2شنبه شب.
تاریکه لعنتی زد لهم کرد. خدایا حالا من چی کنم این خورده درست وسط هفته کاریم و فردا من… کاش میشد فردا نمیرفتم سر کار! اینکه شدنی نیست یعنی واسه من شدنی نیست نمیخوام غیبت کنم بذار فرمون دعام رو عوضش کنم کاش فردا خیلی سبک واسم سپری بشه! اینطوری بهتر شد. هرچند امشب هیچ اثری از سبک سپری شدن نمیبینم. اه لعنتی! آخه الان من چی کنم!
هی! بیخیال. دفعه پیش که به خیر گذشت. خدا رو چه دیدی شاید زهرش رو امشب ریخت و فردا یهخورده عقبنشینی کرد و آخ خدایا حالم اصلا مثبت نیست! گندش بزنن!
امروز به یک بینای گرفتار چیزی رو گفتم که خودم یادآوریش رو و گفتنش رو خیلی دوست دارم. ازش خوشم میاد. واقعیت قشنگیه. قشنگ و برای من با ارزش.
-خدایا! من از تو داراترم. من چیزی دارم که تو با تمام خداییت و داراییت نداری. من یه خدا دارم که تو نداری!
اینو دوستش دارم. اون آقاهه نمیفهمید چی میگم. شاید چون از من جوونتر بود شاید هم چون شبیه دیروزهای من زیاد از درد زخمهاش عذاب میکشید. شاید هنوز زخمهاش از مال من تازه تر و دردناکترن. اگر بگم من دیگه عذاب نمیکشم مثل سگ دروغ گفتم. ولی هرچی میگذره حس میکنم واقعیتی که امروز واسه اون آقا گفتم رو بیشتر لمس میکنم و بیشتر دوستش دارم.
مادر میگه4شنبه بیا بریم گلستان. خودم تشویقش کردم بره ولی خودم در برنامه خودم نبودم. سعی کردم خیلی ملایم ماجرا رو از خودم منحرف کنم ولی موفق نشدم. واقعیتش چندان حسش درم نیست. بیخیال اصلا واسه چی نباید حسش باشه؟ شاید حسابی خوش بگذره کی میدونه؟ قطعا بد نمیگذره ولی من… بیخیال بابا. به قدر کافی در سکوت واسه از دست داده هام و دست نیافتنی هام عذاداری کردم. دیگه بسه. چه فایده داره اینجا ولو بشم و توی شب شناور بمونم! مگه درست میشه! نمیشه که نمیشه! پس بذار شب به حال خودش باشه و من گاهی ازش فاصله بگیرم. شاید واقعا دارم اشتباه میکنم. گاهی عمیقا حس میکنم که این… گاهی. شبیه… بیخیال. قطعا خدا واسه من بد نمیخواد. چیزی که اونهمه نشد سر راهشه قطعا نباید بشه. حافظ و خدا و نشونه ها قطعا درست میگن. اینهمه شاهد که اشتباه نمیکنن. ولی چه مدلی اینو توضیح بدم واسه این دل زبون نفهمم آخه! توضیح لازم نداره. فقط یک کلمه. شدنی نیست. تمام. باقیش رو یواش یواش خودش میفهمه. شبیه خیلی موارد دیگه که یواش یواش خودش فهمید و هرچند جاشون یادگاری موند ولی در هر حال اونها نباید میشدن و من حالا خیلی از این نشدها رو درک میکنم. این یه مورد رو هم قطعا درک خواهم کرد. حالا که بهش متمرکز میشم میبینم همین الانش هم درک کردم فقط هنوز… بیخیال. همه چی همون مدلیه که باید باشه. حالا گیریم که من گاهی دلم این مدل رو نمیخواد. طوری نیست. درست میشه.
خدا کنه4شنبه عوامل بازدارنده عقبنشینی کنن و بریم اسکله. باید یه چیزهایی بخرم. بیخیال تردید من یه هواپز و یه آبمیوه گیری نو لازم دارم این یکی داره مرخص میشه. و امروز خخخ همکارم میگفت بهم نمیاد متولد57باشم و کلی ازم تعریف کرد. یعنی واقعا من مدلی هستم که اون میگفت؟ و یعنی واقعا میتونم دوباره از روی این کوه اضافه وزن مسخره برگردم پایین؟ آبمیوه و یه کوچولو سعی. هوممم. شاید بشه.
دلم میخواد شبیه توصیف همکارم باشم. چیه مگه45ساله ها دل ندارن؟ دلم میخواد قشنگ باشم دلم میخواد درست درمون باشم دلم میخواد متناسب باشم دلم میخواد تمامش رو دلم میخواد به جهنم که دیگه20سالم نیست من واقعا دلم میخوادشون.
تیمتاکم. کانال باز. آلاچیق. 2تا از تکلیفهای گوش کنیه بزرگم رو دیروز و امروز تحویل دادم و مخصوصا امروزیه که همین چند دقیقه پیش از دستش خلاص شدم حسابی روی روانم بود. آخ جان خلاص شدم از دستش!
امشب از اون شبهای پریسا مواظب باشه خخخ. تا زمانی که بیدارم اگر جرقه و ترقه سرم فرود نیاد خیلی مثبته. خب به نظرم بشه یه کاریش کرد. سکوت سرپناه مثبتیه. اگر من دردسر نخوام احتمال اینکه از بالای سرم رد بشه و فرود نیاد بیشتره. و من دردسر نمیخوام پس سکوت رو عشقه.
این ترانه چه غمگینه و چه قشنگه! خدایا چقدر دلم تنگ شده واسه آشنای نامهربونم که اونهمه آشنا و اونهمه تلخ ولی اونهمه عزیز بود! کاش یه نشونه ازش داشتم! کاش میشد! دلم خیلی تنگش شده خیلی!
ترانه عوض شد. مدیر عوضش کرد. معمولا داخل جمع آهنگ نمیذارم. به درخواستیهای بقیه گوش میدم. نمیدونم واسه چی. دلم نمیخواد. این مدلی حسم مثبتتره. موزیکهایی که من درخواست میدم حرف اون لحظه هامه. لحظه های خودم. فقط واسه خودم. کمتر پیش میاد توی جمع بخوامشون. اگر کسی تصادفی بزنه بدم نمیاد ولی خودم دلم نمیخواد بزنم.
باید امشب ساعت10یه پست بروز کنم. اوه کو تا 10تازه هنوز9نشده.
از کتابی که دارم میخونم خیلی خوشم نمیاد کاش سریعتر پیش بره شاید جلوتر بهتر بشه. یعنی بد نیست شاید حس من بهش بهتر بشه. هوممم. امشب توی بغل پتو باقیش رو میخونم الان حسش نیست.
آخ جون فردا3شنبه هست. یعنی فردا شب این زمان در تعطیلات آخر هفته ام. یوهو! فردا شب تنها نیستم. مادرم اینجاست واسه پسفردا.
آلاچیق شلوغ شد. اگر سر و صدا بالا بگیره از اینجا میزنم بیرون. حوصله شلوغی رو ندارم. اصلا ندارم ابدا ندارم. چیزیم نیست فقط حس و حال شیطنت ندارم. بیخیال خودم رو عشقه!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. بذار ببینم میشه متصل بشم و یهخورده بازی کنم؟ هرچند این روزها سخت شده ولی بذار امتحان کنم. بذار اینو جمعش کنم. ساعت8و58دقیقه. تا بعد.
دستهها