5شنبه صبح.
خدایا واسه چی الان بیدارم آخه! دیشب روی مبل خوابیدم. اصلا راحت نبود. هزار دفعه بیدار شدم. الان خستم. ولی شب رفته و حالا صبحه. ایول! به نظرم دیگه بسه. من45سالمه! 45سال! باید بلند شم موهام رو شونه بزنم و درهایی که دیشب بستم رو دوباره باز کنم و برم سراغ اتاق سرد و تخت ویران خودم. در تمام مدت عمرم خیلی پیش اومد که به خاطر مواردی متوقف بشم. این بار این نباید پیش بیاد. زندگی در جریانه و این دفعه واسه توقف و نفسگیری یک شب باید بس باشه. خب بذار ببینم! من یک ترجمه واسه اسفندماه دارم که باید انجامش بدم، یک پست فارسی هست که باید بنویسم، و فعلا برای اسفند تا همینجا یادمه. باید برگردم سر درس و مشق های خارج از گوش کن خودم. یهخورده بیشتر درس بخونم و یهخورده بیشتر انگلیسی بشنوم و شاید لازم باشه یهخورده بیشتر از سیستم و اینترنت و تیمتاک فاصله بگیرم. تماشا کن همین الان داخل تیمتاکم و دارم اینو میگم. نخند! داخل کانال بسته نشستم. به نظرم حالا که زمانم بازتر و عقلم به اندازه کافی دلیل بهم داده و داره میده شاید برنامه ریزی واسه زندگی شخصیم آسونتره. بسه دیگه پریسا! حماقت هم تایم داره. دیگه بلند شو خودت رو بتکون و سکان باقی راه رو بگیر دستت! انجامش میدم. خدایا کمکم کن!
دایی هنوز بیمارستانه. هی حالش بهتر میشه و دوباره بد میشه. خدایا! چی میشه بگم! داره اذیت میشه. کمکش کن. هر مدلی به مصلحتشه کمکش کن. من نمیخوام بره و الان فقط نمیخوام اذیت بشه. خدایا تو خدایی مصلحت همه ما رو فقط تویی که میدونی. لطفا کمکش کن. لطفا کمکش کن!
مادرم اگر میتونست ماجرای دیروز و دیشبم رو بدونه خخخ حسابی خوشحال میشد. دلش میخواست اینطوری بشه هرچند هیچ زمانی مستقیم نگفت. به نظرش این درسته و به نظرش حالا دیگه میشه من عاقلتر باشم و بشینم سر درس و تقویت مهارت های زبانم. و خدایا واسه چی همیشه به جایی میرسم که حرف تلخ مادرم درست درمیاد؟ این انصاف نیست خخخ. آخه واسه چی خب من دلم نمیخواست این دفعه درست پیشبینی کنه آخه واسه چی همیشه درست میگههههههه؟ شکلک حرص. خخخ. شکلک حرص بی خطر. ولی در هر حال شکلک حرص.
هنوز سرده ولی شب رفته و اولین شب همیشه بدجوری سخته. حالا صبح شده. هی! سلام صبح. تو واسه چی اینهمه سردی؟ سردمه ولی دلم میخواد از توی اینهمه لباس بیام بیرون. امروز و شاید فردا تایم استراحته ولی شنبه صبح دوباره سر کار و باید یه سری فایل واسه درس خوندنم جمع کنم. فایل دارم ولی کافی نیست. هزار دفعه تصمیم گرفتم عمل هم کردم ولی گرفتاریها چنان بی صدا منحرفم کردن که اصلا نفهمیدم چی شد. به نظرم دیگه لازم نباشه منحرف بشم. به نظرم مأموریتم در موقعیتی که مشغولش بودم دیگه تموم شده. حالا دیگه همه چیز اون موقعیت به ثباتی رسیده که ترمیمش باید به دست یک کسی جز من پیش بره. اون یک کسی دیگه باید خودش بخواد. اگر بخواد! خدایا! تو کسی رو ول نمیکنی ولی میگم، میشه یهخورده بیشتر حواست به یه سریها باشه؟ آخه من در هر حال واسشون دلواپسم. لطفا مواظبشون باش. آخه من بیشتر از این دستم نمیرسه. هی! نمیخوام ببارم. خدا هم نق لازم نداره خودش کارش رو بلده. از یه جایی به بعد باید خودمون بجنبیم. من این دفعه و در این نقطه از جاده وجدانم سبکه. واقعا تلاشم رو کردم. از ته دل. فقط خاطرم یهخورده تاریکه که خب کاریش نمیشه کرد. تقصیر خودمه که انتظارش رو نداشتم. طوری نیست درست میشه من که دفعه اولم نیست ازینا میبینم. خاطر من ترمیم میشه. خدایا! به بقیه هم کمک کن که ادامه راه ترمیم و تکمیل رو راحت برن و موفق بشن. در هر حال من همیشه واسشون دعا میکنم. اگر دعاهام در عرش تو معتبر باشه.
اوه ساعت از6و نیم گذشت! بذار برم ببینم پرنده ها دونه دارن یا نه هرچند خیلی سرده و بعید میدونم الان این طرفها بیان. باید بلند شم یه قهوه درست کنم از دست این پوشش چند لایه هم خلاص بشم. خوشم نمیاد روزم رو با اینجا نشستن و نق زدن بگذرونم. هیچ کاری هم اگر نکنم باز حرکت از سکون بهتره. خب دیگه نوشتن بسه. ساعت6و32دقیقه. و همچنان شکلک حرص از اینکه روز تعطیلم واسه چی من اینهمه زود بیدارم. حالا شد ساعت6و33دقیقه. هی بابا زمان وایستا اومدم. تا بعد.
دستهها