتری واسه وسایلم داشتم گاهی واقعا دردسر میشه واسم. ای کاش میشد یه سری موارد که سالی یک بار هم به کارم نمیاد رو دیلیت کنم بره. مثلا ظرفهایی که واقعا نمیدونم به چه دردم میخورن. اگر دست خودم بود اینهمه چیزمیز داخل این کمد نداشتم و… زندگی میشه خیلی جمع و جورتر و آزادتر باشه. ما آدمها چیکار داریم میکنیم؟ بیخیال فلسفی نشم که اصلا حسش نیست. آخ خدایا دلم! شبیه سردیه واقعا داره اذیت میکنه من از نبات داغ بدم میاد خدایا یه کاری کن این بره.
بسه دیگه حس چرت نوشتنم فعلا تموم شد. ساعت7و44دقیقه5شنبه شب. تا بعد.
دستهها