دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در متن یک داستان.

جمعه صبح.
خدایا چقدر جمعه ها… بس کن! بسه! به یه چیز مثبت فکر کن! فردا شنبه هست. من منتظر این شنبه خاص بودم. فرداست! فردا شنبه منه. حتی اگر نتیجه فردا نیاد میدونم که عاقبت میاد. نتیجه من قطعیه. فردا شنبه هست!
در حال خوندن یک کتابم. یه دانشآموز خودکشی کرده و دلایلش رو داخل نوارهای کاست ضبط کرده و فرستاده واسه اونهایی که عوامل رسیدنش به اینجا شدن و واسه همه. هیچ زمان تصور نمیکردم با خوندن یه کتاب لازم بشه بلند شم و دود قورت بدم. چند لحظه پیش به خودم اومدم و دیدم با دستی که پاد رو فشار نمیده آهسته خیلی آهسته دارم چشمهام رو پاک میکنم. ولی واسه چی؟ این فقط یه کتابه. فقط داستان. ولی مگه داستانها از دل واقعیتها نمیان؟ حتی افسانه ها. مگه ریشه واقعی در ناخودآگاه نویسنده ندارن؟ رگی باریک از حقیقت که بهشون حیات میده. خدایا چند نفر در اطراف من در وضعیت پیش از خودکشیه هانا بیکر هستن؟ چند نفر لب مرزن؟ به چندتاشون میشه کمک کرد؟ من واسه چندتاشون کاری از دستم برمیاد؟ اصلا چی از دستم برمیاد؟ به من چه؟ مگه خود من مدتها لب این مرز نبودم؟ مگه نپریدم؟ مگه از وسط زمین و هوا نگرفتن و به زور و برخلاف رضایت و میلم دوباره عقب کشیده نشدم؟ مگه نه اینکه اگر دست خودم بود باز میپریدم؟ الان از دستهای نجاتدهندم به شدت ممنونم. خاک سرده و سنگین و یه جور ذات مرطوب… اوه خدایا میدونم همه یک زمانی باید بریم ولی ترجیح میدم الان نباشه من واقعا آماده نیستم.
و من. واقعا چی از دستم برمیاد؟ واسه اون دختر که به علت خطر لو رفتن اینجا و برملا شدن اسمش معرفیش نمیکنم ولی اینجا هم گفتم که خواست بهم نزدیکتر باشه خواست دوست باشیم خواست بیشتر باهام باشه تا از تنهایی که آزارش میده نجاتش بدم. واسه اون کسی که یک زمانی بهم میگفت… خدایا دنیای کوچیکیه همه هم رو میشناسیم نمیتونم بگم شاید به کسی دیگه هم گفته باشه و طرف اینجا رو پیدا کنه و بفهمه طرف کیه. واسه خیلیهای دیگه. من چی از دستم برمیاد؟ باید اینو هم بفهمم که افراد کتابی که میخونم همه دانشآموزهای نوجوان بودن. ولی این قصه در دنیای ما چند دفعه تکرار میشه؟ این قصه داستان چندتا آدم تنهای زیر فشار در اطراف ما در اطراف منه؟ خدایا من چی ازم برمیاد؟ اصلا واسه چی باید بربیاد؟ مگه زمان تاریکیهای خودم کسی… بله بود. کسی بود. اگر نبود که من الان اینجا نبودم. خب بعدش اون… چه انتظاری داشتم؟ اون کسیها نجاتم دادن ولی تعهد که نکردن همیشه کسیهای نجاتدهنده من باقی بمونن کردن؟ نه. نباید هم میکردن. اونها نه پیامبر بودن نه خدا نه فرشته. اونها آدمهای خاکی بودن. شبیه خود من.
بسه بذار باقیش رو بخونم اگر حسش بود باقی حسم رو اینجا مینویسم اگر هم… نه نمیخوام بذار جمعش کنم الان اگر متوقف بشم پاکش میکنم. ساعت18دقیقه به8صبح جمعه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *