5شنبه دم ظهر.
خدایا شلوغی اطرافم داره دیوونم میکنه کاش میشد همین لحظه برگردم خونه. واقعا حس میکنم تحملم داره ته میکشه. وای خدایا! وای خدایاااااا! فردا کی میاد!
تیمتاکم. کانال باز. اینجا هم شلوغه. انگار تمام جهان پر از صداست. خدایا حس میکنم تا فردا یک عمر طولانی راهه و من هرگز بهش نمیرسم خدایا کمک کن واقعا خسته شدم.
دیروز رفتیم اسکله. کلی زمان از همه تلف کردم و موارد لازم رو تست کردم و بلد شدم و خریدم. از پس خودم برنیومدم و اون دستگاه تمام لمسی رو به جای مدل دکمه ایه بی ریختش برداشتم آوردم خونه. همه بچه های ما یعنی بچه های اینترنت گفتن از مدل دکمه دارش استفاده میکنن و بهم توصیه کردن واسه خودم دردسر نخوام ولی طبق معمول من اهل گوش کردن به توصیه نبودم و واقعا دلم اون مدل با اون قیافه رو نخواست. الان یه دستگاه که روی دکمه های لمسیش کلی برچسب علامت خورده داخل ماشین مادر منتظره که برسونمش خونه و باهاش درگیر بشم. اوه خدا فقط تصور کن یکی از برچسبهاش بی افته و… بیخود! اونها نمی افتن من هم با این درگیر نمیشم. اصلا پشیمون نیستم اون مدل قیافهش زشت بود من دلم این یکی رو میخواست باهاش کار هم میکنم باقیش به جهنم.
دیشب خبر انفجار کرمان چنان حالم رو خراب کرد که تمام شب از درد عصبی دست راستم به خودم پیچیدم و تا خوابم میبرد خواب جیغهای بی پایان و سالنهای شلوغ و بی انتها رو میدیدم که داخلشون با پریشونی عمومی میدویدیم و تموم نمیشد. خدایا کلی آدم از بین رفتن آخه واسه چی این اتفاق افتاد؟ داشتم روانی میشدم از تصورش. اونقدر تلخ گذشت که نصفه شب با دلدرد و تهوع خفیف بیدار شدم و خوابهام هرچند با کابوسهای شلوغ ولی بریده و ناقص و ناکافی بودن. الان به شدت خستم ولی حس میکنم تا زمانی که به خونه نرسم نمیتونم استراحت کنم. انگار فکرم و روانم اونجا که باشم آرومتره. توی خونه خودم. توی امنیت و آرامش4دیواری خودم. روی تخت خودم. خدایا فردا کی میاد واقعا دلم میخواد سریعتر برگردم خونه. انگار اونجا سیاهی هیبت اتفاق کمتر میتونه آزارم بده. نمیتونم توضیحش بدم. بلدش نیستم. خونم رو میخوام. خدایا بغل4دیواری خودم رو میخوام.
شنبه با سرعتی بیش از حد تحمل من داره میرسه و فردا بعد از برگشتنم خیلی زمان ندارم. گندش بزنن من واقعا یهخورده توقف همراه با آرامش لازم دارم و هیچ مدلی واسم شدنی نیست. گاهی به نظرم میرسه ممکنه از خستگی و استرس دیوانه بشم ولی هر دفعه میبینم یه گوشه از ظرفیتم که یهخورده تحمل داخلش پس انداز شده باز میشه و… خدایا لطفا کمکم کن دیگه تحمل ندارم. تلفن. مادرم.
خب حله. واسه کارهای مربوط به دیوار کردن یه زمین موروثی رفته آجر خالی کنن و زنگ زده بود بهم که به حساب راننده پول واریز کنم. انجامش دادم و حل شد. میدونم الان دارم نق میزنم ولی… کاش میشد جای فردا امروز برگردیم!
دیروز کلی با یک زیپ بسته از یک کیف دم دستی ور رفتم که بازش کنم و باز نمیشد و آخرش بیناهای اطرافم دیدنش و گفتن این دسته نداره در نتیجه زیپنماست و نباید واسه باز کردنش زور بزنم. گیر دادم که باید بازش کنم ولی باز نشد و احتمالا اونها درست میگن این اگر باز بشه کیفه زود خراب میشه پس بیخیالش.
مهتاب این ماه خیال کامل شدن نداره هنوز کار میبره و خدایا من کلی کار واسه جهان آزاد و این نشریه جدید و یه نشریه جدید دیگه که داره باز میشه دارم. توی روحش من زمان میخوام واسه چی ساعتهای روز فقط24تاست؟
از تیمتاک زدم بیرون. کانال شلوغ شده بود و من حسش رو نداشتم. وسط شلوغیها واقعا نمیتونم قاطی گفتنیهای بقیه باشم یعنی هیچ شباهتی بین تمایلات خودم و موعات مورد علاقه خودم با بحثهای اونها پیدا نمیکنم در نتیجه توی سکوت بینشون میشینم و به تکالیفم میرسم و زمانهایی شبیه امروز اصلا دلم نمیخواد خیلی بینشون باشم و میزنم بیرون. خدایا کاش میشد امروز برگردم خونه!
دوباره رفتم تیمتاک ولی این دفعه یه جای خلوتش. کسی داخل آلاچیق نیست و ای کاش کسی واردش نشه یا اگر هم میشه به حرفم نگیره. من واقعا حوصله چاقسلامتی و نشستن پای گفتگوهای مدل… بیخیال. فعلا که امنه زمانی هم که امن نباشه میزنم بیرون. غمگین نیستم حرصی نیستم بی حال هم نیستم فقط دلم نمیخواد.
اینجا خاله های من نماز میخونن و خاله بزرگم که میزبان امروزمونه یواش یواش داره واسم دلواپس میشه. از2روز پیش یه دفعه نمیفهمم چی شدم که حس گرسنگیم رفته. انگار همیشه سیرم و دلم خوردن هیچ چی رو نمیخواد. از دیروز که اومدیم اینجا هرچی بهم پیشنهاد میشه میگم نمیخوام سیرم. نه که بدم بیاد فقط به خوردن هیچ چی حس تمایل قوی از مدل گذشته ندارم. به نظرم بد نیست همین مدلی بمونم ولی واسه چی اینطوری شدم؟ هوممم. بد طوری نیست. بذار باشه.
دلم خونم رو منهای استرس های معمولم میخواد. دلم… چی میخواد؟ یه سفره خونه؟ دوباره بازار و خرید؟ یه کیف چمدونی که خیلی زمانه دنبالش میگردم؟ بیرون رفتن از اینجا؟ گشتن و ماشینسواری؟ نه. دلم هیچ کدومش رو نمیخواد. دلم همون اولی رو میخواد. خونم و استراحت و آرامش بدون استرس و یه خبر خوش که بگه شنبه و1شنبه و اصلا کل هفته آینده بدون کلاس آنلاین تعطیله. آخ خدا چی میشد اگر شدنی بود! واقعا دلم میخوادش واقعا دلم میخوادش واااااااقعا دلم میخوادش!
مادرم داخل گوشی گفته داره میرسه. باید یواش یواش آماده باشم که واسه ناهار احضارم کنن. دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت12و35دقیقه. تا بعد.
دستهها