5شنبه شب.
خدایا باید در مورد یه چی بنویسم که هیچ چی و هیچ و هیچ و هیچ چی ازش نمیدونم! الان چی کنم آخه!
امشب نق زیاد دارم ولی حسش نیست. تمام نق ها رو پیش از این زدم ولی نق زدنم میاد. بیخیال. حسش نیست.
دلم میخواد یه تایمی بذارم برم سر کمد2تا عروسک های کاور پیچم رو دربیارم. بغلشون کنم. نازشون کنم. باهاشون حرف بزنم. ازشون بپرسم شما2تا واقعا چی میخوایید؟ چیزی هست بخوایید ازم؟ خسته میشید از اینکه داخل کمد گیر کردید؟ شده از دستم حرصی باشید که ول کردمتون این داخل و فقط میخوام اینجا داخل کاورهاتون باشید؟ دلگیرید ازم که فقط میخوام که باشید؟ دلتون میگیره از دستم که نمیدونم چی میخوایید؟ نمیام بالای سرتون؟ جز اینکه این داخل بمونید و فقط بمونید حرفی ندارم باهاتون؟ راهی هست من بفهممتون؟ انتظاری هست که داشته باشید ازم؟ میخوایید بیشتر باشم؟ میخوایید بیشتر ببینمتون؟ میخوایید بغل کنمتون؟ خسته میشید از فراموشیهام؟ بی توجهی هام؟ میشه بهم بگید؟ میشه من بفهمم؟ دلم میخواد کمد رو باز کنم، کاورها رو باز کنم، اونقدر به سرشون دست بکشم اونقدر باهاشون حرف بزنم اونقدر روان مخفی در اشیای بی جانشون رو نوازش کنم تا خستگی اینهمه بی توجهی هام از دلشون دربیاد. احتمالا یکی از همین روزها یا شبها انجامش بدم. واقعا حس میکنم باید انجامش بدم. به جهنم که اطمینان به جنونم در بین عاقلها قویتر میشه. من به درک اشیا معتقدم. به نظرم اونها انتظاراتی ازم داشتن و دارن که ازشون غفلت کردم. و حالا هیچ بعید نیست پشت اون لبخندهای پلاستیکیشون به شدت ازم دلگیر باشن. دلم میخواد بشه از دلشون پاک کنم این گرفتگی رو. خدایا! آخ خدایا! آخ خدا! آخ خدای من! عروسکهای من سالهاست داخل کمد لای کاور ساکت و صبور ایستادن و من خاطر جمعم که اونها اونجان و هیچ زمانی هیچ کجا نمیرن. یا باید خودم حواسم و توجهم بهشون باشه یا اجازه بدم جایی باشن که توجه بیشتری بهشون هست. مثلا توی اتاق یه بچه. یه دختر کوچولوی مهربون که دوست داشتنش رو با کاور پیچ کردنشون نشون نده. کسی مهربونتر از خودم. مهربونتر و حواس جمعتر از خودم. عروسکهای صبورم! ببخشیدم که اینهمه نفهمیدم. به خدا قابل توجیه نیست ولی ببخشیدم که اینهمه نفهمیدم! سعی میکنم بفهمم. یا خودم بفهمم یا اون در و اون کاور کزایی رو باز کنم تا برید. برید جایی که شبیه کمد منه بی توجه نباشه! هی! من واقعا… به جهنم. واقعا حالم خوش نیست. نیست حالم خوش نیست! خدایا! خدایا! خدایا! دیگه نمیتونم تحمل کنم!
مادر هنوز نتونسته برگرده. درگیر دیواره. بذار باشه فقط کاش بهش خوش بگذره. همراه2تا از خاله هام.
امشب واقعا حس کردم بیمارم. هیچ چیزم نبود. نه جاییم درد میکرد نه گیج بودم نه تهوع داشتم ولی با تمام وجودم حس کردم که بیمارم. ضعف داشتم انگار ولی هرچی خوردم کمک نکرد. دلم میخواست شبیه کوچولوها توی بغل مادرم جا بشم و نق بزنم. سر شب زنگ زدن. خواستم باز نکنم ولی کردم. یکی از همسایه ها واسم آش آورد. آشه داغ بود. بغض کردم. گریه مسخره ای بود ولی کردم. همه رو خوردم. تمامش رو خوردم. و خاطرم جمع شد که اگر اوضاع واقعا وخیم بشه یه خدا هست که نازم رو میکشه. خدایا میگم میشه حالا که نازم رو میکشی یه سو استفاده کوچولو کنم؟ حالا که تا اینجا اومدی میشه بغلم هم کنی؟ آخه به کسی نگیها ولی سردمه. راست میگم اینجا من واقعا سردمه!
الان فقط خستم. از اون خستگیها که خواب حلش کنه نیست فقط خستم. انگار خودم رو گرفتم روی شونه هام و از یه کوه با شیب تند رفتم بالا. دلم میخواد خودم رو از روی شونه هام بذارم زمین و خستگی در کنم. از کی خودم روی شونه هام اینهمه سنگینی میکنم؟ از کی دارم از این شیب تند میرم بالا؟ از کی اینهمه سخت شد؟ اصلا نفهمیدم جز این روزها نه این شبهای آخری. خدایا! همیشه دعا کردم، خب باشه از زمانی که درست کردن ویرانیهای پشت سرم رو شروع کردم دعا کردم از امتحان ها و پرداخت بدهی هام سربلند دربیام و در پیشگاهت تجدیدی نباشم. میشه حالا یه چی به دعاهام اضافه کنم؟ میگم که، این امتحانت یا مجازاتت یا هرچی که هست بدجوری سخته میشه یه تخفیفی بدی و دیگه این یه مورد رو تمومش کنی و برگه رو بگیری؟ آخه قربون اون مصلحتت برم تو منو ببین؟ تمام روحم شد جوهر واسه پر کردن این صفحه از امتحانت. باور کن دیگه چیزی باقی نیست ازم! بیا خدایی کن یه دستی به شونه های داغونم برسون این یه قلم رو بیخیال شو نجاتم بده! به خدا بریدم میشه این یه برگه رو بس کنی؟ آخ خداجان! برمیگردم.
خب حله. همین جام. ولی این داستان عروسکها رو باید حتما انجامش بدم. باید حتما انجامش بدم! یعنی واقعا باید بفرستمشون جایی؟ خدایا آخه من این2تا رو دوست دارم! دلم نمیخواد داخل کمدم نباشن. باشه میارمشون بیرون. نمیخوام از دستشون بدم. مواظبتر میشم. مواظب حس و حالشون. مواظب حضورشون. فردا میرم بالای سرشون. واقعا میرم. از حالا بیشتر میرم بالای سرشون. از حالا بیشتر مواظبشون میشم. از حالا بیشتر توجه میکنم. واقعا میکنم. واقعا!
تیمتاکم. آلاچیق. من و2تا دیگه3تایی اینجا بی صدا نشستیم و هر کسی سرش به کار خودشه. من مینویسم، آقای نصرتی بازی میکنه، مدیر هم نمیدونم به چی مشغوله. امشب حسش نیست باید از فردا بچرخم در مورد محتوایی که هیچ چی ازش نمیدونم اطلاعات جمع کنم بلکه بتونم یه چی تحویل بدم. من در تمام عمرم مقاله ننوشتم کاش خیلی ضایع نشم! خدایا کمکم کن!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. خسته شدم یعنی خسته که نمیدونم ولی حسش نیست. ساعت9و44دقیقه. تا بعد.
دستهها