دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا میخوامت!

4شنبه شب.
همه چیز خیلی مثبتتره. من حالم به شدت از دیشب بهتره، یه قهوه خوردم که البته این وقت شب اصلا کار مثبتی نبود و با این سردرد و وجود احتمال خطرناک تشدیدش حسابی خریت کردم ولی پشیمون نیستم چون خوش گذشت، و خب، آسمون عاقبت شفافه. بعد از یه سری رعد و برق و تگرگ و بارش خطرناک الان همه چی درسته و… من که گفتم دلتنگ میشم هیچ زمانی مدعی نشدم که خیالم نیست. مهتاب و ستاره ها همه همینجان. درست اطراف من. و من الان درست در مرکز مهتابم. خدایا میدونم نباید بخوام ولی اجازه بده چیزی عوض نشه خیلی این مدت تلخ گذشت یک ماه بدی بود خیلی بد و آخرش هم که حسابی… تمامش تقصیر منه خودآزاره مازوخیسمه خره که واسه خودم گیر درست میکنم با مالیخولیاهای عوضیم که آخرش درست روی روانم میترکه و از شدت انفجارش زخمی میشم. خدایا شکرت به خیر گذشت باید عاقل باشم و دیگه خریت نکنم. نمیکنم به خدا مواظب میشم دیگه خریت نمیکنم. دیگه خریت نمیکنم من از اون سیر تاریک متنفرم نمیخوام اون شبهای لعنتی رو به خدا دیگه خریت نمیکنم!
امشب دیوونگیم زد جاده مثبت و مادرم و بقیه رو متعجب کرد. میگه یه ماهی بود اینطوری زیادی خوش و سرخوش ندیده بودمت. گفتم عزیز من که هر روز دارم میخندم و میفرماد که اون به درد خودت میخوره و اون اینترنتت برو خودتی خخخ. یعنی تمام این مدت زور زدنم باطل بود؟ ای خدا حفظ کن این مادرها رو یعنی هیچ مدلی نمیشه چرخوندشون آیا؟ خدایی اجازه ندادم چیزی ببینه پس این چجوری آخه… بیخیال تموم شده. خدایا دیگه هیچ زمانی مرتکب این… آخ خدا خیلی خدایی!
آخ جون فردا هم مدرسه بی مدرسه. یوهو! مادرم میره به ارتفاعات و طبق معمول من نمیرم. کاش فردا جدی حسش باشه بتونم برم بیرون چندتا لوازم التحریری رو دنبال برچسب های برجسته واسه این بچه ها بگردم اسرا خیلی دلش میخواد تیله هام هم تموم شدن خدایا خرید دارم کار دارم برم بیرون دیگه! آخه واسه چی من اینهمه در بیرون رفتن تنبل شدم آخه! وووییییی بیرون بیروووووون حسش نیست خدا سخته حسش نیست حسش نیست حسش نیست خخخ.
مادر و بقیه سفت میگن وانی که از در این حموم بره داخل اصلا وجود نداره و من سفت میگم حتما یه دونه پیدا میشه. هنوز زمان پیدا نکردم نق بزنم که باید برم خودم دنبال وان بگردم. بذار این گرفت و گیرهایی که در جریانه تموم بشه حلش میکنم. من حلش میکنم!
دارم قویتر میشم. این روزها3تا7رو خیلی بهتر تحمل میکنم. امروز اصلا خیالم نبود. از اون هفته تا این هفته1ساعت قویتر شدم و تحملم رفته بالا. البته امروز اوضاع روانم هم کمک کرد ولی در مجموع پیشرفتم بد نیست و آخ جون. یعنی میشه زمانی برسه که مهارش دیگه دست خودم باشه؟ وای خداجون یعنی میشه عید403خون پاکتری از الان توی رگهام بچرخه؟ وای خدا نفس های بی سرفه! بیداری واقعی! حس و حال بدون خوابآلودگی همیشگی! سینه بدون سوت های شبانه! وای خدا چقدر میخوامش! جدی میشه که بشه؟ وای از تصورش میخوام بال دربیارم!
هفته تاریک در حال عقبنشینیه. تا دفعه بعد که باز برسه و یکی2شب حالم رو بگیره. بیخیال بابا لحظه رو عشقه. من امشب یه قهوه خوردم و آسمون شفافه و مهتاب بغلم کرده و امشب بهشته خدایا میخوامت میخوامت میییییییخوااااااااااااااامتتتتتتتتتتتتتتتتت!
مادر اون طرف با تلویزیون و جمع کردن وسایل واسه فردا مشغوله. من این طرف با دیوونه بازی مشغولم. زندگی قشنگه. شب قشنگه. امشب همه چی قشنگه. خداجونم تو هم قشنگی اصلا تو عشقی تو خدایی تو خدااااایییی!
باید برم بالای سر ترجمه کردنم هی میرم تیمتاک به شیطنت خودم هم آروم بشینم توی این کانالهای باز هستم و بچه ها میان شیطونی میکنن و نمیشه قاطی شیطونیها نشم خب چی کنم شیطونیم میاد. ولی جدی باید بجنبم دیر میشه. و ترجمه. اون بخشهایی که تمامش اسم داشت حسابی اذیتم کرد ولی اینجاهاش رو بدک پیش نمیرم خدایا یعنی میشه یک زمانی عالی بشم؟ ایول آخ جان!
هنوز واسه تردمیلی که میخوام جا پیدا نکردم. باید تردمیل ضعیف خودم رو رد کنم بره تا جا واسه اون قویتره باز بشه. چهاردیواری کوچولوی دوست داشتنی من یهخورده زیادی کوچیکه. طوری نیست من همینطوری هم خیلی دوستش دارم. خونه کوچولوی خودمه! خونه کوچولوی خودم! خونه مهربون خودم! وای خدا ازم نگیرش!
بسه زیادی شلوغ کردم باید برم سر کار و گرفتاریهام. دیر میشه و به دردسر می افتم و من دردسر نمیخوام. ساعت9و20دقیقه شب. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *