دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شونه به شونه بیماری داخل شب.

3شنبه شب.
دیروز به ضرب تمام پرت شدم وسط هفته تاریک و به خدا خیلی خیلی بد بود. دیشب از استرس امروز که چه غلطی کنم داشت به سرم میزد. عاقلانه این بود که مرخصی بخوام و بمونم خونه ولی نمیشد. واقعا نمیشد. حسش نیست دلایل این نشدن رو توضیحش بدم. اگر میخواستم اون بنده خداها راه میومدن مثل تمام امسال که دارن باهام راه میان ولی دقیقا یکی از دلایل این نشدن همینه. تا هر جا که رشته کش میاد نکشش. از تمام ظرفیت انعطاف طرف مقابلت استفاده نکن. یهخورده جای نرمش بذار. همیشه بذار.
امروز در هر حال رفتم سر کار. خدا یاری کرد و آرامتر از حد انتظارم گذشت ولی زمانی که رسیدم خونه حس کردم دیگه توانم رسید به تهش. و درست حس کردم. با مادر خندیدم و بعد از ناهار اوضاع جسمم حسابی خراب شد و هنوز هم حسابی خرابه. ولو شدم و خوابم برد و وقتی مادر میرفت بیدار شدم بدرقه کردمش و دوباره خوابیدم و الان حس میکنم تمام جونم از جسمم جاریه به طرف بیرون و این سردرد. آخ خدا سردرد. یک کلام! حالم اصلا مثبت نیست. طوری نیست بی خطره نهایتش فردا میرم به طرف اعتدال و جای شکرش باقیه که این بار هم ماجرای درگیری هفته تاریک با سر کارم به خیر گذشت و حالا تا دفعه بعدی لازم نیست دلواپسش باشم.
آخجون از2هفته انتظار نصف1هفتهش گذشت. بهش که متمرکز میشم انگار یک چیزی شبیه… ول کن حسش نیست فقط اینکه مثبته. آخ جون. بهتر که بشم دوباره اینجا در مورد حسم وراجی میکنم. الان واقعا حالم خوب نیست دارم میمیرم.
میگم یه چیزی! ما آدمها چی شدیم! چی به سر جهان بیرون و درونمون اومده! چی به سرمون اومده! دقیقا ما چی شدیم! چی شدیم! کجاست اون جهان آشنای خودمون که حال و هوای خاصمون تمامش رو میگرفت و… بسه. همه چیز عوض شده. ما هم عوض شدیم. و من چقدر از این عوض شدن، از عوض شدن اطرافم از عوض شدن خودم خستم! پیش از این زمانی که آسمون سیاه میشد واسه سفید کردنش تلاش میکردم. این دفعه نکردم. این دفعه خودم هم سکوت کردم. به چنان سکوتی رفتم که خودم از خودم غافلگیر شدم. اصراری در حفظش ندارم. ولی اصراری هم در شکستنش ندارم. اصراری در هیچ چیزی ندارم. من مدتهاست که خستم. خستم و همه گفتن میدونیم ولی کسی ندونست که البته مهم نیست ولی خیال ندارم این دفعه واسه پاک کردن آسمون هیچ تلاشی کنم. حتی اگر اونقدر این شب طول بکشه که آروم بی افتم و… در هر حال عجیب نیست دور از انتظار هم نبوده از خیلی پیش نبوده مگه نه؟ عجیبه واسم. حتی در انتظار پاک شدن آسمون هم نیستم. دیگه نیستم. نه گریه میکنم نه تعجب میکنم. انگار از خیلی پیش منتظرش بودم. این سیاهی انگار در نظر من فقط منتظر یک جرقه بود. جرقه دیر یا زود زده میشد و شد. شاید این دفعه هم تقصیر خودم بود. احتمالا بود. زیادی به ستاره ها گیر دادم. زیادی متکی شدم زیاد خودم رو وا دادم. دیگه دلم نمیخواد این وا دادن رو. ولی میدونی؟ دلم واسه مهتاب و ستاره ها تنگ میشه. بیخیال. هر چیزی یه مهلتی داره. شاید این مهلت من بود که تموم شد. خب باید میشد مگه نه؟ تا ابد که نمیشد این مدلی بمونه! واسه من هیچ زمانی این نمیشد همیشگی باشه. و من منتظرش بودم. بیخیال. حالا باید مواظب خودم باشم که قدمهام رو توی تاریکی کجا میذارم.
این جناب کینگ که به انتشار آثار ترسناک مشهوره داره نا امیدم میکنه. دارم ازش یه کتاب میخونم که تا اینجاش اصلا ترسناک نبود خستم هم کرد از بس یواشه. خب پس کو بخش ترسناکش؟ گندش بزنن.
تیمتاکم. آلاچیق. زدم آهنگ رویای شکیلا رو بخونه و به نظرم بالای7بار گوشش دادم الان باز دلم میخواد بزنم بخونه. ول کن بذار چند لحظه سکوت باشه.
آخ خدایا داغون شدم این واسه چی تموم نمیشه هر دفعه حس میکنم دیگه به این سادگی درست نمیشم ولی فرداش درست میشم یعنی این دفعه هم فردا درست میشم؟ البته که میشم امشب باید سپری بشه این عوضی فردا شروع میکنه به عقبنشینی.
اون توالت فرنگی تاشوی نصبی رو گرفتم. هنوز نصبش نکردم. آخجون نصبش که کنم میتونم فرنگی داخل حموم رو بیخیال بشم و جا واسه وان باز میشه و احتمال اینکه بشه یه وان بچپونم داخل این حموم فسقلی یهخورده بیشتره. خدایا من وان میخوام بشه دیگه!
در مورد تردمیل هم نق زدم. باید یه جا داخل4دیواری کوچولوی من پیدا بشه تا بتونم واسه ترتیب اثر داده شدن به نق هام بیشتر زور بزنم. یادم نرفته ولی همه چیز رو باهم نمیشه پیش برد. بذار تک تک. الان نوبت خلاصی از اون کلید طلسم لعنتیه که باید واسه باطل شدنش چند روز دیگه منتظر بمونم ببینم باطل میشه یا باطل میشه. باید بشه راه سومی نیست باید بشه! و نصب این فرنگی جدید و بعدش وان. و البته تردمیل. یکی2تا تقاضا هم باید بنویسم که خیلی بلدشون نیستم. من در نوشتن تقاضاهای اداری حسابی بوقم. بذار حلش میکنم.
خدایا اون هواپز کوفتی که میخوام رو به نظرم پیدا کردم ولی قیمتش بین5و6بود یعنی هست و وووییی اگر همه جا قیمته همین باشه ارزش نداره واسش پول خرج کنم. هنوز نرفتیم اون بازار اسکله. ولی اونجا هم مگه چقدر پایینتره؟ بیخیال. تا نرفتم و ندیدم نمیدونم. اگر6باشه بیخیالش میشم. یاد گرفتم که هر چیزی رو به هر قیمتی نخوامش. واسه این چیزه هم بیشتر از ارزشش نمیپردازم. باید رفت و دید.
باید بجنبم. آسمون سیاه یا سفید من کلی مشق گوش کنی دارم که باید بهشون برسم. دیر بشه خودم به دردسر می افتم. باید انجامشون بدم. ولی امشب به خدا خیلی بیمارم نمیشه امشب نباشه؟ شاید آخر شب رو به راهتر بشم و بتونم شروعشون کنم شاید هم فردا. در هر حال امشب رو مطمئن بودم که وضعیت جسمم جوابگوی هیچ چیز درست درمونی نیست. طوری نیست درست میشه. یا امشب یا فردا. آخ خدا دارم نصف میشم نمیخوام بی افتم روی تخت نمیتونم اینجا هم بشینم خدایا این چه وضعشه آخه!
بیخیال با نق زدن که من درمون نمیشم. جز صبوری هیچ چی از دستم برنمیاد. باید منتظر بشم تا این تایم سنگین بره. فردا همه چیز بهتر میشه. شاید هم از همین امشب این بهتر شدنه شروع بشه. در هر حال درست میشه. درست میشم. بسه خسته شدم دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت8و4دقیقه شب. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *