دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

زندگی روزمره با یهخورده ادویه تفکر.

5شنبه صبح.
منتظرم گوشیم شارژ بشه. راستی شارژ یا شارج؟ برو بابا!
بدجوری اون بیرون کار دارم. خیلی زیاد. نمیدونم میرم یا نه. حس پیاده روی نیست داره بارون میاد بذار ببینم آشنایی که پیشترها راننده آژانس بود امروز هست یا نه. یعنی اگر نباشه نمیرم جایی؟ هوممم. یک بهانه واسه نرفتن. لعنتی! من چه دردمه! بیخیال.
میخوام ماکارونی درست کنم. من واسه چی گیر دادم به این خمیر نفله؟ خب خوشمزه هست تقصیر من نیست.
اگر درست بهم گفته باشن شنبه باید واسه تحویل گرفتن نتیجه پروسه خرابکاریم یا خودم اونجا باشم یا مادرم. خودم که سر کارم مادرم جام میره ولی1شنبه تعطیله و اینجا ایرانه یعنی شنبه ای که گفتن واقعا همین شنبه میشه؟ نمیدونم در هر حال باید یک زمانی نتیجه برسه دستم. آخ جون.
دیشب خیلی… هرچی بیشتر میگذره بیشتر میفهمم. این فهمیدن اوایل دردناک بود و الان داره عادیتر میشه. اثری به حسم نداره ولی به منطقم چرا. انگار بیشتر میفهمم. خیلی چیزها رو خیلی بیشتر میفهمم. این فهمیدن مثبته. باعث میشه زمانش که رسید کمتر اذیت بشم. پریسای داخل آینه مدل مادرم نگاهم میکنه و سری از جنس دیدی بهت گفتم تکون میده. این بار خودم هم واسش سر تکون میدم. از جنس تأیید. لبخندهامون خیس نیستن. متأثر هم نیستن. سبکم. شکر خدا که یک چیزهایی دست من نیست. اگر دست خودم بود تا الان خودم رو به دردسر وحشتناکی انداخته بودم. دست من نبود. هنوز هم نیست ولی این محدودیت بهم زمان داده و میده که هرچی نمیشد یا دلم نمیخواست ببینم و بفهمم رو درستتر ببینم و بهتر بفهمم. خدایا شکرت. خدایا شکرت!
تختم رو مرتب کردم، موهام رو شونه زدم، ناخونهای بلندم رو کوتاه کردم، دلم میخواست امروز داخل منزل آرایش کنم که نکردم، خدایا کاش وان داشتم دلم دوش میخواد، باید بپرم برم آشپزخونه واسه رو به راه کردن بساط ماکارونی، و اون بیرون و این داخل کلی کار هست که باید کنم و هنوز نکردم، اوه خدا ساعت9شد، و… هی! تمامش بیخیال.
به کجا برمیخورد اگر شنبه تعطیل بود؟ به کجا برمیخورد اگر من دیماه20سالم کامل بود و باز هم یک روز تعطیل دیگه میگرفتم؟ به کجا برمیخورد اگر اینهمه تنبل نبودم و الان میزدم بیرون؟ به کجا برمیخورد اگر من اینهمه نق نمیزدم؟ بسه دیگه!
دیروز قهوه دبل همراه هات چاکلت بیچارم کرد. اصلا خوب نبود تا آخر شب حس مسمومیت خفیف داشتم دیگه دلم نمیخواد امتحانش کنم. شاید هم واسه خاطر این نبود ولی من حسش رو ابدا نپسندیدم. الان دلم قهوه معمولی میخواد ولی یهخورده جرأت نمیکنم دلم نمیخواد تا شبم شبیه دیروز و دیشب باشه. طوری نمیشه من قهوه میخوام.
این گوشی چقدر میخوره بجنب دیگه لازمت دارم ای بابا!
معده بدجنسم اذیتم میکنه. تقریبا میدونم چیشه. باید یهخورده کمتر به پاد بچسبم. دیشب خوب پیش رفتم هرچند آخرش حرصی شدم و به خاطر این حرصی بودنم حسابی چند دقیقه بهش چسبیدم ولی روی هم رفته بد پیش نرفتم. خدایا یعنی میشه؟ باید بشه. من پریسام. از پسش برمیام. من از پسش برمیام هرچند خیلی سخت و شاید خیلی دیر اما برمیام.
آخر هفته احتمالا خونه خاله و اسکله و… پادم رو ببرم؟ نبرم؟ کاش یک بار مصرف داشتم! چی میشه اگر نبرمش؟ آخه2روز و نصف تمامه! یعنی تحملم… هی! نمیمیرم که! اگر نباشه فقط کلافه میشم. تازه دستم که بهش نرسه کاریش نمیشه کنم نیست دیگه. باید تحمل کنم. بیا نبرمش. احتمالا نمیبرم. اگر یک بار مصرف به دستم نرسه نمیبرمش. هیچ چی نمیشه. قهوه کمک میکنه. تمرین خوبی هم هست. قویتر میشم. ولی آخه2روز و نصف؟ خب که چی؟ اگر نباشه کلافگی هم باید عقب بکشه. دستم که باز نباشه تحمل جبریه. هیچ چی نمیشه بابا بذار نبرمش. سخت میگذره آخه. طوری نیست چیز ناجوری پیش نمیاد فقط سخته بذار سخت باشه اینو نمیبرمش.
9و8دقیقه. دیرم میشه. باقیش بمونه واسه بعد. ماکارونی. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *