بعد از ظهر3شنبه.
آخ خدا مدرسه تا شنبه تموم شد. خدایا بازنشسته بشم دیگه!
قیافهم به نظرم شبیه زن توی این کتابه میاد. اوه نه اونهمه فجیع هم نیستم. واقعا نه هنوز. من هرگز به اون مرحله نمیرسم. یعنی خب دوباره نمیرسم. گذشت زمانی که اون مدلی روی خاک خدا ولو شده بودم. بیخیال. درست میشه. درست میشم. درست میشم!
پیشنهاد مادرم داشت خفهم میکرد. عجب کاری کردم! به من چه بهم گفت زیر جوجه ای که میپزی نون بذار که نچسبه یه لایه نازک لواش گذاشتم زیرش بعدش که خشک شد همراه جوجه خوردمش الان حالم اصلا خوش نیست. واقعا تحمل خوردن زیاد رو دیگه ندارم. یه چیزیم شده هرچند چیز بدی نیست ولی واقعا یه چیزیم شده. آخ حالم بده کاش اینهمه نخورده بودم هرچند خدایی در مقایسه با خوردنهای گذشتهم یعنی تا همین هفته پیشم واقعا پرخوری نکردم. پس واسه چی اینهمه حالم چیزه؟ آیی دلم. ایق!
امروز مادرم اینجا نمیاد. رفته واسه دیوار. لازم نیست چایی دم کنم. راستی من واسه چی هیچ زمانی واسه خودم چایی دم نمیکنم؟ خیلی دلم نوشیدنی گرم بخواد میچسبم به قهوه و شکلات داغ. چایی هم بد نیست ولی من خیلی دوستش ندارم. الان قهوه هم دوست ندارم شکلات داغ هم دوست ندارم الان هیچ چی جز چیزی که هرچی خوردم رو بفرسته پایین دوست ندارم. الان دلم میخواد ولو بشم و از تصور اینکه فردا صبح از سر کار و ماجراهاش آزادم بی صدا ذوق کنم. اوه خدایا یعنی من به بازنشستگی میرسم؟
این آخر هفته باید مثل چیز کار کنم تا سنگینی کارهای روی دستم یهخورده سبک بشه. خدایا کمک کن من واقعا استرس دارم که جا نمونم. دیشب واسه بروز کردن اون پست خواب موندم. یک ساعت دیر رسیدم. جای من حلش کردن ولی من نباید خوابم میبرد. دیگه نباید از این چیزها پیش بیاد. من واقعا خستم. خدایا دیگه نباید پیش بیاد.
واکنشهام به تاریکهای اطرافم عجیبتر شدن. هرچی هم خودم رو فریب بدم واقعیت واقعیته. سردتر شدم واسه عوض کردنشون. انگار حالا صبورتر تماشاشون میکنم و… بی تفاوتتر! واقعا خیال نمیکردم اینهمه باشه ولی الان دارم میبینم که هست. فقط سکوت میکنم و سکوتم از سکوتهای آتیشیه گذشته سرد تره. خب از دست من چی برمیاد؟ هیچ چی. هیچ چی ازم برنمیاد. نه بیشتر از این. دفعه پیش و دفعه های پیش و دفعه آخر پیش از این ظاهرا این ماجرا واسم حل شد و الان دارم اثر این حل شدن رو میبینم. هنوز نه کاملا ولی انگار داره جواب میده. ترک تلخم داره نامحسوس جواب میده. حالا فقط گرفته و آرام تماشا میکنم و هرچند تلخم ولی خشم ندارم. نه از جایی و از کسی جز خودم. احتمالا دفعات بعدی بهتر هم میشم. به نظرم باید همین طور باشه. هوممم. کاریش نمیشه کرد. من خدا نیستم. زورم هم قد خدا نیست. من فقط یه خاکی بی مغزم که هرچی زور داشتم زدم و الان دارم میبینم اونقدری که باید جواب میداد نداد. باقیش با خداست چون من زورم به باقیش نمیرسه.
این نکبت که خوردم داره اذیتم میکنه. خدایا کاش سریعتر بره پایین هیچ از این وضعیتم خوشم نمیاد.
واسه چی من اینهمه لباس کثیف دارم؟ انگار توی خونه بچه کوچولو نگه میدارم. این چه وضعشه؟ میشورمشون حالا زوده بذار یهخورده روز بگذره.
کاش میرفتم بیرون دنبال گوشی بلوتوثی و… اینهمه واجبه؟ ولش کن واجب نیست هیچ چیز واجب و فوری نمیخوام بذار بمونه واسه هفته آینده. آخر هفته بعدی. زمان بعدی. الان حسش نیست. این آخر هفته رو دلم میخواد همینجا که هستم بمونم. خوابم میاد بذار بعد از این اراجیفنویسی برم بخوابم.
برادرم باید بیاد یه چی رو بهش بدم ببره. الان زوده تا اطراف4به نظرم نمیرسه. بعدش، بعدش هرچی من دلم بخواد. بی نظم و بی قاعده. مثلا اینکه سر شب بخوابم و نصفه شب بلند شم. فردا صبحم آزاده. بدون سر کار و بدون بچه ها و بدون آدم ها و همه و همه. آخ جون.
باید مواد اولیه ناهارهای هفته بعدم رو آماده کنم. الان که نه بمونه واسه فردا. الان اگر بخوام آمادهشون کنم تا هفته آینده نفله میشن. این واقعا از سر تنبلی نیست واقعا الان زمانش نیست.
خاطرم باشه فردا چندتا زنگ بزنم. یکیش مخابرات. این تلفن مسخره رو پرداختش کردم پس واسه چی قطعه؟ به جهنم صبح فردا باید زنگ بزنم. این دردسرهای مخابرات واسه چی تمومی ندارن؟ یه بار تلفن گیر میکنه یه بار با وجود پرداخت قبضی که پیامش اصلا به دستم نرسید همچنان قطع باقی می مونه و خدایا گندش بزنن اینجا ایرانه!
اون سامانه آشغال هم که باز نشده. هی لعنتی باز شو من تأییدت رو لازم دارم. فردا باید سعی کنم به این اداره نفله هم یه زنگی بزنم. اگر کسی باشه که جواب بده. اگر باشه!
آلاچیقم. کسی اینجا نیست. چه سکوتی! تا شلوغ نشده بشینم بعدش برم. از شلوغی های اینجا خوشم نمیاد. دنیای این جماعت به شدت با مال خودم متفاوت و بیگانه هست. گاهی چنان ازش منزجر میشم که حس میکنم یه ثانیه دیگه هم نمیتونم تحمل کنم. این آدمها واقعا چی میخوان؟ خسته نمیشن؟
میگم بسه بذار دیگه ننویسم. واقعا خستم بذار ببینم این کتابه آخرش چی میشه. زنه روانی شد. یعنی تمامش به خاطر اینه که شوهرش ترکش کرده؟ واسه خاطر یه معشوقه جوون ولش کرده رفته؟ یعنی به خاطر فشار مسوولیت زندگی به سرش زده؟ یا از عشق همسرش؟ یعنی واقعا چیزهایی که در مورد عشق یک زن و بلایی که بی ثمر موندن این عشق میتونه سرش بیاد توی این کتابه نوشته راسته؟ من نمیدونم. هیچ زمانی هم نمیفهمم. آخه من هیچ زمانی… چند بار در عمرم خیال کردم واقعا عاشق شدم؟ بچگیم خیال کردم عشق رو شناختم. عاشق عروسکم بودم. چه عروسک زشتی هم بود! بعدش که بزرگتر شدم بارها خیال کردم این دفعه دیگه فهمیدمش. این دیگه عشقه. ولی الان مطمئنم که هنوز حقیقت عشق رو درک نکردم و احتمالا هرگز هم درکش نخواهم کرد. راستی یه چیزی! آیا واسه درک ماهیت حقیقی عشق باید حتما عاشق شد؟ پس من قطعا تا آخر عمرم نمیفهممش. میدونم که حالا خیلی بیشتر از گذشته ازش میدونم. خیلی بیشتر از اون بچه مسخره ای که عاشق عروسکش بود. ولی هنوز خیلی مونده که کامل بفهممش. آیا کسی هست که ماهیت عشق رو کامل فهمیده باشه؟ آیا عرفا فهمیدنش؟ من که میگم نه. واقعیتش من اصلا تردید دارم که عرفا اونهمه شعر و نثر رو برای عشق به خدا گفته باشن. این ما هستیم که تعبیرهای خودمون رو از گفتارشون داریم. شبیه نویسنده های الان که از نوشته هاشون تعبیرهای عجیبی میشه که من شخصا تقریبا مطمئنم منظورشون هیچ کدوم از این تعبیرها نبوده و نیست. اینو از روی تجربه میگم. وقتی یه چی مینویسم تفاسیری از نوشته خودم میشنوم که وا میرم. من حتی به اون تعابیر نزدیک هم نبودم. این تفسیرها رو از کجاشون درمیارن و نسبت میدن بهم؟ بهشون هم که میگفتم باور نمیکردن. میگفتم. الان دیگه نمیگم. فقط سکوت میکنم. بذار هرچی میخوان تصور کنن. تصور خودشونه. نوشته من هم مال خودمه. تصور اونها به من چه! بذار خوش باشن!
کجا بودم؟ عشق. ولش کن واسه کله من زیادی بزرگه من نمیفهممش. بذار بمونه واسه اهل فهم. من خوابم میاد. فردا تعطیلم. باید به لباس شستن و منظم کردن تکالیف گوش کنیم برسم و قبلش هم باید ولو بشم توی بغل پتو و حالش رو ببرم. اینها چیزهایی هستن که من میفهممشون. همین هم واسم بسه. دیگه نمیخوام بنویسم خسته شدم. ساعت2و46دقیقه. تا بعد.
دستهها