دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حس های خاکستری.

1شنبه شب.
آخ خدای من! امروز عجب… هیچ چی بابا بیخیال از همون نق های همیشگی. الان از عصری یهخورده متعادلترم ولی نه اونقدری که باید باشم. حسم یهخورده نه یهخورده نه واقعیتش حسم خیلی بیشتر از یهخورده خاکستریه. شاید واسه خاطر نزدیک شدن تاریکه شاید هم واسه خاطر اینکه در تایم ممنوعه داشت بهم فشار میومد شاید هم… نمیدونم. خدایا نمیدونم.
دیشب حالم حسابی عوضی شد. یه چی باید ترجمه میکردم و به نظرم رسید اصلا نمیفهممش و خدایا از تصور اینکه پیشبینیهای اطرافم درست در اومده و کلا زبان از سرم پریده چون خیلی کم میخونمش واقعا… خدایا این به طرز وحشتناکی بهم حس استرس میده آخه من چه معامله ای کنم با زندگی کج و کوله خودم که خیلی جایی واسه به کارگیری و تقویت این مهارت لعنتی واسم نمیذاره؟ خدایا کمکم کن! امروز صبح داخل مدرسه چندتا فایل گوش کردم. تقریبا درکم از مفهومش شاید بشه بگم بد نبود. البته زمانهایی که تمرکزم ازشون نمیپرید. خدایا من واقعا… ظاهرا هنوز از تصور از دست رفتنش حالم خوش نیست. واقعا از تصورش دارم اذیت میشم. خدایا لطفا! لطفا کمکم کن تو دیدی تو میدونی من تمام خودم رو سر این لعنتی گذاشتم و حالا واقعا هیچ چی در خودم نمیبینم واسه اینکه بخوام… اه لعنتی! عجب حس پلشتی کاش میشد یه مدلی از دستش خلاص میشدم! اه! لعنتی! لعنتی! اه لعنتی!
گاهی واقعا لب تیغیم و خودمون نمیفهمیم. تیغهایی که خودمون بدون اینکه بفهمیم کاملا دیوانه وار میریم طرفش و… این2روز آخری روی خودم که متمرکز میشم حس میکنم توی خودم میلرزم. هیچ چی نشده ولی تصورش واقعا به4ستونم ضربه میزنه. یعنی اگر من در زمانی پیش از آگاهی های امشبم اون کلید توی مشتم رو میزدم یک درصد احتمال عمل کردنش بود و به احتمال یک درصد اون انفجار اتفاق می افتاد؟ اصلا شاید جواب نمیداد ولی اگر میداد… اگر کلیده عمل میکرد… اگر انفجار اتفاق می افتاد… یعنی واقعا من زمانی به سرم زده بود که این دکمه خطرناک رو بزنم؟ و اگر زده بودمش… وای خدایا اگر زده بودمش و اگر جواب داده بود… خدایا! خدایا من واقعا… توفان واقعا تموم شده و گذشته ولی آگاهیها اگر فراموش بشن واقعا مثبت نیست. در این زمان من حرصی نیستم دلگیر هم نیستم ولی خیال ندارم واسه از یاد بردن مواردی که بهشون آگاه شدم تلاش کنم چون تلاش درستی نخواهد بود. حالا به شدت درک میکنم که واسه چی هرگز شجاعت فشار دادن اون دکمه رو نداشتم. گیر شجاعت من نبود. دست خدا بود که هر دفعه ترمز جنونم رو میکشید. خدایا خیلی خدایی. خیلی میخوامت. کاش میشد حکمت تمام توقفهایی که در زندگیم بهم دادی رو میفهمیدم! شاید اون زمان حسم از حس امشبم در مورد خیلی از این توقفها بهتر میشد. اینکه واسه چی اجازه ندادی همه چیز اون مدلی که میشد پیش بره و من الان اینجا نباشم و جای دیگه زندگیم رو خودم رو پیدا کنم و از تمام موارد لعنتی خلاص بشم و مهارت زبانم هم قطعا مجال تقویت شدن پیدا میکرد و… هی! بیخیال. نشد دیگه. امشب تکرارش فایده نداره. خودم به اندازه کافی درگیر دلواپسی های مدل دیشب هستم گیر دادن به نشدها چه کمکی میکنه؟
تیمتاکم. کانال باز. صحبت عجیبی با یه تازه وارد یعنی نسبتا تازه وارد داشتم. بحث جالبی بود. در مورد باوری که یک عمر داشتم و از حدود یک ماه پیش حس کردم باید درش تردید کنم. اون خانمه داشت بهم میگفت تردیدم درسته و… یعنی ممکنه درست بگه؟ کاش درست بگه! واقعا دلم میخواد توضیحات ایشون درست باشن.
کلی مشق روی دستم مونده و زمان به سرعت داره میره و من هیچ غلطی نتونستم واسه کاهش این ارتفاع کوفتی کنم. خدایا گاهی بدجوری حس… بریدن… آخ خدای من!
خدایا کاش فردا4شنبه بود! جرأت نمیکنم بگم دلم تعطیلات طولانی مدت میخواد. آخرین باری که به شدت همچین چیزی خواستم کرونا اومد و تعطیلات طولانیم رو گرفتم ولی اصلا مثبت نبود. هرگز تعطیلات این مدلی دلم نمیخواد. هیچ زمانی دیگه نمیخوام تجربهش کنم و کنیم. خدایا این مدلیش رو نمیخوام یه تعطیلات بی خطر و بدون پرداخت همچین بهای وحشتناکی دلم میخواد. تعطیلاتی فقط تعطیلات. بدون کرونا. بدون درد عمومی. بدون وحشت. بدون گریه ها. بدون درد. کاش فردا4شنبه بود!
شبها اینجا بدجوری سرد شده. هرچی میپوشم باز سرده. این شومینه دیوونه هم یه گیری داره و روشن نمیشه. البته شاید بد هم نیست این سردرد بهم میده و خاموش موندنش بد هم نیست ولی سرده. خیلی سرده و وای سردمه واسه چی هرچی میپوشم باز سردمه؟
بذار فیلتر شکن نفله رو روشن کنم فایل های تلگرامم رو بردارم به نظرم لازمم باشن. خدایا کاش تلگرام از فیلتر دربیاد واقعا اذیت میکنه.
امروز یه کتاب خوندم. یعنی امروز تموم شد. بعدش دلم نخواست بلافاصله کتاب جدید شروع کنم. خوشپایان بود ولی… خوشپایان بودنش باعث شد چشمهام خیس بشن. تلخ نبود. واقعیتش… من حسود نیستم ولی… به کسی نگیها به قهرمان این کتابه یهخورده حسودیم شد. اون جاش رو توی دنیا پیدا کرد. پیدا کردنش قشنگ بود نتیجه دادن تلاشهاشون هم قشنگ بود همه چیزش قشنگ بود. دلم خواست تحقق این مدل داستان رو توی زندگی خودم. سارا جاش رو پیدا کرد. کاش من هم میتونستم! کاش میشد جام رو توی دنیای خدا پیدا میکردم. حس میکنم این… خدایا کاش جام یه جایی بود! یه جایی که میشد من پیداش کنم! الان یه کتاب دیگه رو شروع کردم. از چندلر. اگر اسمش رو درست نوشته باشم. کتابه رو دوست دارم وگرنه بعد از اونی که خوندم حالاها کتاب خنثی نمیخوندم. خدایا! خوش به حال سارا! کاش میشد قاعده اون کتاب توی دنیای واقعی به من جواب میداد! گاهی سعی کردم ولی جواب نداد و… خدایا حکمتت رو شکر!
بسه دیگه خسته شدم. ساعت10و46دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *