دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یهخورده حس بنبست.

1شنبه شب.
واسه چی همهش خوابم میاد؟ همه چی رو انگار از پشت دیوار آب میبینم. تصویر دنیا توی سرم انگار دچار شکست تصویر شده. بلد نیستم توضیحش بدم. حسش نیست. فقط همه چی عجیبه. تصویرها و ترسیمها و همه چیز. همه چیز.
امروز با اصرار مادرم ماهی پختم. شکر خدا تمامش رو نپختم. هیچ زمان ماهی انتخاب اولم نبود و این روزها هم که اصلا نیست. مادرم گفت لازمه و هی گفت و هی گفت و امروز… اصلا تجربه امروز رو دلم نمیخواد. عصری حس کردم هرچی خوردم انگار به حساب نمیاد. از دست این ضعف مسخره هم حسابی کلافه شده بودم که این روزها ول کنم نیست. حرصم گرفت واقعا رفته بود روی روانم. بلند شدم هرچی نباید خوردم و به جسم دیوونم گفتم بیا! بیا! بیا حالا بسه؟ حالا حله؟ دیگه دست بردار از سرم! و البته نتیجه افتضاح بود. خدایا مدتها بود اینهمه حالم بد نمیشد دلم میخواست معدهم رو با دست میکشیدم بیرون میذاشتمش یه گوشه فردا صبح برمیداشتم میذاشتمش سر جاش. وای خدا وحشتناک بود روده هام داشتن فواره میزدن از حلقم بیرون. بعدش هم افتادم روی تخت و از حس و حال رفتم. بیدار که شدم انگار توی معدهم پر از سرب شده بود و هنوز هم پر از سربه. خدایا غلط کردم من واقعا دیگه ظرفیت این مدل خوردن ندارم از روی حرصم کار مسخره ای کردم واقعا حالم خوش نیست کاش عاقلتر بودم دیگه همچین کاری نمیکنم. یعنی اگر آب میوه بخورم بهتر میشم؟ آب پرتقال مثلا. میترسم بدتر بشه. آخ خدا واقعا گندش بزنن کاش سریعتر اثرش بره خیلی مزخرفه خدایا کمک کن!
گاهی توی یه جاهایی از زندگی ترجمه های متفاوت و البته جدیدی از یک سری واژه ها پیدا میکنم که واقعا تا امروز باهاش آشنا نبودم. بنبست یکیشه. امشب حس میکنم لایه و بخش و مفهوم جدیدی از این واژه رو درک میکنم. بنبست واژه ایه که من زیاد باهاش برخورد داشتم و زیاد باهاش سر و کار داشتم و زیاد هم به کارش بردم ولی امشب حس کردم هنوز تمام مفهومش رو درک نکردم. امشب حس کردم یه جاهایی… بنبست رو حس کردم. واقعا من دارم کجا میرم؟ چیکار دارم میکنم؟ تا کی میتونم این مدلی ادامه بدم؟ این واقعا… شاید دارم بی انصافی میکنم یهخورده کمتر بدجنس باشم بد نیست ولی… خدایی نق نمیخوام بزنم ولی این… واقعا حس میکنم2دستی روی دیوار بنبست رو لمس میکنم و اصلا از جنسش خوشم نمیاد. چی میشه که آدمها به این مدل حس و حال میرسن؟ خیلی پیش از این یه کسی ماجرای یه خانمی رو واسم گفته بود که با همسرش اختلاف بدی پیدا کرد. خانمه آدم نامعقولی نبود ولی یه دفعه انگار منفجر شد و جفت پا رفت توی یه کفش که من با این آدم زندگی نمیکنم که نمیکنم. من شکر خدا در مسیر ماجراهاشون نبودم فقط میشنیدم. یکی از اعتراضهای خانمه رو عجیب یادم مونده. میگفت این مرد که شوهر منه اصلا منو آدمی که بتونه در لحظه های متفاوت حس های متفاوت داشته باشه نمیبینه. من هر مدلی که باشم هر حسی که داشته باشم در هر حالت روحی و احساسی که باشم فقط واسه این آقا یه زن هستم که زنشه و فقط چیزی هستم که این آدم جواب حس و حالش رو ازم میخواد و اصلا حتی نمیبینه که بخواد توجه کنه من با چه جور حسی در اون لحظه درگیرم. شاید غمگین باشم شاید از یه چیزی دلواپس باشم شاید بیمار باشم شاید خسته باشم فرقی نمیکنه این آدم فقط یه معشوقه میخواد که حس و حال شخصی نداشته باشه. اون2تا جدا شدن. و من خاطرم نیست از کی گاهی با خودم فکر میکنم چی میشه ما آدمها به همچین جاهایی میرسیم! آیا اون2نفر زمانی که ازدواج میکردن زندگی رو این مدلی میدیدن؟ آیا اون آقا فقط یه معشوقه میخواست که فقط زن باشه و بس؟ و آیا خانمه تصور این که چند وقت بعد دیگه اصلا دلش نخواد اون آقا رو به عنوان همسر خودش بپذیره رو داشت؟ قطعا نه. بی ربطه ولی امشب نفهمیدم واسه چی فکرم رفت پیش اون خانم. دستم بهش نمیرسه وگرنه حتما حالش رو میپرسیدم. از ته دل امیدوارم حالش مثبت باشه. تلخه چیزی که دید. کاش الان زندگیش رو به راه باشه!
و بنبست. و آخ خدایا دوباره این تهوع دیوونه داره روانم رو فشار میده لعنتی خب الان بسه دیگه! و من نباید الان اینجا باشم. به جای درگیری با تهوع و چرت زدن و خانم دیروزها و بنبست و اراجیفنویسی در اینجا و همه و همه باید سعی کنم چندتا خط متن گوش کنی بنویسم که امشب باید تحویل داده بشن. امشب باید تحویل داده بشن؟ امشب؟ هی! بیخیال! بسه! بذار سعی کنم بلکه بشه. قبلش ساعت از9شب گذشته و تایم من خیلی زمانه که آزاد شده بذار یهخورده شیطنت کنم شاید ذهنم از این حال و هوای تاریک و گرفته دربیاد متن گوش کنیم رو هم بنویسم و برم پی کارم. بسه دیگه نباید بنویسم خسته هم شدم تشنم هم هست. ساعت9و5دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *