دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شبانه.

الان5شنبه میشه یا جمعه؟ به نظرم داخل جمعه باشیم ولی باید بگم شب یا صبح؟ ساعت3و12دقیقه صبح جمعه.
امشب واقعا هیچ راهی واسه خواب نیست. هیچ راهی واسه آرامش نیست. هیچ راهی جز رفیق کثیف ولی با معرفت من. خدایا نباید. خدایا نمیتونم وگرنه عربده میزنم.
دایی فردا به گفته بیمارستان میره توی اتاق عمل. یعنی این دفعه عملش میکنن؟ یعنی فردا شب این زمان دایی هنوز… خب یعنی میخوام بگم هنوز… خدایا! کمک کن! دارم دیوانه میشم! خدایا دارم دیوانه میشم!
بذار سعی کنم بلکه فکرم ازش منحرف بشه. اگر بشه.
شاید4شنبه دوباره گذرم به اسکله بی افته. واسه روز مادر دختر خاله میخواد بره طرف گلستان پیش مادرش یعنی بزرگترین خاله در قید حیات من. به مادرم گفته بیا با هم بریم. مادر رو تشویق کردم که بره و مادر گفت تو هم بیا بریم ما جمعه برمیگردیم. خدایا اگر وضعیت دایی مثبت پیش بره… آخ خدای من!
اگر4شنبه باهاشون همراه بشم نق میزنم بریم اسکله تا اون هواپز عجیب غریب رو بخرمش. راستی عاقبت کدومش؟ اون لمسیه یا اون دکمه ایه؟ لمسیه جذابتره ولی من نمیبینم و اون کلی دکمه روی یک صفحه صاف گنده داره و شاید بشه با برچسب زدن دکمه ها رو پیدا کنم و این دستگاه نفله خیلی خوبه و خب اون یکی هم بد نیست واسه من که نمیبینم دومی بهتره ولی شارپ واقعا دستگاه خوبیه و حسابی دلم میخوادش و چشم لازم داره و برچسب شاید کمک کنه و اگر نکنه چی و یعنی4شنبه دایی کجاست؟ خدایا میشه هنوز پیش ما باشه؟ نمیشه هر طرف میرم عاقبت میرسم به همینجا. خدایا کمک کن! خدایا! خدایا نمیتونم الان دیوانه میشم!
گاهی حیرت میکردم هنوز هم یواشکی حیرت میکنم. زندگی چی ها که توی تماشارسش نداره! گاهی آدمها درد دارن. توی جسمشون یا روانشون. دردهایی از مدل متفاوت. این اواخر فهمیدم که گاهی بعضی ها درد ندارن. خود دردن. شبیه میکروب می مونن. فقط باید از صفحه نگاه حذفشون کرد و گذشت. راستی واسه چی اینطوریه؟ این مدل موارد رو اتفاقا بین افرادی دیدم که امتیازات مثبت بزرگی دارن. همین هم عجیب باعث حیرتم میشد و هنوز گاهی شاید بشه. واقعا واسه چی اینطوریه؟ این جماعت مرض ندارن. خوده مرض هستن. باید مواظب باشی بهشون دچار نشی. خدایا اون بالا نشستی چیها که نمیبینی! این اواخر سه تا ازینا دیدم. آخریشون وضعش خیلی خرابه. به نظرم ضد عفونی جدی لازم داره واقعا رو به راه نیست. طفلک بیچاره! جدی امشب که بهش متمرکز شدم دیدم حرصی نیستم از مدتها پیش به خاطر این مدل چیزها حرصی نیستم فقط در کمال تعجب دلم سوخت. تصور کن یه جایی آتیش بگیری و ببرنت بیمارستان. سوختگی عذابت میده و تحت درمونی و درد میکشی اما تحمل میکنی چون امیدواری که این درد تموم میشه و تو بهتر میشی. ولی اگر وجود خودت همون آتیشی باشه که دود میکنه چی؟ هر کسی چه واسه گرم شدن چه واسه نجاتت طرفت بیاد آتیش میگیره پس مدتی بعد دیگه کسی کاری نمیکنه. و تو همچنان شعله و دود پخش میکنی و این وسط آتیش ماهیتش مشخصه. اول چوبهایی که سبب افروختنش شدن رو خاکستر میکنه. در نتیجه اولین و بیشترین وجودی که تا هست در حال خاکستر شدنه خودتی. بقیه یا چیزیشون میشه یا نمیشه ولی تو قطعا زجر میکشی. حالا در این شرایط جز این واژه طفلک بیچاره چی میشه بگم؟ واقعا هیچ چی. طفلک بیچاره! کاش این مدلی نبود این مدلیها جدی خیلی گناه دارن. خب، به من چه. مگه من باید دلواپس همه مدلش باشم؟ من که خدا نیستم اونه که همه ما مخلوقاتشیم پس حواسش بهمون هست اگر گیری این وسط باشه کار خودشه که دلواپس بشه. ولی در هر حال این چیزی که من میبینم خوشآیند نیست. طفلک بیچاره. طفلکهای بیچاره! و خدایا حیف امتیازاتی که من اونهمه خواهان کسبشونم اگر داشتم آخ چه حالی میداد ولی تماشا کن دارنده هاش چقدر… بیخیال. همه چیز رو که نمیشه داشت. من مزیتهای خودم رو دوست دارم هرچند بیشتر میخوام ولی تا همینجا هم نمیشه خودم رو فقیر به حساب بیارم. اما چه حیف که ما گاهی واقعا بد تا میکنیم. با خودمون و با زندگی و با همه جهان. بیخیال به من چه این گیر من نیست. یعنی بود ولی الان دیگه نیست. زمانی این گیر من بود. زمانی که خودم هم شاید از همین جنس بودم. از جنس دود. حالا بزرگتر شدم. خاله بزرگم مهربونیم رو میبینه. خیلیها ملایمت بیشتری ازم دریافت میکنن. بعضی ها توی ذهنم. بعضی ها در رفتارم. هرچند به شدت بی حوصله تر و گوشه گیر تر از گذشته شدم ولی در زندگی شخصیم این زمان خودم رو در جایی بهتر از دیروزها میبینم چون فکرم و تماشاهام از اطرافم مثبتتره. دودها هم به من چه. خدا شفاشون بده! یعنی میده؟ شفا! دایی شفا لازم داره. خدایا یعنی شفا میدی؟ شفاش میدی؟ یعنی فردا این زمان دایی هنوز پیش ماست؟ یعنی عملش میکنن؟ نمیکنن؟ وای خدایا! وای! وای خدا!
آخه الان زمان پریدن بود؟ واسه چی من بیدارم؟ خدایا الان دیوانه میشم! یعنی دایی الان بیداره؟ داره به فردا فکر میکنه؟ دلواپسه؟ ترسیده؟ خدایا یه کاری کن الان جیغ میکشم!
تیمتاکم. رادیو میوت. بچه ها میان و میرن. نمیتونم هدفون بزنم. نمیتونم آروم بشینم. نمیتونم موزیک گوش کنم. این آخر هفته یه تکلیف گوش کنی رسما روانم رو درو کرد. چقدر ازش بدم میاد این چیچی بود! این آخر هفته انتظار همگیمون و نگاهی که تماممون به در بیمارستان… خدایا این واسه چی امشب دست از سرم برنمیداره؟
کاش اون وان کزایی رو داشتم! یعنی کمک میکرد؟ اون لوله کشه هنوز پیدا نشده. آدم چیز! به جهنم فعلا گیر زیاد واسه حل کردن دارم عاقبت واسه وان یه فکری میکنم بذار اینها که دستمه حل بشن بعد. اینها که دستمه؟ خیلیهاش دست من نیست. دایی دست من نیست ازم برنمیاد فقط میشه منتظر بشم و… دعا کنم. خدایا اینجا دعاهای من چقدر جواب میدن؟ خیلی؟ کم؟ اصلا؟ چقدر؟ چقدر؟ وای خدا نفس. برمیگردم.
خب برگشتم. این سامانه های کوفتی واسه چی باز نمیشن؟ هی بازش کنید من لازمش دارم.
زمزمه های محسوسی از ورود یه ویروس جدید و لزوم استفاده از ماسک و سری جدید کرونا و خدا دوباره قرنتینه نشیم از کلاسهای آنلاین به شدت بدم میاد. جوجه های من میگن آخجون کاش باز کرونا بیاد کلاسها آنلاین بشن. چه ذوقی میکنن! خوش به حالشون که دنیاشون اینهمه ساده و اینهمه قشنگه. کاش ما آدمبزرگها قد این ها خوشبخت بودیم! خدایا من واقعا دلم اون مدل تعطیلات نمیخواد لطفا اجازه نده دوباره به اونجا برسیم لطفا! بیماری این بیماری و واگیرش… قلبی ها داغون میشن. دایی تحمل نداره. تحمل ویروس و تحمل7ساعت عمل و تحمل ادامه این وضعیت و… دیگه نمیتونم.
ساعت3و47دقیقه صبح جمعه. امشب یه باخت دادم. امشب یه ممنوعیت رو شکستم. جریمهش باشه واسه فردا. نباید میکردم ولی کردم. به خدا نمیتونم واقعا دیگه تحمل ندارم این فشار الانه که سینم رو خورد کنه به شکل یه عربده بزنه بیرون و الان نصفه شب لعنتیه. باشه فردا مجازات میشم ولی اگر هیچ چی نگم چی؟ این تقلبه. تقلب کثیفه. پریسا تقلب نمیکنه. فردا جریمه امشب رو میپردازم. کاش خیلی سنگین نباشه!
بذار کتاب بخونم. بذار مشق گوش کنی بنویسم. ترجمه ها و اون شناسنامه! اوخ شناسنامه خدایا! نه بذار همون کتاب بخونم. خدایا! وای خدایا!
مادرم صبح میاد اینجا. طفلک مادرم! خدایا چه مدلی میتونم حس بهتری از زندگی بدم بهش؟ کم ازم برمیاد کاش بیشتر میتونستم! دایی الان بیداری؟ بمیرم واسه دلواپسیت کاش میتونستم کمش کنم! خدایا دارم دیوانه میشم کمکم کن!
میگم بیا دیگه الان ننویسم. تختم داغون شد و منه مسخره روی تخت داغون راحت نیستم بذار درستش کنم بعد دوباره ولو بشم و کتاب بخونم بلکه خوابم ببره. خواب؟ واسه چی در رفت؟ نمیشه برگرده و بغلم کنه؟ اصلا واسه چی باید بیدار میشدم؟ فردا شنبه هست و مزیت تعطیلی رو ندارم خب بذار الان بخوابم پس واسه چی بیدارم آخه؟ یعنی دایی الان خوابه؟
بسه دیگه. داره4میشه. خدایا کمکم کن. خدایا کمکمون کن! خدایا کمک کن!
الان دیگه نمیخوام بنویسم شاید2دقیقه دیگه دوباره برگردم بنویسم ولی این لحظه دیگه خسته شدم. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *