جمعه نمیدونم عصر یا شب. ساعت6و31حالا تو خودت حسابش کن من نمیبینم اون بیرون تاریکه یا نه.
خاطرم هست یک بار یکی از بچه های اینترنت داخل تیمتاک میگفت شنبه بار روانی داره. راست میگفت بنده خدا. هی بیخیال. روزهای قشنگ توی راه هستن که برسن بهم. تعطیلی1شنبه هفته آینده. انتهای پاییز و ورود به3ماهه زمستون که ختم میشه به تعطیلات عید. احتمال سفر یلدایی به خونه خاله بزرگ و اون بازار نفله خخخ. این وسط هم کلی اتفاق مثبت میشه که پیش بیاد. هی! شنبه رو بیخیال. میاد و میره. 3شنبه هم با معرفته میجنبه زود میرسه. مگه نه بابا زمان؟
چرکنویس ترجمه مقاله بلندم تموم شد. به شدت بازخوانی و پاکسازی میخواد ولی اسکلتش تموم شد. از گوگل کمک گرفتم ولی در هر حال ویرایش ترجمه کسی جز خودم نبود خودم ترجمه کردمش و آخ جون.
یه مقاله کوچولو دارم خیلی کوچیکه ولی عجیب ترجمه کردنش واسم سخته. به نظرم عید بود یا دیرتر بود خاطرم نیست که رفتم بالای سرش و سعی کردم ترجمهش کنم. به شدت سخت و کند پیش رفتم. امشب هم رفتم بالای سرش و دیدم باز هم به شدت داخلش کند و بد پیش میرم. بستمش و یه مقاله بلند دیگه برداشتم. اینو دلم نمیخواد به کسی بدم ترجمه کنه و من ویرایشگرش بشم. دلم میخواد خودم ترجمهش کنم. خیلی ریزه شاید اینهمه ارزش نداشته باشه که نگهش دارم بفرستم بره زیر دست یک کسی واردتر از خودم بره بابا! ولی هنوز رضایت ندارم بذار فعلا باشه.
مادرم از ارتفاعات برگشت. میگفت زیر چشم هات گود رفته. میگفت زیاد خسته ای. میگفت یهخورده بخواب. میگفت فقط روی ترجمه متمرکز نشو بخش شنیدار زبانت رو هم تقویت کن. درست میگفت. بذار این یکی رو هم ترجمه کنم تموم بشه ببینم چی ازم برمیاد. قطعا خیلی چیزها. خیلی چیزها ازم برمیاد. فقط باید بهشون نظم بدم و2دستی بچسبم به انجامش.
امشب تنهام. خدایا باید بپرم زیر دوش هی نشستم اینجا مینویسم و با ترجمه کردنها ور میرم و وای خدایا من واقعا باید برم زیر دوش!
باید لیست نیازمندیهام به اجناس بازار اسکله رو بنویسم و به درجه اول و دوم و احیانا سوم طبقه بندیشون کنم. بذار ببینم. قهوه فوری هام بسته آخرشونه باید بخرم، دنبال هواپزه باید بگردم، دلم یه آبمیوه گیری درست درمون میخواد نمیدونم بخرم یا نه بسته به قیمتشه، دلم یه فرنج پرس کوچولو هم میخواد که بزرگش رو دارم من کوچولوش رو میخوام میدونم اسرافه ولی میخوام، ذخیره صابونم تموم شده میخوام، ادوکلن های این بارم اصلا موندگاری نداشتن و فقط یکی ازشون مونده شاید بخوام شاید نخام، اگر تیله و از این چرت و پرتها واسه بچه ها داشته باشن و ارزونتر باشه بد نیست بخوام هرچند خوشبین نیستم اونجا به این سادگی پیدا بشه اگر هم بشه گرونه پس احتمال اینکه نخوام زیاده، یه ماهیتابه مجیک دردار بزرگتر از مال خودم رو هم باید بنویسم، باقی ماجرا رو خاطرم نیست باید بعدا بنویسم.
امروز داخل تیمتاک یه فیلم دیدیم که فکرم درگیرشه. داخلش خالیبندی بدجوری زیاد بود ولی من با اصل ماجرا درگیرم. حس توضیح نیست.
نمیفهمم واسه چی یادم به خوابی افتاد که خیلی خیلی پیش شاید3یا4سال پیش دیده بودم. شب عجیبی بود. فکرم داشت بازخواستم میکرد. بازجویی میشدم از طرف درون خودم. شب عجیبی بود. بیدار که شدم تا چند لحظه نمیفهمیدم بیدارم. پریدم که بفهمم به کجا باید زنگ بزنم. با چی باید خودم رو به محل اتفاق برسونم. اصلا از کجا باید اون منطقه خاص رو وسط اونهمه منطقه مشابه در مهلت به شدت محدود پیدا کنم. زمانی که از درک نامحتمل بودن موفقیتم در رسیدن به موقع و عوض کردن نتیجه قلبم داشت واقعا از زدن متوقف میشد و کم مونده بود به تهوع بی افتم تازه حواسم بیدار شدن و فهمیدم داخل شب هستم. در خونه امن خودمم و هیچ اتفاقی در بیداریم نیفتاده و همه چیز کاملا امنه. هیچ زمانی آرامش عمیق و ترکیدن بغض اون نصفه شبم و سبکباری عجیبی که حاصل گریه های آسودگیم بود رو یادم نمیره. انگار لای مژه هام واسه ازدحام اشکهایی که میومدن کم بود بدجوری میباریدم. اما چه آرامشی داشت درک اینکه تمام اون داستان سیاه فقط خواب بود! کابوسی که هنوز بهش که فکر میکنم حالم واقعا بد میشه. خدایا لطفا لطفا لطفا هرگز هرگز هرگز هرگز هرگز هرگز هرگز این مدلی ازم تست نگیر باور کن نمیتونم باور کن نمیتونم خداجان باور کن من نمیتونم!
از اون سال و اون کابوس خیلی گذشته ولی من هنوز دارم از طرف درون خودم بازجویی میشم و هر بار که یه چیزی پیش میاد یک کسی توی سرم ازم میپرسه حالا چی؟ اگر الان هم بود باز کاری که توی اون کابوس کردی رو میکردی؟ الان هم سر انتخابی که اون شب داخل اون کابوس کردی هستی؟ الان که فلان اتفاق از جا درت برده؟ الان که فلان چیز پیش اومده؟ الان که حست اینه؟ و من هر بار جوابم مثبته. نمیدونم در بیداری اگر واقعا همچین چیزی میشد چی میکردم ولی الان در گفتار جوابم هنوز روی انتخابیه که توی اون کابوس سیاه کرده بودم. ولی پس واسه چی؟ واسه چی بیدار شدم؟ آیا خودم عمدا خودم رو بیدار کردم یا ضمیرم خودش وارد عمل شد و فراریم داد؟ هنوز از تصور اینکه عمدا از اون معرکه وحشتناک در رفته باشم و تنهایی در رفته باشم حس عذاب وجدان میکنم. من نمیتونستم همچین کاری کرده باشم. خیلی ترسیده بودم ولی نمیشد همه چیز رو پشت سرم جا بذارم نمیشد خودم فقط خودم رو خلاص کنم و اجازه بدم که… خدایا نمیشد. نمیشد! من نمیتونستم! من نمیتونم! من نمیتونم! نمیتونم! هی! چیزی نیست. الان که بیدارم. اون کابوس خیلی قدیمیه. رفته. تموم شده. ای بابا! واسه چی باز به سرم زده خخخ. ای بابا ای بابا! برمیگردم.
خب حله. واقعا من بوقمها خخخ! این چه وضعشه خب! عجب داستانی دارم من با خودم!
داره8میشه. کاش من بلند شم برم زیر دوش! کاش وان داشتم! کاش فردا شنبه نبود! کاش من دست از این افکار مسخره بردارم! واقعا که! بسه دیگه الان اوضاعم خراب میشه. خل شدم به خدا! همه چی درسته. نباید اینهمه بد بوق باشم. خدایا کمکم کن!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت7و45دقیقه. تا بعد.
دستهها