دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از روزمرگیهای شبانه.

3شنبه شب.
آخ آخ نابود شدم نابوووووود شدم خدا نابود شدم! این جوجه ها این جوجه ها بیچارم کردن به نظرم باید یهخورده بدجنس بشم تا کمتر اطرافم بچرخن. چقدر هم که من دلم میاد. بیخیال اگر این مدلی شادتر میشن بذار بشن فقط روزهایی شبیه امروز واقعا سخت میگذره بدجوری امروز سخت بود الان گریه میکنم. بیخیال تموم شد رفت تا دفعه دیگه هم خدا بزرگه.
فردا دوباره راهیه گلستانیم. خونه خاله و ازینا. کاش بشه حتما بریم اسکله. من اون هواپز نفله رو میخوامش.
دوباره گیر دادم به آبمیوه. اسم پرهیز نمیبرم چون خراب میشه. خدایا کمکم کن بتونم بیام پایین من واقعا دلم میخواد سبکتر بشم واقعا دلم میخواد خدایا لطفا!
آخجون تا شنبه سر کار بی سر کار! خدایا شکرت! این خیلی خوبه! دلم میخواست میشد فردا خونه میموندم. بیخیال قطعا بد نیست فقط اسکله خدایا باید بریم کاش بشه!
خدایا تمام جونم درد میکنه این چه وضعشه آخه! آخ آخ همه جام خدا کاش فردا این تاریکه لعنتی عقب بکشه من دارم میمیرم!
بد شدم. به نظرم آرامش وضعیتم زده زیر دلم. از اینکه دارم بیشتر میخوام. میدونم نباید بخوام ولی میخوام. میدونم که اصلا نباید بخوام ولی میخوام. خدایا این واسه چی از سرم نمیپره من واقعا نباید بخوام ولی میخوام. واسه چی میخوام؟ دقیقا واسه اینکه آرامش وضعیتم زده زیر دلم. مرض دارم. دردسر میخوام یعنی؟ ها آره به نظرم دردسر میخوام. میدونم بابا میدونم به نفعم نیست میدونم نباید بخوام میدونم همه رو میدونم پس واسه چی گاهی این مدلی بوق میشم؟ بیخیال از سرم میپره. حالا گیریم که نپره چی میشه کنم! از دست من که برنمیاد پس بذار من بخوام و این هم نشه و همینطوری باشه تا مرض از سرم شوت بشه بیرون تا دفعه دیگه و نق زدنهای دیگه. هوممم. درست میشه.
از حسم خوشم میاد. این روزها به خودم حس مثبتتری دارم. هنوز خیلی مونده تا رضایت کامل خیلی زیاد مونده خیلی زیاد ولی از خودم خوشم میاد. با جسمم یهخورده آشتی کردم انگار. با خودم. با پریسا. اون نفرت سیاهی که پیش از این از همه چیز و همه چیز خودم داشتم این روزها دیگه نیست. سردم به خودم ولی خشم ندارم. متنفر نیستم. این مثبته. خیلی مثبتتر از گذشته هرچند خیلی مونده تا اصلاح کامل ولی نسبت به چیزی که پیش از این بود خیلی مثبته.
کتابه عاقبت تموم شد. بدک نبود. یواش یواش باید دوباره یه سر به کانالهای کتاب بزنم و چندتا جدید جمع کنم. بیخیال هنوز چندتا دیگه از ذخایر سرکهای پیش دارم.
دیشب کابوسهام افتضاح بودن. نصفه شب داشتم سکته میزدم. کاریش نمیشد کرد. شاید به خاطر این بود که این کتابه داشت بالای سرم میخوند شاید هم واسه خاطر حال افتضاحم بود. بیدار که شدم خیس عرق بودم. شاید تب کرده بودم نمیدونم. این لحظه حالم رو به راه نیست ولی از دیشبم خیلی بهتره. خدایا فردا این مدلی نباشم داخل سفر اینطوری باشم واقعا اذیت میشم کاش میشد نمیرفتم من واقعا حالم بده! هفته تاریکه نکبت! گندش بزنن! اه گندش بزنن!
تیمتاکم. کانال باز. بچه ها صحبت میکنن. حرفهای همینطوری. سر به سر هم میذارن و از هیچ چی میگن و من در سکوت مینویسم. فقط اونجام. و نمیفهمم واسه چی من بینشون نشستم؟ دیوونه ای هستم واسه خودم. بیخیال این دیوونگیم یکی از مواردیه که در خودم حسابی میپسندمش. عاقل بودن به درد من نمیخوره. از تصورش متنفرم. از تصور عاقل بودن خودم به شدت متنفرم. هی! من عاقل نیستم! این توهین رو به خودم نمیپذیرم! ابدا. ابدا!
بذار ببینم بچه ها چه موزیکی گذاشتن.
خب آهنگه تموم شد بذار قاعده خودم رو بشکنم و یه چی درخواست بدم. توهم از حسین توکلی. این لحظه خیلی میخوامش.
اینجا شلوغ شد بذار برم یه کانال آرامتر هر چند دفعه دلم میخواد اینو گوشش بدم.
امشب بد جنسانه میبینم همه چی رو. امشب خودخواهم. امشب خستم از جنگیدن و اثبات کردن و تلاش واسه اثبات شدن. واسه چی من باید بجنگم؟ خسته شدم این جنگها واسه چی پیروزی ندارن؟ شاید عمو حافظ داره اینجا هم درست میگه. شاید مادرم داره اینجا هم درست میگه. شاید همه درست میگن. گاهی باید رها کنی. نه که بذاری بری ولی جنگ رو رها کنی. شاید واقعا اینهمه نمی ارزه. اگر ارزش داشت باید یه انتهایی واسش بود ولی نیست پس بد نیست من یهخورده خودخواه باقی بمونم و خودم رو بیشتر ببینم. بیشتر از گذشته. بیشتر از دیروز بیشتر از پریروز. دیگه نمیخام بجنگم. دیگه نمیخوام بخوام. دیگه نمیخوام دلم بخواد مواردی رو که روی خط موازی در جنگ پیشم میبرن و هیچ انحرافی روی این خط موازی نیست. شاید لازمه از این آتیشبازیه یواشکی یهخورده بکشم عقبتر. جدی من واسه چی اینهمه میجنگم؟ چه فایده داره؟ این خط موازیه. بیشتر از اینکه شده نمیشه. خب الان من خر نیستم؟ واقعا دلم میخواد همین مدلی احمق باقی بمونم؟ به نظرم نه. دیگه نه. دیگه بسه. بد نیست یهخورده روی بیخیالیم متمرکزتر بشم. بیا و بشم. از همین امشب. از همین الان. پریسای داخل آینه به نشان تأسف سر تکون میده. بهش اخم میکنم.
-چیته تو!
پریسای داخل آینه شونه بالا میندازه و به نشان ترکیبی از تأسف و ترحم دست تکون میده.
-طفلک بیچاره!
بهش چشم غره میرم.
-طفلک بیچاره خودتی شیشه ایه نفله! چی میگی تو!
پریسای داخل آینه زهرخند میزنه.
-منه شیشه ای هیچ چی نمیگم. ولی تو لعنتی! تویی که یه چیته. آخه واسه چی نمیفهمی؟ تو حرف ناحساب میزنی. چیه حرف حسابت آخه؟ تویی که ناحساب میگی. ناحساب میخوایی. پس کی میفهمی تو؟
نگاهش میکنم. چاره ای جز تأییدش نمیبینم. داره درست میگه. درمونده عقب میکشم. پریسای داخل آینه مهربون میشه.
-بیا اینهمه من و خودت رو اذیت نکن. بسه دیگه. بیا یهخورده آدم باش. خودت خسته نشدی؟
احساس خستگیم انگار که بی حسی حاصل از تزریق یه دفعه رفته باشه بیدار میشه. چقدر خستم! خیلی خستم خیلی زیاد.
-درست میگی. خیلی درست. کاش یهخورده یه چیزهایی…
پریسای داخل آینه صبورانه تماشام میکنه.
-به خاطر خدا بیدار شو. باید بشه. باید و این فقط دست خودته. تمام عمرت واسه چیزهایی جنگیدی که واقعا اشتباهی بودن. بیا دیگه بس کن. اگر واقعا ارزشی وجود داره تو نباید جای تمام جهان اثباتش کنی. تو هرچی ازت بر اومده کردی. دیگه تمومش کن و اجازه بده اگر این راه ادامه ای و انتهایی داره بقیه اون چندتا قدم رو طی کنن. مگه الان فاصله بین اون2تا خط موازی چقدره؟ تو نباید زور اضافه بزنی. تو جای خودت زورت رو زدی. از من اگر بشنوی میگم اضافه بر ظرفیتت هم زدی. بذار به عهده بقیه. اگر زدن که ایول. اگر هم نزدن پس تو بیشتر از اینکه باختی بازنده نباش.
تماشاش میکنم. تماشام میکنه. گریه زاری در کار نیست. فقط نفس عمیق میکشم. داره درست میگه. لبخندی به شدت خسته بهش میزنم. اونم بهم لبخند میزنه. از اون لبخندهایی که میگه ببینیم و تعریف کنیم. میبینه تعریف هم میکنه. حرف حساب جواب نداره. بذار من بیشتر از این رو در روی خودم بازنده نباشم. دیگه نمیخوام. دیگه خسته شدم از اینهمه زور زدن جای تمام عوامل جهان. واسه من دیگه بسه. میخوام دیگه ناحساب نگم دیگه ناحساب نخوام دیگه ناحساب نباشم. نیستم. دیگه نیستم. من فردا میرم گلستان. اصلا واسه چی نباید اینو بخوامش؟ هفته تاریک هم بره به جهنم. میخوام برم گردش. تفریح. دیدن خاله. همراه مادرم. اصلا باید دلم بخوادش. بیخود کرده نمیخوادش! غلط کرده نمیخوادش! خیلی هم مثبته. من میخوام این آخر هفته رو برم عشق و حال. میخوامش. من میخوام این رفتن رو. من… میخوامش. میخوامش!
آهنگه تموم شد بذار بزنم دوباره بخونه بعدش هم فکر کنم یه چی دیگه گیر بیارم که ازش خوشم بیاد و بزنم بخونه.
امشب با جنگ وداع کردم. امشب به پریسای داخل آینه بیشتر از پیش گوش کردم. امشب اگر من قویتر باشم باید یک آغاز خیلی خیلی شخصی باشه واسم. خدایا کمکم کن!
همچنان هستن افرادی که آدرس اینجا رو ازم میخوان و همچنان هستن افرادی که باورشون نمیشه خونه قبلیم رو کامل و بی هوا بدون هیچ جایگزینی رها کرده باشم. خب حق دارن باور نکنن چون نکردم. جایگزینش اینجاست. و من بهشون نمیگم. دروغ میگم. که جایگزینی در کار نیست. که هیچ جایی در کار نیست. که هیچ آدرس جدیدی نیست. که اینجا وجود نداره. بهشون دروغ میگم. دروغ! این دروغ رو میگم و به نظرم منم حق دارم که بگم. دلم اینطوری میخواد. اینجا رو فقط واسه خودم میخوام. نمیخوام آدرس بدم. دلم نمیخواد. دلم نمیخواد!
چه شب آرومیه امشب! لحظه ها انگار آهسته میرن. متین قدم برمیدارن. شمرده میگذرن لحظه ها امشب! چقدر بابا زمان آروم و ملایم پیشم میبره از لابلای خشونت تار و پود واقعیتهایی که من همیشه زور زدم زخمیم نکنن اما همیشه ازشون زخم خوردم! چه شب آرومیه امشب! آروم، سبک، قشنگ! امشب تنها نیستم. مادرم اینجاست. واسه فردا. تنها هم اگر بودم خیال آخ و واخ نداشتم. هیچ چی نیست. فقط تفکره و سکوت. امشب رو دوست دارم. پریسای داخل آینه تماشام میکنه. نگاهش میکنم.
-تو رو هم دوست دارم.
پریسای داخل آینه واسم شکلک درمیاره. لبخند میزنم.
-باور کن دوستت دارم. باور کن!
پریسای داخل آینه لبخند میزنه. لبخندش سرد نیست. آرومه و قشنگ. امشب رو دوست دارم. سبکی و آرامشش رو دوست دارم. خدایا تو رو از تمام اینها بیشتر دوست دارم. واقعا دوستت دارم. بلد نیستم به سبک عرفا عاشقت باشم ولی هر اندازه که یه خاکیه بوق از جنس من میتونه دوستت داشته باشه دوستت دارم. لطفا همین اندازه رو ازم قبول کن چون بیشترش رو بلد نیستم. خدایا شکرت! به خاطر همه چیز. همه چیز!
خسته شدم دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت10و21دقیقه شب. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *