بعد از ظهر3شنبه.
آخجون تعطیلی آخر هفته. خدایااااا شکرت!
دیشب تقریبا خودم رو کشتم. دیروز هم گرسنه بودم هم حرصی از حس گرسنگیم و اون ضعف کزایی و همه چی. مواد پیتزا دم دستم آماده بود. یعنی آمادهش کرده بودم. عصری از همه چیز خاکستری بودم. قاطی مواد آمادهم چندتا سوسیس بود. اگر همراه ماست و اسفناج پختهم یه دونهش رو میخوردم مگه چی میشد؟ خب اگر2تاش رو بخورم چی؟ و به جهنم که3تا میشن. اصلا این مسخره بازیها واسه چیه؟ من چه دردم شده؟ من باید هر غلطی دلم میخواد کنم هرچی دلم میخواد هر اندازه دلم میخواد بخورم هر زمان هم خودم بخوام متوقف باشم نه اینکه از ترس درد و تهوع دچار ضعف باشم. این باید دست خودم باشه. همه چیزم باید دست خودم باشه. اصلا واسه چی نباشه؟ پدر این معده پدرسوخته رو درمیارم. سوسیسها یخشون باز شده بود. خدایا! همه رو خوردم. تمامشون. 4تا بودن. همه رو خوردم. نتیجه تقریبا آنی بود. یک مدل حس سرخوشی کرخت و فلج کننده. شبیه حس بعد از مصرف الکل. آخیش سیر شدم! هیچ چیم هم نیست. بیجا میکنه چیزیم باشه؟ خوب کردم. بعدش یک مدل گیجی شیرین حاصل از سیری کامل. بعدش خستگی. چقدر خابم میاد. چه عجیب! خوابم برد. در حال کتاب خوندن رفتم به نیستی. حدود2یا3ساعت بعد از شدت درد وحشتناک معده بیدار شدم. خدایا این چه دردیه؟ من معده درد زیاد داشتم و این بدترینش نبود اما به طرز وحشتناکی غیر قابل انتظار و سنگین و واقعا بد بود. خدایا این دیگه چیه! به امید تهوعی که همیشه ازش متنفر بودم از جا پریدم. از شدت ضربه بیداری و درد معدهم سرم داشت گیج میرفت. سعی کردم به روی خودم نیارم. نمیشد. تمام نبضم تیر میکشید انگار. رفتم تیمتاک. چیزی به کسی نگفتم. حس دریافت نصیحت نداشتم. توصیه دکتر رفتن و موارد جانبیش. این زمان حس میکنم ابدا دلم نمیخواد به این مدل حرفها گوش کنم عمل که جای خود داره. خیلی نتونستم اونجا بمونم. رفتم داخل کانال بسته. مود خواب زدم و مثل مار از درد به خودم پیچیدم. خدایا! این چه دردیه؟ من دارم میمیرم! حدود نیم ساعت بعد انگار میتونستم شبیه مخدری های توهمزده صدای عصبانیه معده دردناکم رو بشنوم که داشت میگفت اینجا رو کور خوندی لعنتی! من دیگه از بایدهای لعنتیه تو پیروی نمیکنم. اون مدل خوردن اذیتم میکنه و از حالا این تویی که باید به بایدهای جسمت توجه کنی. واسه شروع هم باید یهخورده ادبت کنم و واسه این ادب کردن امشب بلایی سرت میارم که حد اقل5دفعه آرزو کنی روده هات رو بالا بیاری.
اگر درست خاطرم مونده باشه بیشتر از5دفعه آرزو کردم تهوع خلاصم کنه ولی نکرد. تهوعی در کار نبود و عوضش چنان دردی بهم حمله میکرد که میخواستم داد بزنم. دم صبح با نبض دردناکی که تمام قفسه سینم رو قدم میزد خوابم برد. البته شب هم خوابیده بودم ولی خوابم اصلا خالص و آرام نبود. پر از درد و بیدار شدن و خدایا این دیگه چی بود دیگه نمیخوام همچین چیزی رو تحمل کنم.
صبح باید میرفتم سر کار. بلند که شدم به نظرم رسید جهان از پشت پرده حسی شبیه خماری بعد از مستی سنگین و متحرکه. تازه اون زمان تونستم متمرکز بشم و فکر کنم. صبح بود و من بودم و پریسای داخل آینه که از پشت شیشه مواج و تیره از خستگی های من داشت واسم شکلک درمیاورد.
-اضافه وزن حاصل از4تا سوسیس همراه اسفناج پخته چنده؟
داغونتر از اون بودم که فحش بدم ولی درست بود. اخمهای حاصل از افکارم رفتن توی هم. پریسای داخل آینه همدردانه لبخند زد.
-سخت نگیر. گیریم که یک هفته تأخیر پیش بیاد که احتمالا نمیاد. اولا دردی که تحمل کردی احتمالا اجازه نداد خیلی چیزی رو جذب کنی و اگر هم کرده باشی اثرش شاید اونهمه نباشه دوما به اندازه ای که لازمت بود تنبیه شدی. دیگه بهش فکر نکن. همه چیز درست میشه گیریم که با یکی2روز تأخیر کوچولو. چیزی که شده دیگه شده. دلگیرش نباش.
هر طوری حساب کردم دیدم داره درست میگه. حسم مثبت نبود ولی سعی کردم خیلی منفی هم نباشه. ولی خستگی و حس بیماریم رو نمیشد ندید بگیرم. واقعا سنگین بودم. داخل کلاس با بچه ها به همه چیز خندیدیم. بعد از خوردن یه ناهار سبک الان حالم بهتره. در. برمیگردم.
خب حله. مادرم. از دندونپزشکی اومده پیش من و باید مواظب باشم بلند نشه بره سراغ کار کردن. الان حالم بد نیست. دل و روده هام هنوز حس گزگز حاصل از کوفتگی رو منعکس میکنن و شبیه عضوی که بهشون چنگ کشیده شده باشه تحریکپذیرن ولی در مجموع اوضاعم بد نیست. اما دیگه باید خاطرم بمونه که این وضعیت به خاطر هر چیزی که باشه دیگه از این شبهای جهنمی دلم نمیخواد. اون هم واسه خاطر4تا سوسیس فسقلی. جسمم الان بیشتر از دیشب روی خط تعادله و انگار داره بهم میگه حالا حساب دستت اومد؟ بله اومد. به نظرم بد نیست یهخورده یواشکی کوتاه بیام. من نمیدونم چه عاملی کاری کرده که نتونم ناپرهیز باشم و به این شدت اثر ناپرهیزیهام رو توی ملاجم میکوبه ولی هرچی که هست نباید چیز بدی باشه. بیخیال لحظه رو عشقه و من الان بد نیستم.
این آخر هفته خیلی گیرم. کلی کار باید کنم. خدایا کمک کن درشون پیش برم وگرنه روانم هفته بعد حسابی گرد و خاکی خواهد بود. میشه امروز خیلی درگیر گیرهام نباشم؟ آخه3شنبه بعد از ظهره. هی! تنبلی بسه. من واقعا باید سریعتر عمل کنم.
حسش نیست در مورد کتابی که همین یک ساعت پیش تمومش کردم و موارد دیگه حرف بزنم. بذار برم سراغ چندتا از گیرهای کوچیکم که کار فردام سبکتر باشه. احتمالا باز این اطراف آفتابی بشم ولی الان باید تمومش کنم. ساعت4و13دقیقه. تا بعد.
دستهها