جمعه شب.
عجب روزی بود خدا!
عمل دایی مهدی یهخورده پیش تموم شد. زنگ زدن گفتن در حال زدن بخیه های آخر هستن و بعدش میبرنش آیسی یو. خدایا دکتر گفت عمل رضایتبخش بود البته گفت که خطر هنوز رفع نشده اگر6ماه بعد از عمل رو به سلامت رد کنه دیگه در رفته ولی خدایا میدونی؟ این عمل این عمل واسه من خیلی… میدونی؟ آدم نباید زیر عمل بره. میدونی؟ زیر عمل که باشی دست خودت نیست. نمیتونی مواظب باشی نمیتونی پرهیز کنی نمیتونی به دکتر گوش بدی تا واسه درمونت تلاش کنی. فقط خوابیدی فقط منتظری بدون هیچ انتخابی فقط منتظری تا نجاتت بدن یا از مرز رد بشی و بری اون طرف. ولی از عمل که در بری مهلت هست. مهلت پرهیز. مهلت درمون. مهلت اینکه دسته کم تلاشت رو کنی تا به دکتر گوش بدی داروهات رو مصرف کنی درمون هات رو انجام بدی و اگر این وسط بزنی به بیخیالی و طوریت بشه خب یه جورهایی دست خودت بوده و توی این پایان نقش داشتی. زیر عمل رفتن خیلی… خیلی… خیلی تلخه. خدایا! خدایا شکرت! خدایا خیلی خدایی! خدایا به خدا میخوامت به خدا میخوامت به خدا به خدا بد میخوامت خدایا خدای خودمی خدایا دوستت دارم راست میگم به خدا دارم خیلی زیاد خیلی زیاد خیلی زیاد!
بیخوابی دیشب زده کجم کرده. دیشب و امروز کلی قانون شکستم. خب امروز جمعه بود خدایی بدجوری حالم عوضی بود ولی این… واقعا باید یهخورده بیشتر واسه اصلاحش تلاش کنم. سخته ولی هیچ مشکلی محال نیست. باید یهخورده خودمم بخوام باید یهخورده سختم بشه. خدایا تو که باهام باشی همه چی شدنیه. خدایا خیلی عزیزی!
امروز یه نصفه ترجمه انجام دادم. بنده خدا مدیر هم دست به کار شد و کلی منبع واسم فرستاد. من در جستجو ضعیفم. از اولش همین مدلی بودم اوایل خیال میکردم به خاطر اینه که انگلیسیم ضعیفه ولی من در جستجوی فارسی هم واقعا ضعیفم نمیدونم واسه چی. یه چی میخوام از اینترنت پیدا کنم کلی میچرخم بعدش میبینم یه کسی با2شماره همون رو پیدا میکنه میده دستم. مدیر عاقبت باورش شد و جای من رفت گشت و پیدا کرد و این دردسر رو از روی شونهم برداشت. هی مدیر ممنونم واقعا بد دلواپس ماه های آینده بودم خیلی مثبته که یک کسی جز خودمم مواظب ماجرا هست. گیر فقط منابع نیستن اینکه حس کنی وسط یه ماجرا که درش خیلی از خودت مطمئن نیستی تکی باید پیش بری یهخورده… زمانی که حس میکنی یه کسی همراهت میاد اون وسط حتی اگر کامل اون وسط نباشه باز حس خاطر جمعی بیشتری داری. خلاصه که اگر اینجا رو میخونی ممنونم مدیر. اگر هم نمیخونی باز هم ممنونم مدیر. سخت بود تمام روزت رو درگیر طبقه بندی باشی و حسابی ممنونم مدیر!
اوخ باید لینک پستی که3روز دیگه باید بیاد بالا رو درستش کنم! وورد دیوانه خرابش کرده! آخ خدا میگم2دقیقه کار بیشتر نمیبره ها ولی چیزه میشه امشب نباشه واقعا دلم نمیخواد الان برم بالای سرش. شاید هم تا آخر شب رفتم شاید هم موند واسه فردا شاید هم… اوه فردا! شنبه. آخر هفته تموم شد. تعطیلات عجیبی بود. سنگین گذشت زیر فشار استرس و انتظار و اشک های تقریبا دائمی و خدایا واسه هیچ کسی این مدلی نخواه!
بچه های تیمتاک بدون اینکه بدونن امروز وسط تایم عمل دایی مهدی حسابی کمک رسوندن بهم. احمد و بقیه جمع بودن و باعث شدن کلی بخندم. هرچند اونها نمیدونستن آخر خنده هام هقهق گریه بود که مجبورم کرد میکم رو ببندم ولی اونها بودن و هرچند خودشون بی اطلاعن ولی این بودن خیلی مثبت بود. ممنون احمد! ممنون بچه ها! شماها اینجا رو نمیخونید ولی ممنون حسابی! امروز یادم به98افتاد. اون صبحی که کابوس دیدم. کابوسم خیلی سیاه بود. اونقدر سیاه که صبح زود پریدم و داخل کانال باز بی صدا زدم زیر گریه. یکی از اون صبحهایی بود که شب هاش تا دیر وقت بیدار بودم و صبح ها میرفتم سر کار تا عصرها بپرم داخل کلاس های زبان و درس واسه آیلتس و… اون صبحها تقریبا همیشه با آهنگ خودم آهنگ خودمون بیدار میشدم. اون زمان تیمتاک خلوتتر بود. معمولا من بودم و مدیر بود و احمد و گاهی یکی2تا دیگه. اون صبح کابوس مدیر بود و احمد. گریهم مشخص شد. احمد سر به سرم گذاشت. 2تایی اونقدر گفتن تا خندیدم. طول نکشید تا کابوسم تعبیر شد. اون ایمیل کزایی که بهم گفت واسه من راه آیلتس در ایران… هی! بسه دیگه! واقعا دیگه نباید خیالم بهش باشه. خدا نخواست. نشد که بشه. حکمتش نبود. خدایا! هرچی تو بگی! هرچی تو بخوایی! شکرت! هرچی تو بخوایی! خیلی شکرت! خیلی زیاد! خیلی زیاد!
بسه بذار دیگه ننویسم. فقط اینکه فردا یه هفته جدیده. هر روز یک برگه جدیده و هر هفته میتونه یه دفتر جدید باشه. کاش در هفته ای که میاد بتونم بیشتر تلاش کنم تا آدم بهتری بشم. یهخورده بهتر از هفته ای که گذشت، یهخورده کمتر از هفته هایی که بعدا میاد. خدایا کمکم کن من واقعا میخوام بهتر باشم ولی گاهی خیلی کم بلدم. لطفا کمکم کن که از پسش بر بیام!
خب دیگه بسه. ساعت8و22دقیقه جمعه شب. حالا شد8و23و من باید تمومش کنم. به امید خدا! تا بعد.
دستهها