4شنبه شب.
اوه آخرین دفعه که اینجا بودم چندم بود؟
اون سامانه نفله هنوز باز نشده و در نتیجه شنبه من هنوز نرسیده. خب بیخیال عاقبت میرسه. واسه چی به خاطرش استرس ندارم؟ واقعا ندارم. دلم میخواد سریعتر حل بشه ولی دلواپسش نیستم.
چقدر این مدت که نبودم اتفاق افتاد! حسش نیست همه رو بگم. کاش حسش بود!
بدجوری تکراریه ولی بذار باز بگم. زندگی ترکیبیه از همه چیز. شب و روز. تلخ و شیرین. سیاه و سفید. تمامش با هم. تمامش یک جا. و حالا بیشتر ازش میدونم. اینکه در کنار تمام اینها زندگی بدجور گذراست. میشه خیلی بزرگ باشه و میشه ما شبیه یه ظرف آب شفاف که تلفش میکنیم هدرش بدیم و حقیرش کنیم. زندگی خیلی عمیقه خیلی. ای کاش میشد یک کسی شبیه من یک کسی شبیه ما اینها رو سر زمانش میفهمید نه زمانی که دیر شده. ای کاش میشد!
یه دایی دارم که تمام بچگی هام پر از خاطره هاشه. خودش و وانتش و پیکانش و خنده هاش و همدلی هاش با بچه ها به خصوص با یه بچه متفاوت دیوونه که من بودم. معمولا بزرگها توی مهمونی جمعشون رو بیخیال نمیشن بشینن پای دل یه بچه خل حق هم دارن. ولی باور کن دایی مهدی من مینشست. گاهی توی جمعها میشد که از سر شب تا آخر مهمونی دل میداد به پرت و پلاهای من، که خدا میدونست از چه مزخرفاتی میگفتم و میگفتم. دایی خستگی توی کارش نبود انگار. بچه که بودم نمیفهمیدم ولی الان میدونم که توی زندگیش خیلی خیلی زیاد گرفتار بود. همیشه گرفتار بود و هیچ زمانی از شنیدن گفتن های من خسته نشد. این دایی رو چند وقته ندیدم؟ 6ماه! 8ماه! یک سال! 2سال! زندگی با ما چیکار کرده! ما با زندگی چه کردیم! چی به سر خودمون آوردیم!
من و دایی مهدی در جریان زندگی پیش رفتیم. من بزرگ شدم و اون پیر شد. گرفتاریها و بی معرفتیها از هم دورمون کردن. دور شدیم. خیلی دور. چند وقته ندیدمش! چند وقت!
دایی مهدی من بیمار شد. بدجوری بیمار شد. ریه هاش درگیر شدن و2تا از3تا رگهای قلبش بسته شدن. بردنش تهران. دکتر گفت باید عمل بشه. دم عمل گفت اگر عمل کنه فقط20درصد محتمله که از زیر7ساعت عمل زنده بیرون بیاد. اگر هم عمل نکنه از این بیماری بلند نمیشه و در هر حال میره. با عمل20درصد احتمال نجاتش هست ولی بدون عمل باید منتظر باشیم که کی از دستش میدیم. بچه هاش گریه کردن. دکتر رضایت میخواست تا عملش کنه. بچه هاش نمیتونستن. نمیشد. عملش عقب افتاد. اون یکی داییم و باقی اونهایی که تهران بودن رفتن مشورت کردن. قرار شد بهش بگن. آخه زندگی خودشه. باید بدونه. بهش گفتن. دایی مهدی گفت حاضره عمل کنه. گفت اگر یک سال دیگه بتونم پیش بچه هام باشم باز هم بد نیست. هنوز عملش نکردن. نمیفهمم چه حکمتیه که هر دفعه تا در اتاق عمل میبرنش و باز برش میگردونن. الان عملش افتاده جمعه. نمیدونیم چی قراره پیش بیاد. هنوز بیمارستانه. تهران. ما دستمون نمیرسه بریم دیدنش. جمعه شاید بره توی اتاق عمل. زیر عملی که7ساعت طول میکشه و فقط20درصد احتمال داره از زیرش زنده دربیاد. چند وقته ندیدمش! چی شد که اونهمه خاطرم از بودنش جمع بود! چی شد که یادم رفت دلم واسه اون صبوری مهربون تنگ بشه! خدایا چند وقته ندیدمش!
دفعه آخری که اومد خونم یادمه. اون پایین بود. دایی مهدی قند داره. من یه مدل آب نبات نعنایی دارم که بدک نیست. شیرینه و خنک. کمکم میکنه. مادرم اومد بالا گفت یهخورده ازینا بده ببرم واسه دایی. گفتم من یه نصفه بسته بیشتر ندارم. از این نصفه یه مشت بهش بدی به جاییش نمیرسه. بیا این نصفه بسته رو کامل ببر بده بهش. بهش هم بگو دفعه بعد که رفتم اسکله یه بسته کامل واسش میخرم. مادرم گفت یه مشت بسه و من گفتم تمام نصفه بسته رو ببر واسش. اون عصر دایی اومد خونم. دست داد بهم. نشست پیشمون. گفتم دفعه بعد یه بسته از این شکلاتها میخرم واسش یه بسته کامل. پریروز که رفتم اسکله خواستم بخرم واسش. مادرم گفت ولش کن. مشخص نیست وضعیت دایی چی بشه. همونجا حس کردم یه چیزی توی سینم تنگ شد. انگار تازه اون لحظه حواسم جمع شد. انگار اون لحظه درست همون لحظه یادم اومد بچگی هام. حوصله دایی مهدی. دایی مهدی با عروسکهای زیر آینه ماشینش. دایی مهدی و گیرهای زندگیش. دایی مهدی بیمار و تنها توی بیمارستان جماران تهران! میگن همراه ها رو نمیپذیرن. بیمار اونجا تنهاست. دایی مهدیه بچگیهای من کجای بی معرفتیهای فراموشکارم جا موند! خدایا چند وقته ندیدمش!
یه بسته شکلات خریدم واسه خودم. یعنی گفتم واسه خودم ولی بازش نکردم. من به دایی مهدی قول یه بسته شکلات دادم. باید بذارم کنار واسش. مادرم نذاشت2تا بخرم. مادرم منو میشناسه. میدونه اگر اتفاقی بی افته من تا با اون بسته خودم رو نفله نکنم ول کن نیستم. بسته دایی رو اگر به نیتش میخریدم اگر طوری میشد باید اون بسته کزایی رو همراهم میذاشتنش توی خاک تا واسه دایی ببرمش. گفت فعلا نمیخواد بخری باشه بعدا باز میاییم. دردم رو خوردم. یه بسته خریدم واسه خودم. حالا بسته شکلات دایی مهدی داخل کمدم مخفی شده تا زمانی که سلامت ببینمش و… چند وقته ندیدمش! چند ماه! چند سال! چند وقته دایی مهدی رو ندیدمش! خدایا! لطفا! عمر دست خودته. تو فقط تویی که میتونی. خدایا! بذار دایی مهدی از اونجا سالم بیاد بیرون! من قول دادم بهش. قول یه بسته شکلات. خدایا! میدونم هرچی تو بخوایی ولی… خدایا! نبرش! بذار برگرده! باور کن میخوام بسته شکلاتش رو بدم بهش!
زندگی به همین سادگی میتونه پیش بره و چه گنجها که ازمون بگیره و با خودش ببره و جاش دردی توی جونمون بذاره که تا عمر داریم باقیه. و ما آدمها واسه چی عبرت نمیگیریم؟ آخه پس کی بیدار میشیم؟ چندتا دایی مهدی باید از دست بدیم تا حواسمون به اطرافمون باشه؟ جدی ما آدمها واسه چی اینهمه نمیفهمیم؟ از مدتها پیش سعی کردم یهخورده بیشتر بفهمم. هنوز خیلی مونده ولی واقعا تلاشم رو میکنم. به نظر خودم بهتر از گذشته شدم. کاش واقعا شده باشم. کاش ما بیدار بشیم. کاش پیش از رفتن دایی مهدیها از این خواب تاریک لعنتی بپریم. به خدا هیچ چی ارزش تحمل ای کاشهای این مدلی رو نداره.
تیمتاکم. بعد از چند وقت دوباره موزیک خودم. کاش کسی سر به سرم نذاره آخه داخل کانال بازم. بسه خسته شدم دیگه نمیخوام بنویسم باقیش باشه واسه بعد. ساعت7و54دقیقه. تا بعد.
دستهها