بعد از ظهر3شنبه.
به خونه که رسیدم حس کردم میمیرم. مهلت ولو شدن نبود. الان به نظرم بیدارم. نشستم سر تکالیفم. گاهی حس میکنم دلم میخواد از بند دل جیغ بکشم و واسه یک مدت همه چیز رو همراه اون جیغ بزنم کنار و ول کنم بره. نمیتونم انجامش بدم. نمیتونم!
امروز اولش با توپ پر رفتم سر کلاس. بعدش آخر زنگ صدای خنده و شلوغی کلاسم میرفت بیرون و میرسید به دفتر. خدایا نمیتونم با این بچه ها مدل صبحم تا کنم اینها گناهی ندارن تقصیر منه. مادرم. برمیگردم.
خدایا به طرز دیوانه کننده ای خستم و به طرز وحشتناکی کار باید انجام بدم. آخه من چه مدلی این کوه مرتفع تکالیف رو به جایی برسونمش که خاطرم جمع باشه اینهمه نفله هم نباشم؟
آخجون فردا مدرسه نمیرم. مادرم اینجاست و فردا میرن به ارتفاعات. گفتن بیا موافقت نکردم. هیچ کجا نمیخوام باشم جز همینجا. جز در آرامش. آرامش. خدا آخ خدا آرامش میخوام.
امروز با عادل صحبت میکردم. معترض بود که هنوز بچهش رو ندیدم. درست میگه ولی… آخ خدا! نمیشه. پیش نمیاد. ای خدا پیش نمیاد!
باز بگم و نمیشه که برم بیرون واسه این بچه ها یک مشت تیله و برچسب بخرم. خدایا برم بیرون برم بیرون برم بیرون. خدایا برم بیرووووون کار دارم خدا برم بیرون.
بیخیال بابا یا میشه یا نمیشه فعلا که ابدا حسش نیست فردا هم فردا که شد واسش نق میزنم.
این سردرد خفیف مسخره واسه چی اومده نمیره؟ تقصیر قهوه که نیست هست؟ اوخ خدا قهوه. من قهوه میخوام. خیلی میخوام. بدجوری میخوام. ول کن اینجا گیرم هی لازم میشه بلند شم باز تا میام تمرکز کنم باز لازم میشه بلند شم خدایا بذار الان که نشستم یهخورده ببینم کجای ماجرام. ولی قهوه… بیخیال باشه واسه بعد. دیرم میشه. تا بعد.
دستهها