دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اولین روز از این آخر هفته.

4شنبه شب. در تعطیلاتم. خوردنم به شدت کم شده البته منهای امروز که چیزی بودم بین گذشته و حال و الان حس میکنم در حال انفجارم. یعنی جدی چی شدم؟ چیز بدی نیست کاش سریعتر اثرش رو ببینم!
تایمم این هفته از3تا8و30بود یعنی هست و از8که میگذره حس میکنم افتضاح کلافه ام و میرم به طرف روانی شدن. خدایا شنبه باید بره تا8و45داره بدجوری سخت میشه کمکم کن!
این زمانها خیلی شدید از… خدایا من واسه چی اینهمه این…. نباید خدایا من نباید! آخه چی شدم چی شده من واسه چی اینطوری شدم؟ گاهی تحملم تمام تحملم تا آخرین قطره از تحملم تموم میشه و به نظرم میاد باید با تمام جونم عربده بزنم اونقدر بزنم که دیگه نه حنجره واسم بمونه نه نفس. بعدش به خودم که میام میبینم باز عقلم پریده و شبیه اونهایی که قرص توهم زا مصرف کردن به سرم زده و بعد از اونهمه پریشونی خودمم و خماری بعد از ماجرا. ماجرا! چه ماجرایی؟ خدایا! آخه این… این چه بلایی بود سر منه در به در اومد؟ گاهی وحشت برم میداره که نکنه در یکی از این زمانهای تاریک کامل وا بدم و تمام اعترافاتم… اوه! اوه خدا! حتی تصورش… خدایا تمام موجودیتم از تصور این… وای خداجان! وای! وای خدای من!
تیمتاک. آلاچیق. جفنگیات اطرافم. خیلی زشته اینطوری میبینم و این مدلی میگم ولی گاهی حس میکنم واقعا شورش به شدت درمیاد این واقعا… این جماعت واسه چی خسته نمیشن از اینهمه… بیخیال. زندگی واقعی روی خاک خدا همینه منم که گیر دادم به جاده جدا واسه چی الان نق میزنم سر بنده های خدا؟ احتمالا اونها درست میرن. همه درست میرن. بچه های تیمتاک. همکارهام داخل مدرسه. اطرافیانم با مدل مخصوص خودشون. و همه و همه. من خلاف جهت میرم و این درست نیست و در نتیجه خسته و کلافه نق میزنم به جهان و افرادش. اینها تمامش مال… مال چیه؟ بیخیال ولش کن نمیدونم. بذار ببینم ساعت چنده.
فقط4دقیقه دیگه مونده تا پایان تایم امروزم. هرچند دیگه پایان این تایم و خلاصی از محدودیت آرامش گذشته رو بهم نمیده. بد نیست بذار نده من باید از دست این رفیق تاریک خلاص بشم. هیچ مدلی توی سرم نمیره که من چه جوری اینهمه خر شدم که خودم رو این مدلی مزخرف گرفتار کردم. تا عمر دارم این یکی از نقطه های تاریک کارنامهم در برابر خودم خواهد بود که بهم ثابت میکنه چقدر احمق و چقدر بی ظرفیت و چقدر برای داشتن آزادیهایی که الان ازشون برخوردارم فاقد شایستگی هستم. خدایا کاش زمانی برسه که بتونم جبرانش کنم! این تا آخر جاده مایه شرمندگیم باقی می مونه و هر دفعه به خاطرم میاره که چقدر ضعیف عمل کردم. لعنتی! لعنت بهت پریسا! گند زدی!
بسه دیگه. این گفتن ها فایده ندارن. این نباید میشد و شد. شبیه خیلی چیزهای دیگه که نباید میشدن و شدن. یک سری اصلاح شدن و باقی شاید هرگز درست نشن. من اشتباه رفتم. درگیر بودم و به جای مواجهه و مدیریت به داخل شب عقبنشینی کردم و گرفتار شدم. خدایا یعنی خلاص میشم؟ زمانهایی که نیم ساعت قبل از پایان تایمم اینطوری روانم گیر میکنه به نظرم میاد هرگز موفق نمیشم ولی… خدایا! میشم مگه نه؟ موفق میشم مگه نه؟ تو بگو میشم تا بشم. خدایا لطفا! من نمیخوام تا آخر عمر گرفتار باقی بمونم. خدایا موفق میشم مگه نه؟ مگه نه؟
هی! درست میشه. سخته ولی درست میشه. به نظرم خیلی باید منتظر بشم تا اثر این نکبتی که به موجودیتم زدم پاک بشه که اگر توضیحات اینترنت درست باشه هیچ زمانی رد و خطش کاملا پاک شدنی نیست. ولی زندگی تمامش عبرته. عبرتی برای من که اگر دفعات بعدی باشه که قطعا هست، به جای قایم شدن توی بغل شب و گرفتار کردن خودم در نکبت های این مدلی و هر مدلی، مثل آدم رو در روی گیرهام وایستم. یا حلشون کنم یا بپذیرمشون و دورشون بزنم.
خب دیگه بسه. ساعت8و35دقیقه. ایول5دقیقه از پایان تایمم گذشته و من هنوز اینجام. یه مثبت به نفع من. پس اگر واقعا لازم باشه میتونم چند دقیقه بیشتر از تایمم آدمیزاد بمونم. این یعنی هفته بعد اون یه ربع اضافه رو خیلی هم بد نمیگذرونم. آخ جون. اما الان دیگه نمیخوام بنویسم. باقیش باشه واسه نمیدونم کی. ساعت8و36دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *