دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در جهت تخلیه روان.

بعد از ظهر شنبه.
آخ خدا سکوت بعد از سر کار چه بهشتیه! خونه. تخت. الان ولو ام و چقدر دلم میخواد ایسپیک رو مرخصش کنم در سکوت بخوابم ولی نمیشه و اگر بدونی چه مدلی در حالت درازکش دارم مینویسم! نمیشه من باید حرف بزنم نمیتونم منتظر بیداریم بشم باید بنویسم باید باید.
عجب روزی بود! حدسم درست بود حضور مادرم واسه باز کردن اون گره کوفتی کافی نبود خودم باید میرفتم و رفتم. از مدرسه مرخصی ساعتی گرفتم رفتم. به شدت بالا پایین داشت ولی پیش رفت و حالا باید منتظر بشم. گفتن2هفته دیگه بیا و وووووواااااایییییی خدا2هفته2هفتهههههه کی میاد و میره این2هفته خدای مننننننننننننننن وای خدا داره درست میشه آخجون خدا وای آخ خدا وای آخجون خدااااااا میخوام جیغ بزنم آخجون! جدی حسش… آخ جون!
طوری نیست اینجا اینجا مال خودمه اینجا فقط خودمم اینجا میشه هر مدل نق بزنم جیغ بزنم عربده بزنم زمانی که اوضاع منفیه اراجیف بگم زمانی هم که اوضاع مثبته باز هم اراجیف بگم هی بگم هی بگم زیاد بگم خیلی زیاد بگم اینجا واسه خودمه اینجا کسی از دستم کلافه نمیشه اینجا هرچی دلم بخواد میتونم طولش بدم و بگم و بگم و بگم و تا خود فردا صبح هی بگم و خدایا وای آخ جون! حسم عجیبه. دلم میخواد در موردش وراجی کنم. اینجا میتونم وراجی کنم. خدایا چه خوبه که اینجا هست تا اینجا باشم! اگر حس و حالم رو تخلیه نکنم میترکم. فقط اینجا میشه انجامش بدم خدایا من باید هی چرت و پرت بگم وگرنه تا شب سکته میزنم. خدایا شکرت! کمک کن همه چیز درست و بی دردسر پیش بره تا آخرش. وای خدایا تو کمک میکنی میدونم که میکنی من میدونم.
کلی جزئیات دارم که بگم از مدرسه و بچه که ذوق میکرد به خاطر رفتنم و تعطیلی کلاسش تا آژانس و رفتن ضربتیم و بدو بدوهای داخل اون اداره شلوغ و استرس و عکاسی و عکس فوری و اون2تا آقای خوش اخلاق و دعوایی که بین ارباب رجوع و کارمند تماشا کردیم و برگشتنم به مدرسه و تعجب ناظم و سرپرست آموزشی و مشاور که همه خیال میکردن امروز برنمیگردم سر کار و… اوه خدایا نفسم بالا نمیاد همه رو بگم ولش کن من فقط… خدایا میشه بغلم کنی؟ من الان واقعا…
زمانی که عصر5شنبه کم مونده بود از شدت حواس پرتی دسته اون قابلمه پر آب جوش و ماکارونی های داغ رو ول کنم روی خودم جایی جز اینجا نبود که با وراجی و جفنگ نویسی یهخورده حسم رو سبکتر کنم. الان هم که با این التهاب شیرین اما گس از دلواپسی و استرس و انتظار حس میکنم با وجود خستگیم نمیتونم آروم دراز بکشم و بخوابم هم دلیلی نمیبینم جایی جز اینجا واسه اشتراک حس و حالم باشم. حالا که سیاهش واسه خودمه بذار زرد و صورتی و سفیدش هم واسه خودم باشه. از اینجا تا همه جا و از حالا تا همیشه.
این ها رو ول کن خدایا تا تموم نشده جرأت نمیکنم صاف بگمش. خدایا یه کاری کن سریعتر حل بشه باشه؟ قربون معرفتت تو خیلی خدایی فقط یه کوچولو هل بدی تمومه. هرچند میدونم پایان این پروسه شروع خیلی دردسرهاست و بعدش باید خیلی چیزها رو عوض کنم ولی بیخیالش واسه خودم می ارزه باقی رو هم بیخیالش خودم رو عشقه.
آخ جون اگر جواب بده که ایشالله اگر چیزی پیش نیاد که پیش نمیاد داره جواب هم میده من پروژه خرابکاریم جهت نفله کردن احتمال سفر عید403رو کلید زدم و آخ جون خدا این دلپذیرترین گندیه که در تمام عمرم زدم و خواهم زد. سفر بی سفر. یوهوووووووو خونه و عید و صبح های آرام و البته یه عالمه ترجمه که همینطوریش کلی ازشون عقبم ولی بیخیااااال من به یه برنامه سفر بسیار لذتبخش که عاشق مقصدش هستم گند زدم و عاشق این گند زدنم هستم و وووووووووووویییییییییییییی خداجونم ایوللللللللللللللل خیلی خوبه!
جدی نفسم گرفت. از بس اینجا بالا پایین پریدم حس میکنم قفسه سینم از دست نفس های بلندم معترضه. آخیش بهتر شد جدی حس میکردم تمام این شلوغ کردنها داشتن دیوارهای روانم رو میترکوندن که بزنن بیرون اگر جایی تخلیهشون نمیکردم خدایی اوضاع خراب میشد. هی آن سوی شب ممنونم که هستی و حوصلهت سر نمیره و زمان و روان و موقعیت داری که از دستم خسته نباشی و من تا هر جا دلم میخواد در فضای کاغذی کیبوردیت نق های منفی و مثبت بزنم.
حالا تا صبح میتونم همه اینها رو هی تکرار کنم و هی بگم و هی بگم ولی بسه. این مدلی که کیبورد رو در حالت درازکش گرفتم بغلم و دارم مینویسم بازوی راستم داره تیر میکشه. شلوغکاریهام رو در حد اعتدال و کنترل اعصابم کردم باقیش بمونه واسه مراحل بعدی. آخ دستم داره از درد بی حس میشه. ساعت1و52دقیقه. آخ دستم. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *