دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک آخر هفته پر ستاره.

5شنبه شب.
تا اینجا آخر هفته خوبی بود. عالی بود! تلفن قطعم با تماس و پیگیریم وصل شد، لباس هام شسته و در حال خشک شدنن، کلی از تکالیفم انجام شد و خدایا باید برنامه منظم واسه انجام مشق ها و سیاه مشق های هر ماه بذارم کاش بتونم، دیروز رفتم بیرون و یه گوشی بی سیم خریدم که نتونستم با گوشیم جفتش کنم و دوباره امروز مجبور شدم برم و در نتیجه یه6راهه محافظ چسبید به دستم و با سبک تر کردن جیبم همراهم اومد خونه، و شاهکار این هفته، اون سامانه کوفتی عاقبت باز شد! رفتم نتیجه رو تحویل گرفتم و حس کردم از شدت فشار ادراکش اونقدر بی حس شدم که نتونستم از شادی جیغ بکشم. از خان اول گذشتم! خان های بعدی زیرمجموعه این یکی هستن و خدایا باورم نمیشه جدی حرکتم جواب داد خدایا جواب داد خدایا خلاص شدم خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا وووووییییییییییییییی خداجونم آخجون!
فردا جمعه هست. باید شبه استیک واسه ناهار بپزم. باید لباس های تا اون زمان خشک شده رو جمع کنم. باید برم زیر دوش و تمیز بشم. باید یکی دیگه از مشق های گوش کنی رو انجام بدم. باید واسه شنبه نفله آماده بشم. این آخریش رو هیچ ازش خوشم نمیاد ولی بیخیال. این هم بخشی از زندگیمه. هرچند خیلی طرفدارش نیستم. خب کاریش نمیشه کرد این فعلا باهامه و خدایا شکرت منبع درآمدم رو نمیتونم اینهمه منفی ببینم کار درستی نیست.
اوه راستی امروز یه خبر حسابی مثبت درباره ترجمه هام بهم رسید که داخل لیست این آخر هفته برق میزنه ولی چون هنوز به مرحله اجرا نرسیده فقط حس مثبتش رو عشقه تا خدا بخواد و نتیجهش شروع کنه به عمل کردن. توکل به خدا. هرچی بخواد همون میشه. ولی در هر حال آخجون نظر مثبت و انتقالش و حس مثبت و خدایا خیلی خوبی!
منفی هم البته داشتم. دایی هنوز بیمارستانه. هنوز دارن روش کار میکنن. هنوز همه نگرانیم. هنوز داره سخت میگذره بهشون. خدایا خودت به خیر کن!
مادر و خاله و بقیه رفتن به ارتفاعات. شکر خدا لازم نشد من همراهشون بشم. واقعا دلم نمیخواد. دیروز هم باز شدن سامانه از جا پروندم و کلی جیبم سبک شد ولی جدی این گوشیه خیلی خوبه. ولی امروز واقعا هر زوری تونستم زدم که لازم نباشه واسه اتصالش دوباره بزنم بیرون که البته نشد و بیخیال رفتم و اومدم دیگه.
فردا مادر و بقیه برمیگردن. امشب بهشون زنگ زدم. جمعشون جمع بود. خدایا شکرت! زمانی که صداش شاده شونه هام سبک میشن. کاش همیشه این مدلی بمونه!
مایکروفر خونم رو فرستادم رفت. حالا جای هواپز و آبمیوه گیری و یکی2تا دیگه از مواردم بازتره و خودم هم راحتتر شدم. از شروع جریان نظم هرچند باریک و نامحسوس در لابلای زندگیم خوشم میاد. خیلی مثبته که این جریان قویتر بشه. خیلی مثبته که از این روزها، شبیه دیروز و امروز بیشتر داشته باشم. یهخورده دست خودمه و یهخورده هم دست خودم نیست و باید به شانس و موارد جانبی واگذارش کنم که چه ایرادی داره خوشبین باشم؟ من بد شانس نیستم. شانس هم خیلی زیاد دست ماست. نه تمامش ولی خیلی زیادش دست ماست. دست من. دست پریسا. اینکه هفته آینده قشنگ و مثبت باشه. اینکه من آدم بهتری باشم و حسم مثبتتر باشه از نتیجه بهتر بودنم. خدایا تو که کمک کنی همه چی حله. لطفا هرگز هرگز هرگز هرگز هرگز ولم نکن!
تیمتاکم. آدیو1و داره شلوغ میشه. اگر شلوغتر بشه میرم ولو میشم و پتو و کتاب و این صداها چیچیه از بیرون داره میاد؟ واسه چی اینهمه اینجا دعوا میشه؟ به من چه بذار بتکونن هم رو.
شب آرومیه. از اون مدل آرامشهایی که من دوست دارم. کاش همینطوری بمونه و کاش از این آرامشها بیشتر باشه. من باز هم شبهای آروم میخوام. من باز هم روزهای مثبت میخوام. من خیلی چیزها میخوام. چیزهایی که واقعا بودنشون زندگی رو تزئین میکنه. خدا به همه بده و یکی از اون همه من باشم.
دیگه بسه خسته شدم نمیخوام بنویسم. ذهنم خوابش میاد. واسه تکلیف هام و واسه نوشتن اراجیفی شبیه این و واسه هیچ چیزی دلش نمیخواد بیدار بمونه. باقیش باشه واسه دفعه بعد. ساعت11و9دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *