دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یکی از روزهای خدا.

بعد از ظهر4شنبه.
خدایا جدا از تمام حس‌های سنگین و سیاه دیروز و دیشب و امروز اگر سفیدها رو هم در کنار سیاهیها نبینم و ازشون نگم بدجور ناشکرم و حق داری از دستم حسابی دلگیر باشی پس بذار در کنار باریدنهام شکرگزار هم باشم و مثبتها رو هم بگم که دلت ازم نگیره!
امروز خیلی برای شخص من مثبت پیش رفت. کارت تاریخ گذشته و توقیف شدهم با مراجعه به بانک بدون دردسر و بدون صرف زمان اضافی و اعتراف میکنم که برخلاف انتظارم و سریعتر از حد انتظارم آزاد شد، مرحله دوم از رفع دردسرهای مربوط به سامانه پردردسر شروع و همین امروز برطرف شد، به خریدهام یعنی نصفی از خریدهام رسیدم و باقیش موند واسه یکی2ساعت دیگه که باید همراه مادر که اون هم خرید داره بزنم بیرون و تکمیلشون کنم، ترازوی گم شدهم رو که مدتها بود نمیدونستم کجا غیبش زده و از نگاه من که به درک اشیا معتقدم به خاطر حرص بی موردم باهام قهر کرده و گم شده بود رو پیدا کردم و وقتی بالاش وایستادم دیدم که کلی کاهش وزن داشتم و از شدت سبکباری یکی2کیلو دیگه هم سبکتر شدم. اینها تمامشون رو دوست داشتم. امروز هم با خوندن اخبار بغض کردم. امروز هم چشم هام بارونی شدن. ولی انصاف نیست اگر مثبتها رو نبینم و نگم. امروز برای شخص من خیلی مثبت بود. ای کاش میشد منفیهای دیروز وجود نداشتن تا از ته دل همه با هم میخندیدیم ولی برای رفع و دفعشون از دست من چیزی برنمیاد. هیچ چیزی جز باریدن. و زندگی ترکیبی از سیاه و سفید هاییه که اگر از سفیدهاش نگیم شرط انصاف رو رعایت نکردیم. خدایا به خاطر مثبت های امروزم شکرت! و هی! خلاص شدم! از شر اون کلید لعنتی امروز خلاص شدم. باورم نمیشه.واقعا تموم شد! یادگاری تلخ اون آشنای پیر قدیمی که زمانی پدرم بود، آخرین یادگارش آخرین انتخابش از زندگیم پاک شد! خدایا باورم نمیشه! خدایا شکرت!
از1شنبه آینده میتونم واسه اصلاح گذرنامه و حسابهای بانکیم اقدام کنم. من واسه حل گیر گذرنامهم عجول نیستم ولی مادرم میخواد این کار انجام بشه. من واسه رضایت مادرم حاضرم آتیش روی سرم بذارم. مادر خدای خاکیه. واسه رضایتش تا اون طرف جهنم هم باید رفت. و من میرم اگر بتونم. گذرنامهم رو درست میکنم. خدایا! من واسه رضایت مادرم هرچی از دستم بربیاد میکنم. تو هم ازم رضایت داشته باش!
تلفن. مشهد. ضریح. اشک. دعا. دل مادرهای سیاهپوش این شبها. اشک. اشک. اشک!
خب تموم شد. عجب سرده. جایی که نشستم هیچ خوب نیست یه پنجره بزرگ درست کنارمه و دارم یخ میزنم باید تا آخر زمستون جام رو عوض کنم. بدجوری سرده.
اوخ مادرم خواب بود یه کسی زنگ زد بیدارش کرد الان دوباره داره سعی میکنه بخوابه کاش موفق بشه.
امشب و فردا باید یکی از کزاییترین تکلیفهایی که تا حالا به خاطرم میاد رو کامل کنم و بفرستم. خدایا این واقعا… احتمالا پایینترین نمره از بین3تامون واسه من میشه و چنان حسابی ضایع میشم که تا50سالگیم سرخ باقی می مونم ولی کاریش نمیشه کنم باید بفرستمش و وووییی خدا کاش خیلی افتضاح نباشه بلدش نیستم آخه! عجب داستانیه! همچنان وووییی! بیخیال بابا ولش کن ضایع هم بشم کی به کیه!
سرده خدایا اینجا وحشتناک سرده حسابی سردمه دیگه نمیخوام اینجا بشینم بذار بلند شم من واقعا اینجا سردمه. دیگه نمیخوام بنویسم سردمه خسته هم شدم گفتنیها رو یعنی خیلیهاشون رو گفتم الان دیگه بسه باقیش باشه واسه بعد. ساعت1و31دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *