عصر یا شب جمعه. نمیدونم ساعت7و16دقیقه هست انتخاب عصر یا شب بودنش با خودت.
آخ خدایا خونه خونه خودم خدایا از اینجا تا آسمون شکرت!
امشب تنهام. کسی نیست جز خودم و رفقای مخصوص خودم. خدایا تو خیلی خوبی!
از زمانی که اومدم خونه یه ظرفشویی کثیف رو تمیز کردم، کتاب خوندم، چندتا بسته باز کردم، با یه دستگاه آبمیوه گیری جدید سر و کله زدم، یه جای موقت واسه هواپز جدید جور کردم، آبمیوه گیری رو تست کردم و یه عالمه آبمیوه گرفتم و بیشترش رو خوردم واسه فردا صبحم هیچ چی نموند باید دوباره بگیرم ولی تست هواپز موند واسه فردا ظهر که از سر کار میام الان باید محصول تستم رو بخورم و این اصلا مثبت نیست چون هم سیرم هم دلم اون مدل خوردن رو الان دیگه نمیخواد، کتابه رو همینطوری با گوشی داشتم در حال انجام کار میخوندم، خواستم لباسشویی روشن کنم گذاشتم واسه فردا، یهخورده مرغ مزهدار شده واسه فردا جور کردم، دیدم اگر آخر شب گرسنه بشم با توجه به وجود کلی نون داخل خونه خطرناک میشم این شد که رفتم یهخورده آبمیوه با یهخورده کیک خوردم که امیدوارم واقعا بیشتر از یهخورده نبوده باشه، گندم توی ظرف یاکریمها خالی کردم که فردا صبح دم دستم باشه، هوممم بذار ببینم کوله سفرم رو هم باز کردم و همه چیز یا تقریبا همه چیز رو گذاشتم سر جاهاشون، یهخورده ولو شدم، و الان اینجام. کارهای بزرگی نبودن ولی از انجام پشت سر همشون بدم نیومد. الان هم باید برم قطعات آبمیوه گیری که کثیفش کردم و شستم رو بردارم از فضای قوطی کبریتی آشپزخونم جمع کنم تا کار دستم نداده. میرم حالا خیسه هنوز. اوه خدا جا جا جا من جا لازم دارم خوشم نمیاد چیزمیزهام داخل جعبه بمونن واسه مبادایی که به خاطر سختی استفاده از وسایل داخل جعبه هرگز نمیرسه. بیخیال. درستش میکنم.
نزدیک بود وسط این طرف اون طرف رفتنهام تایمم رو یادم بره و حسابی خرابکاری کنم که یه دفعه یادم اومد و خدایا به خدا واقعا یادم رفته بود راست میگم درضمن خرابکاری هم نکردم واقعا نکردم حتی قد یه اتم فقط یادم رفته بود که بعدش به خاطر آوردم و اصلا دیگه طرف خرابکاری نرفتم. الان هم که هنوز تا پایان تایمم مونده و عین آدم نشستم اینجا دارم مینویسم و منتظرم تا ساعت8بشه. از فردا باید بره روی8و15دقیقه. هی! من میتونم تحملش کنم مگه نه؟ اوه خدایا خب من… من میتونم. من میتونم تحملش کنم!
پریسای داخل آینه تشویقم میکنه. لبخندش امشب نه سرده نه زهری. نگاهش میکنم. تشویق هاش دلیه.
-فقط2روز و نصفی نبودی. چقدر عوض شدی!
میخندم. نه چندان بلند ولی اونقدر بلند هست که خنده باشه و اونقدر واضح هست که اگر کسی جز خودم اینجا بود میگفت چته خل شدی مگه! بی پروا از هر تصور و تفکری میخندم و اینجا مینویسمش.
-آره به نظرم درست میگی یهخورده عوض شدم. واسه رسیدن ساعت8بالبال نمیزنم چون میدونم فایده نداره و داخل کشوهای فریزر دنبال سوسیس و قارچ هم نرفتم تا به بهانه تست دستگاه جدیدم امشب معده بیچارم رو بترکونم. همین2تاست دیگه!
پریسای داخل آینه مدل خودم میخنده.
-نه. به نظرم بیشتر از اینهاست. میدونی؟ همینطوری برو. اگر بتونی فرمون رو روی همین جاده نگه داری روزهای مثبتتری در پیشه.
سرم رو یه وری کج میکنم.
-روزهای مثبتتر؟ واسه من یا واسه تو؟
پریسای داخل آینه هم سرش رو یه وری اما خلاف جهت من کج میکنه.
-واسه جفتمون. درضمن بذار نپرسیده جواب بدم. بله میشه مثبتتر هم باشه ولی صبور باش همه چیز درست میشه.
از این جمله امشب خوشم میاد. خیلی در عمرم شنیدمش خیلی هم گفتمش ولی امشب عجیب ازش خوشم میاد.
-همه چیز درست میشه.
میدونم که شاید درست شدنها به این سادگی نباشن شاید هم یهخورده طول بکشه و خیلی سخت باشه ولی… من پریسام. از این مانع هم میپرم. از این موانع هم میپرم. بعدش اون طرفش… فرود میام. شاید ولو بشم روی زمین ولی اصل اینه که زنده فرود میام بعدش هم بلند میشم و به هیبتش میخندم. بلند میخندم. قاهقاه میخندم.
کاش واسه فردا چندتا پرتقال پوست میکندم خدایا الان خستم میشه بمونه واسه همون فردا هرچند فردا صبح دیرم میشه و… هی! ولش کن اگر نرسیدم آب زرشک دارم. اون مدلی فحش بی کلام بهم نده آب زرشکم واقعا آب زرشکه. بر شیطون لعنت عجب گرفتاری شدم!
تا8هنوز25دقیقه دیگه زمان باقیه. داخل رادیو میوت نشستم و از تصور تکالیف عقب افتادم خودم رو میجوم ولی میدونی چیه؟ الان جمعه شب و آخرین شب تعطیلات آخر هفته منه که خسته از یه سفر هرچند پربار اما شلوغ برگشتم و یهخورده هم داخل خونه کار کردم و الان دلم نمیخواد به مشق و تکلیف متمرکز باشم. پس بمونه واسه فردا.
دلم قهوه میخواست که نخوردم و با آبمیوه تاختش زدم. من فردا صبح باید بلند شم برم سر کار. نمیخوام امشب با ذهن خسته اما هشیار روی تخت ولو بمونم. باید میرفتم دوش میگرفتم اما نرفتم و الان هم نمیرم و این هم بمونه واسه زمانی که مناسبتره جدا از تنبلی و توجیهات تنبلانه الان واقعا… اوه خدا به نظرم فردا شاید.
شاید بد کاری کردم بیخیال لباس شستن شدم. خب موافقم یهخورده تنبلیم بود ترسیدم واقعا خوابم ببره و بلند نشم پهنشون کنم یهخورده هم خب واقعیتش حس کردم بذار یه نفر به ساعات پیک مصرف احترام بذاره چی میشه مگه شاید اثر داشت واقعا کی میدونه! خلاصه که بیخیال روشنش نکردم ولی کاش فراموشم نشه که فردا بعد از ظهر حتما روشنش کنم. میگم نمیشه خودم هم برم داخلش بشینم همراه لباسها تمیز بشم بیام بیرون؟
اینها رو بیخیال. من الان در خونه هستم. بهشت کوچیکم بغلم کرده و من چقدر به خاطرش خوشحالم! خدایا ازم نگیرش و به هر کسی که یه دونه میخواد یه دونه بده! این آرزوی سالهای دورم بود و چطور اینهمه مدت که مشغول نق زدن بودم نفهمیدم که امروز داشتنش چقدر واسم با ارزشه! خدایا به خاطر این دنیای شخصی کوچولو و به خاطر تمام چیزهایی که یادمه و میتونم و نمیتونم اینجا و هیچ کجا بگم و به خاطر تمام مواردی که یادم نیست ولی تو همه رو یادته شکرت! لطفا کمکم کن من واسه پرشهای آینده به شدت به دستهای تو نیاز دارم.
خب بد نیست طولش ندم. هرچی وراجی کنم ساعت این مدلی8نمیشه. بذار دست کم برم بالای سر مهتاب بلکه واسه این ماه به یک جایی برسونمش واقعا ماه ها هرچی پیشتر میریم دارن واسه من فشرده تر و ترسناکتر میشن میترسم عاقبت به جایی برسم که با هرچی روی دستمه مثل توپ بخورم زمین. خدایا کمکم کن! لطفا!
دیگه نمیخوام بنویسم. دست راستم هنوز درد میکنه و الان داره بهم ارور میده. ساعت7و46دقیقه عصر یا نه به نظرم دیگه بشه گفت شب جمعه. تا بعد.
دستهها