4شنبه صبح.
داریم میریم به طرف ظهر ولی هنوز زمان باقیه. مادرم دیشب باهام بود و البته بیشتر من سعی داشتم باهاش باشم. اینجا شبکه هایی که میخواد وصل نیستن و دندونپزشکی دیروزش خستش کرده بود و سعی داشتم نامحسوس مواظبش باشم. الان رفته بیرون. نمیشه مادرم رو متقاعد کرد که خیلی بیکار بمونه. باید سعی کنم امشب هم نگهش دارم. شاید بتونم.
اثر دردسری که2شب پیش واسه خودم درست کرده بودم خیلی کمتر شده ولی هنوز یه مدل کوفتگی عجیب توی معدهم حس میکنم که کمرنگ ولی محسوسه. نشستم پشت سیستم و داخل تیتی1تیمتاک به موزیک خودم گوش میدم و سعی میکنم ارتفاع خطرناک کوه تکالیفم رو کاهش بدم. دیشب چندتاشون یعنی چندتا از کوچیکهاشون رو انجام دادم ولی بزرگترها و مهمترهاشون هنوز مونده و خدایا حس میکنم شبیه یه کوه ظرف نشسته هرچی باهاشون ور میرم از حجمشون کم نمیشه.
گاهی حس میکنم دلم واسه زمانهای کلاس زبانم تنگ میشه. انگار هنوز به فضای بیرون از اون کلاسها و اون درسها عادت نکردم. کی میدونه شاید واقعا من مال همون مدل فضاها باشم. فعلا که منفی یا مثبت هیچ کلاس زبانی در کار نیست و عوضش من تا فرق سر وسط تکالیفی که فقط باید انجامشون بدم گیرم. گاهی چیزهای مزخرفی به سرم میاد. هی! از اون مزخرفهای هفته های پیش نیست. دیگه از اون چیزها به سرم نمیاد. انگار توفان آخری با رفتنش یه بخش بزرگی از غفلت خطرناکم رو با خودش برد. خیال از واقعیت قشنگتره ولی بخوام یا نخوام الان انگار در حال تماشای منظره ای هرچند سیمانیتر اما واقعی هستم. شاید اون توفان واسه آگاه کردن من از طرف خدا اومده بود. کی میدونه؟ در هر حال هنوز میگم منظره پیشین زیباتر اما تصویر الان واقعیتره و… خب اون رنگهای جیغ مال نوجوونهاست. من45سالمه! تازه دیر هم بیدار شدم. بیخیال. احتمالا باید همین مدلی باشه که الان هست. خدایا شکرت!
دیشب شبانه هام رو شروع کردم. خوب شد پیش از این شروعشون نکرده بودم وگرنه2شب پیش بینشون وقفه می افتاد و خراب میشد. یعنی واقعا جواب میده؟ بیخیال من که همیشه به امتحان کردنش خندیدم بذار یه دفعه شبیه آدم امتحان کنم بلکه زد و جواب هم داد. امتحانش که دردسر نداره فقط باید چند دقیقه آروم بشینم و گوش کنم.
توی سرم عدد115/5چرخ میزنه و هرچند دلم پایینترش رو میخواست ولی حس نارضایتی ندارم. ظاهرا سر فلش به طرف مثبته و هرچند من چندان نمیفهمم واسه چی و هرچند گاهی یهخورده اذیت میکنه ولی جهت فلش رو دوست دارم. کاش سرعتش بیشتر میشد ولی بیخیال اون طوری شاید دردسر بشه و من دردسر نمیخوام. این زمان از بیمارستان بیشتر از بیماری میترسم. بذار همه چیز آروم باقی بمونه.
ورودم به هفته تاریک به طرز مشکوکی آرام بود. فقط یهخورده سردرد دارم که انگار دلش میخواد بیشتر بشه و هنوز که نشده. امروز صبح شکلات داغ درست کردم و واقعا حس میکنم دیگه شبیه گذشته از خوردنش لذتی نمیبرم. بد نیست ولی لذتی هم درش نیست. گاهی حس میکنم دلم واسه لذت بردن تنگ میشه. لذت بردن از خوردن. لذت بردن از خواب. لذت بردن از خندیدن. خیلی موارد رو هنوز دوست دارم ولی لذتی که در گذشته میشناختم در کار نیست. هیچ حسی هم در کار نیست. نه غمه نه خشمه نه درده فقط بی حسیه. یکی2دفعه بهم گفته شد باید واسه وضعیت جدید جسمیم یه دکتر ببیندم و واسه موارد دیگه هم توصیه شد بد نیست با یه مشاور صحبت کنم. هی! هیچ چیش رو انجام نمیدم. دکتر نمیرم با مشاور هم صحبت نمیکنم! ولی این… یعنی جدی این مدل بی حسی به همه چیز… یعنی واقعا لازمه با یک کسی که از علم و آگاهیش مطمئنم حرف بزنم؟ نه! ابدا! علم و آگاهی هیچ کسی نمیتونه کمک کنه. تمام!
دیروز با رفقا صحبت داشتیم. باید یه چی از یه کسی واسشون بپرسم. و خدایا باید یه تقاضا واسه اداره بنویسم که نشونیهام رو توی سایتشون واسم درست کنن! لعنتی! وسط اینهمه گرفت و گیر این هم شده ماجرا. البته خیلی زمان نمیخواد ولی تمام گیرهای فسقلیه من خیلی زمان نمیخوان و وای خدایا آخه واسه چی من همیشه یه کوه کار انجام نشده واسه استرس گرفتن روی فرق سرم سنگینی میکنه؟
بهم میگن بیا بیرون. ازم شیرینی میخوان. به نظرم باید بهشون بدم ولی فعلا حس بیرون رفتن نیست. از این هم هیچ لذتی تصور نمیکنم. لازمه برم بیرون یه چیزهایی بخرم ولی بمونه واسه آخر هفته بعد. هنوز گیر نکردم. اصلا گیر هم کنم شاید طوری نشه اتفاقا این گیر نباید منفی باشه. مگه نمیخوام از دستش خلاص بشم؟ خوب اگر این زاپاس تموم بشه… اوه خدا! اصلا تصورش… یعنی کامل تموم بشه؟ یعنی بدون اسلحه؟ بدون هیچ چی؟ بیخیال بابا مگه حالا که هست چیکار میکنه واسم؟ مدتهاست که اثرش از بین رفته. فقط اگر نباشه کلافه تر میشم. این هم باید درست بشه دیگه. فعلا که هنوز خیلی مونده تا این یه دونه ته بکشه. هنوز میتونم این جستجو رو شوت کنم به آخر هفته بعدی.
سرده اینجا. هر طرف میرم سرده مخصوصا اتاق خودم. یه مدل مورمور اعصابخوردکنه که هیچ ازش خوشم نمیاد. کرختی هفته تاریک رو انگار کمی حس میکنم. لعنتی کاش زهرش رو پیش از شنبه بپاشه و دست برداره از سرم! گندش بزنن.
مادرم هر لحظه امکان داره برگرده. باید گوشم به در باشه. مواظبم. منتظر پیام بانکم که برسه و هنوز نرسیده. یعنی گیر کرده؟ به خونواده هم اگر بگم اول میترسن بعدش متمرکز میشن که حالا چیکار کنیم. به نظرم بد نیست در آرامش منتظر بمونم. اینجا ایرانه.
اوه ساعت کی از11گذشت؟ من باید برم پست شنبه رو بنویسم بعدش تقاضای خودم بعدش یه متن گوش کنی بعدش هم یه تکلیف طولانیه محتوا بعدش یه گزارش گوش کنی واسه1اسفند بعدش هم یه ترجمه واسه11اسفند و خدایا من واسه چی نمیمیرم!
بسه. نق به درد نمیخوره. همین الان یه لیست از هرچی باید انجام بدم و یادم مونده نوشتم. بذار جای نق زدن برم شروعشون کنم بلکه به یک جایی برسونمشون. خدایا کمکم کن! من واقعا نمیخوام نق بزنم ولی عجیب حس خستگی میکنم. انگار داخل یه چرخه پیش میرم که فقط میچرخه. نه انتها داره نه تغییر جهت فقط میچرخه و شاید هم… شاید نمیچرخه و فقط این من هستم که دیگه از پیش رفتن و پیش بردنش احساس رضایت گذشته رو ندارم. میگمکه، تحلیل من باشه واسه بعد. الان داره دیرم میشه. ساعت11و10دقیقه. تا بعد.
دستهها