دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

مشغله های فوق معمولی.

بعد اظ ظهر2شنبه.
خوابم میاد. پس واسه چی داخل آلاچیق تیمتاک ولو شدم؟
مادرم تازه رفت. فردا دوباره میره دنبال موارد اون دیوار کزایی. خدایا لطفا مواظبش باش. لطفا!
به وضعیت عجیبی دچار شدم. تقریبا همیشه سیرم. بدجوری سیرم. یک مدل مشخص و محسوسی سیرم. دلم ابدا دلگی نمیخواد. حتی در مورد چیزهایی که خیلی خوردنش رو دوست داشتم هم همین مدلی شدم. هوس هیچ چی نمیکنم اگر هم دم دستم باشه میبینم دلم خوردنش رو ابدا نمیخواد. حالت بدی نیست اتفاقا واسه من لازمه ولی این خیلی شدیده. چی شدم؟ ایول جسم خوب خودمی همین فرمون برو بذار از دست این سنگینی اضافه خلاص بشم. آخ جون.
ایول فردا3شنبه هست! یعنی فردا این زمان تعطیلات آخر هفته من شروع شده! وای آخ جون خدایا قرار نیست برم جایی هیچ جایی میتونم ولو بشم و سکوت و خونه و اوه خدا یه خروار مشق و کار و تکلیف خداجان! بیخیال ولش کن!
گوشی بی سیم میخوام. بچه های اینترنت میگن مدل بلوتوثی های جدید شبیه اون قدیمیها اول و آخرش رو قورت نمیدن. یعنی بخرم؟ با اون قیمتهای ترسناکش؟ وووییی! بیخیال فعلا که دستم بهش نمیرسه تا آخر هفته هم که کلی راهه.
باید بساط ناهارهای هفته آینده رو همین آخر هفته آماده کنم تا هفته آینده شبهام گیر نباشه. ایول از این موارد خوشم میاد. ولی مشقهام… همچنان وووییی. بیخیال حلش میکنم.
این متنها کوچیکن یا من ترجمهم داره روغنکاری میشه؟ خدا کنه دومیش باشه آخ جون.
جدی من بدجوری از جهان بی خبرم. امروز یکی از همکارهام اومده بود کلاسم صحبت پیش اومد میگفت یه تصادف به شدت سنگین داشته که خیلی وحشتناک داغونش کرد و الان هم که سر پا شده38تا پین توی بدنشه و اثرات جسمی و روانی اون فشارها همچنان باقیه. منه بوق اصلا به اونهمه غیبتش در2سال پیش تردید نکردم خیال کردم از مدرسه ما رفته یا نمیدونم هرچی. خدایا چیزهایی که میگفت وحشتناکن کاش واسه هیچ کسی پیش نیاد خودم هم هرگز تجربهش نکنم واقعا تحملش رو ندارم حتی از تصورش هم حالم عوضی میشه.
خیلی کنجکاوانه منتظرم تا بند ساعت مچیم وضعیت وزنم رو بهم بگه شنیدم چاقی و لاغری از روی مچ مشخص میشن و هی وایستا ببینم من ترازوی گویا داشتم الان نمیدونم کجاست این اصلا کو؟ بیخیال بعدا پیداش میکنم الان حس گشتن و حس دونستن این وزن کوفتی نیست ولی جدی باید پیداش کنم اتفاقا الان باید بدونم در چه مرحله ای هستم تا بعدش سر در بیارم چی داره میشه و ول کن من فقط به شدت سیرم باقیش رو بیخیال خودش واسه خودش یه طرفی میره دیگه.
خاطرم باشه فردا یه فایل قصه بزنم داخل پلیرم ببرم واسه بچه ها ببینم میتونن2دقیقه ساکت بشینن گوشش کنن یا نه. اینها زدن درو کردنم خدایا خنده هاشون رو ازشون نگیر فقط یه توانی هم به من بده گاهی واقعا حس بریدن میکنم. امروز صبح دلم میخواست از خستگی و بی حسی و دلزدگی و همه چی گریه کنم. به نظرم اواخر زنگ سوم بود که دیدم دارم همراه قهقهه هاشون به شدت میخندم. از دست اینها نمیشه توی خودت بری و همونجا بمونی. بخوایی و نخوایی میکشنت بیرون. این2تا امسال کاری کردن که توی جشنهای مدرسه به عنوان تماشاچی شرکت میکنم. عجیبه! خدایا کمک کن این بچه ها فرداهای درست درمونی داشته باشن. فرداهایی خالی از حسرت هایی که من از سر گذروندم و چقدر تلخ و چقدر تاریک بودن!
بسه دیگه ننویسم بذار برم به نصفه ترجمه25بهمن ماهم برسم باید سریعتر به یک جایی برسونمش واسه20دی پست باید جمع کنم واسه22دی هم پست باید جمع کنم واسه27و30دی هم همینطور و زمانبندی های بهمنماه و… اوه خداجان. بسه دیرم شد استرس گرفتم. ساعت4و48دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *