دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بیداری، ادراک، واقعیت!

4شنبه شب.
عجب روز عجیبی بود. به انجام تمام مواردی که باید انجام میشدن رسیدم. از یه جایی شیرینی رسید و خوردم و پدرم در اومد و… خدایا گاهی غافلگیریها چه عجیبن!
تیمتاکم. تیتی2پره و من داخل کانال باز موزیک گوش میدم. تیتی1و بدون هدفون و با میک بسته. یه آهنگ رو زدم روی تکرار تا بخونه و بخونه. تو بردی. اسم آهنگه. کسی اینجا نیومده که لازم بشه بنویسم هدفون ندارم. حسش هم نیست روی مود اسمم بزنم. بیخیال. موزیکه تموم شد باید دوباره شروع کنه. میخوام بخونه. چند دفعه دیگه بخونه. هدفونم اینجاست روی کلیدهای سیستمم ولی نزدمش. دلم نمیخواد هدفون بزنم. دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم. با هیچ کسی. هیچ کسی!
امروز اتفاق عجیبی افتاد که به شدت یه دفعه ای و به شدت شدید و به شدت واسم تکاندهنده بود. شبیه نور خیلی شدید یه نور افکن که داخل شب یه دفعه صاف بزنه وسط چشم هایی که ترجیح میدن در تاریکی باقی بمونن و… امروز بر اثر یه حرکت ناگهانی کوچیک یه دفعه یه دسته پرده کلفت رفتن بالا و من چیزهایی رو دیدم که تا امروز نمیدیدم یا دلم نمیخواست که ببینم. یکه نخوردم. حیرتم بیش از یکه خوردنهای معمولی بود. انگار یه دفعه به ضرب تمام با2تا دست سفت و قوی از یه خوابی پرت شدم وسط بیداری و فرود اومدم روی سیمان واقعیت. اون پرده ها رفتن کنار و من انگار مات دیده هام و دریافتهام شدم. یعنی اینهمه مدت اینهمه سنگین خوابم برده بود؟ خدایا اینهمه؟ مگه میشه؟
این لحظه حس میکنم تمام جونم از ضربت برخورد شدیدم با سنگهای واقعیت بیداری تیر میکشن اما بیدارم. کاملا بیدار. نه عربده زدم نه گریه کردم نه فحش دادم. فقط آروم و بی صدا و مات به مقابلم متمرکزم. اونقدر عمیق متمرکزم که حس میکنم تمام رگهای دریافتم از شدتش درد گرفتن.
امشب بدجوری سرده. کلی لباس پوشیدم ولی داخل اتاقم نشد بمونم. اومدم داخل حال. من و سیستمم. اینجا کسی نیست. حتی پریسای داخل آینه که داخل اتاق سردم جاش گذاشتم. امشب حس هیچ ندایی رو ندارم. حتی پریسای داخل آینه. بیداری ناگهانیم روی ادراکم فشار میاره و من شبیه یک نفر که درگیر مخدر بوده و تازه با یه چیزی هر چیزی از زیر اثر مخدر یهخورده در اومده ماتم برده که من کجام. تا حالا چقدر گذشته. چی داشت میشد. واسه چی اینهمه خوابم برده بود. خدایا! نمیدونم بگم شکرت یا… به نظرم در هر حال باید شاکر باشم. هرچند چشم هام هنوز از اون نور شدید و گوش هام هنوز از صدای کنار رفتن اون پرده های ضخیم و استخون های روانم از برخورد شدیدم با واقعیت بیداری به شدت آزارم میدن ولی شاید این اتفاق باید می افتاد. زمانی که کمی آگاهتر به مقابل متمرکز میشم یادم میاد که اون پرده ها از مدتی پیش در لرزش بودن. فقط یه حرکت ناگهانی لازم داشتن و عاقبت اتفاق افتاد. خدایا من واقعا…
بسه. الان بیدارم. و شاید خسته. شاید متحیر. شاید متفکر. شاید غمگین. شاید بیمار. اما به نظرم همچنان باید شاکر باشم. آخه این اواخر چیزی نمونده بود خودم رو به یک دردسر خیلی خیلی خیلی تاریک بندازم. بارها کلمه کلید که شبیه طلسم انفجار یک بمب ممکن بود واقعا عمل کنه و بفرستدم وسط جاده اشتباهی توی مشتم بود و هر دفعه دیدم که شجاعت لازم واسه فعال کردنش درم نیست و الان میفهمم که گیر کسر جرأت من نبود. گیر دست خدایی بود که همیشه بالای سرم مواظبه و هر دفعه شونه هام رو گرفت و کشیدم عقب. خدایا! میدونم تمامش تقصیر خودمه. تمامش! و میدونم که تمامش رو تو ندید گرفتی و هر دفعه لب دقیقه90فقط تو بودی که مواظبم شدی. و با اینهمه، به نظرت آیا هنوز حاضر باشی منو ببخشی؟ یعنی هنوز با وجود اینکه اینهمه احمقم باز بتونی دوستم داشته باشی؟ حواسم هست باید از این شبی که واسه خودم ساختم با صبوری خودم و البته کمک صبورانه تو بگذرم. خدایا! دیگه نمیخوام بیشتر از این زخمی بشم. کمکم کن! من واقعا هرچی ازم بر اومد کردم تا این شب اینهمه شب نباشه ولی حتی از این هم دریغ شدم ولی خیالی نیست. تو که هستی. هستی مگه نه؟ باهامی مگه نه؟ مواظبمی مگه نه؟ هنوز خدای خودمی مگه نه؟
چند لحظه تنفس. نفس لازم دارم.
حله. من خوبم. امروز اون تکلیف عجیب رو جمعش کردم و فرستادمش. دلم نخواست تا فردا شب نگهش دارم. هر مدلی که بود فقط بستم و فرستادمش. بذار بره. دیگه نمیخوام دستم باشه. فقط فرستادمش.
ساعت9و16دقیقه. اون بیرون داره بارون میباره. من اما نمیبارم. منتظرم تا حدود نیم ساعت دیگه یه پست گوش کنی رو بروز کنم و ولو بشم همینجا روی همین مبل و بقیه کتاب ترسناکم رو بخونم و بخوابم. دلم تختم رو میخواد ولی اونجا بدجوری سرده. شاید هم این خودمم که بدجوری سردم. امشب نمیتونم تختم رو تحمل کنم. آخه اونجا… یه در به قلمرو تعبیره. جایی که حالا میدونم دیگه نباید واردش بشم. ترجیح میدم امشب روی مبل مچاله بشم و منتظر بشم تا صبح برسه. خدایا! من خیلی خستم. کمکم کن!
ساعت9و18دقیقه. دیگه نمیخوام بنویسم. میخوام موزیک تکراری اینجا رو هر چند دفعه دیگه که ازش سیرم کنه گوش کنم و پست امشب رو بروز کنم و بخوابم. فقط بخوابم. فقط آروم و بی رویا و بی کابوس بخوابم. زیر پرچمت بخوابم. توی بغلت بخوابم. با احساس حضورت بخوابم. حضور تویی که تنها خدای خاک و آسمون و قویترین محافظم هستی. ساعت9و20دقیقه. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *