صبح جمعه.
آخ لعنتی آخه واسه چی فردا باید شنبه باشه؟
هنوز بلند نشدم. دیشب… خب یهخورده خوردم زمین. همراه خودم یه ظرف پر از دونه انار رو هم کشیدم پایین و همه جا افتضاح شد. نمیتونستم بلند شم واسه تی کشیدن ولی کلی دستمال مرطوب دم دستم بود که همه جا رو موقتا اونقدری که به درد رفت و آمد بخوره پاک کنم ولی این… شانس آوردم که تونستم برخورد سرم با لبه تیز در کمد مقابل رو کنترل کنم اگر خورده بود مغزم از فرق سرم میپاشید بیرون. رفته بودم آشپزخونه و توی راه برگشت شروع شد. زدم به بیخیالی. شدید که شد سوت میزدم. بیشتر که شد سوت زدنم بلندتر شد. آخ لعنتی فقط1قدم دیگه لازم داشتم که برسم و نمیتونستم. صندلی رو چسبیدم ولی این بی معرفت چرخیه و هم زیرش چرخ داره هم خودش چرخونه انتر لعنتی چرخید و رفت و همراهش رفتم پایین. دست راستم از شونه تا آرنج انگار بهش آتل نامرئی بستن. جرأت نکردم درست درمون چک کنم ببینم دیگه کجاهام داغونه. خدایا آخه واسه چی این اتفاق افتاد؟
ساعت از9گذشته با درد یا بدون درد من باید از اینجا بلند شم. کار زیاده. دیرم میشه.
دیشب با بچه ها تیمتاک بودیم. شوخی میکردیم و میخندیدیم و این وسط واسه خنده حرف پول و از این چیزها بود. وسط گفتن ها و خندیدنهامون2تا چیز از نظر من جالب پیش اومد که باز هم از نظر من جدی بودن. یکی اینکه من به شدت دلم شغل دوم به عنوان یک مترجم جزئ و کسب یک درآمد کوچولو از این راه خواست، و دومیش که از نظرم جدیتر بود هنوز هم هست این بود که مدیر وسط همون بگو بخندها داشت میگفت تو، یعنی من، الان در حال ساخت و تکمیل یک رزومه واسه خودت هستی و بعدا اگر لازم بشه میتونی ارائهش بدی. واقعا تا دیشب بهش فکر نکرده بودم. یعنی مترجم جهان آزاد گوش کن بودن میتونه یک رزومه واسم باشه؟ باید بیشتر سرش زمان صرف کنم و تایم ترجمه کردنم رو از تایم ویرایشگری ترجمه های دیگران بیشتر کنم. قطعا باید انجامش بدم.
خدایا دستم شونهم یه سمت کمرم و پام درد میکنن. آخ آخ لعنتی!
دیشب بعد از مدتها اجازه دادم سد تحملم بره کنار و به یک با سوادتر از خودم جوابی رو دادم که از خیلی خیلی پیش حس میکردم عاقبت یک نفر باید بهش بده. اون آدم قطعا قانع نشده و نمیشه و واقعیتش خود من وقتی زمانش رسید هیچ تمایل و اصراری به دادن جوابش نداشتم ولی کسی بیرون از خودم واسم توضیح داد که این آدم یک جایی باید متوقف بشه. البته من متوقفش نکردم این آدم از نظر من با جوابیه ها قابل تغییر نیست چون نمیخواد بپذیره که عمیقا داره اشتباه میره ولی در هر حال من اون جواب رو بهش دادم. و بعد… آدمها چقدر عوض میشن! ما چقدر عوض میشیم و خودمون اصلا نمیفهمیم! سالهایی رو به خاطر آوردم که اگر جواب یک ناحساب رو نمیدادم آتیشم فروکش نمیکرد و از نظرم هر مورد ناحسابی باید حتما یک جواب سفت میگرفت وگرنه خاطرم جمع نبود. اون زمان اگر همچین چیزی پیش میومد از دادن جواب مشتی که بهم خورده بود با یک مشت قویتر حس مثبت آرامش داشتم. دیشب اما اینطوری نبود. اون حس مثبت آرامش در هیچ کجای روانم بعد از جوابی که دادم موجود نبود و در عوض فکر میکردم که چقدر تمام این مسخره بازی مسخره هست واسه چی یک نفر باید اینقدر تهی باشه که با وجود داشتن تواناییهایی که من حسرت داشتنشون رو دارم خودش رو با این خاله بازیها مشغول کنه و از این تصور واقعا متأسف بودم. واقعا واسه چی؟ ای کاش ما آدمها موجودات بهتری بودیم! در مورد برخوردی که داشتم هم من واقعا از طرف خودم و بر طبق مشاهدات طولانی مدتم از طرف بقیه که تعدادشون کم هم نیست صبور بودم و صبوری دیدم. من صبور بودم، بقیه صحبت کردن، راهنمایی کردن، کمک کردن، نادیده گرفتن و حتی سعی کردن به اون آدم این حس مثبت رو بدن که میشه بدون داستانهای منفی با هم همقدم باشیم ولی اثر تمام اینها یا0بود یا موقت و بسیار کمرنگ. دیشب عمیقا حس کردم روی این آدم هیچ چیزی جواب نمیده. یک کلام، ازش نا امید شدم. کاملم نا امید. اما همچنان شبیه گذشته از مشتی که زدم هیچ حس مثبتی بهم دست نداد. فقط کرختی بود و تأسف برای کسانی که قرار بود جانشینهای خدا روی زمین باشن. کاش زدن اون مشت از طرف من اصلا لازم نمیشد! بیخیال. کاریش نمیشه کرد. هر کسی جوهر خودش رو داره. اما در مورد من، فقط اینکه از تغییراتی که دیشب در خودم دیدم خوشحالم. حس میکنم اینکه خشمها و بحثهای این مدلی واقعا واسم بی ارزش شدن، اونقدر بی ارزش که حتی ارزش جواب دادن ندارن نشونه ترقی افکاره و من از ترقی افکار و دیدگاه هام خوشحالم.
هی! من واقعا درد دارم. پای راستم از لگن تیر میکشه. اتفاق کزایی مسخره! گندش بزنن!
و باز هم هی! دیرم شد. باید بلند شم. ساعت9و28دقیقه. تا بعد.
دستهها